گریه و مرگ الگوهای قبلی

9 اردیبهشت 1405 - خواندن 24 دقیقه - 22 بازدید

گریه، مرگ الگوها و شروعی تازه برای پیدا کردن خودمون

امروز کودکی را در بازارچه سه شنبه بازار شهرک دیدم در دنیایی خودش داشت در کنار مادرش راه می رفت که ناگهان پایش گیر کرد و افتاد!

چند ثانیه مکث!

حیرت و تعجب!

وسپس گریه.

گریه مکانیزمی است بدین معنا که این اتفاق بیش تر از حد توان تحمل من است!

و وقتی ما انسان های بزرگ گریه میکنیم یعنی با فروتنی میپذریم که این رخ داد بیشتر از حد توانمان است. و اتفاقی که بعدش می افتد جالب است.

این دفعه ما به جای مکانزیم های فرافکنی ، توجیه، منطقی سازی و....

با فروتنی آسیب پذیری و ناتوانی خودمان را میپذریم و دیگر سر خود را کلاه نمی گذاریم.

و حدس بزنید چه اتفاقی می افتد؟

بدن و ذهن می فهمد که توان فعلی و الگوی فعلی ذهنی کارآمد نیست!

پس پس از گریه ما الگوی بهتر و کامل تری را در پیش میگریم (پس از فروپاشی ذهن قوی تر از گذشته بازسازی میشه)

گریه نماد فروپاشی یا مرگ الگوی قبلی است و تا فرو نریزی (نمیری) زنده (زنده تر) از گذشته نمیشی

ذهن مانند یک نرم افزار عمل می کند، وقتی با داده ای مواجه می شود که از توان پردازشش خارج است (خطا)، یا باید خطا بدهد (بحران) یا آپدیت شود. گریه همان لحظه آپدیت شدن است

به کسی که چیزی رو نداره، بده.

پشیمونت خواهد کرد! (هیچ وجودی یا عدمی بی علت نیست)

#حکمت

توضیح:

به کسی که خلاء یا عدمی داره، بده(سعی کن اون چیز رو بهش ببخشی) ، نشونت میده به چه دلیل اون چیز رو نداشت!

یا اینطوری؛

با دادن چیزی به فردی که فاقد آن است، می توانید حقایق پنهانی را کشف کنید.

هیچ وجود یا عدمی بدون علت نیست (برگرفته از فلسفه علیت) نشان می دهد که هر چیز که در جهان وجود دارد یا وجود ندارد، دلیلی دارد.

[هر نداشتن (عدم) یک شخص، تصادفی نیست؛ بلکه حاصل مجموعه ای از علل و شرایط (علل شخصیتی، اخلاقی، اجتماعی، سرنوشت و غیره) است. بنابراین، نداشتن یک فرد، خود حاوی اطلاعاتی پنهان درباره اوست.]

این علل می توانند درونی (تنبلی، سوء مدیریت، اخلاق بد) یا بیرونی (ستم، تصادف، شرایط اجتماعی) باشند. بنابراین، تلاش برای پر کردن آن خلا بدون توجه به علتش، مانند مسدود کردن چشمه ی جوشان بدون قطع رگ آب است.

البته این اصل به ما یادآوری می کند که قبل از قضاوت یا عمل، باید به دنبال علل ریشه ای باشیم.

اریک فروم درباره سود ثانویه می گوید.

الگوی نامناسبی که ما در دیگران می بینیم و می فهمیم انها را دچار مشکل و رنج کرده است، قبل از برطرف کردنش باید بدانیم همین الگوی نامناسب برای آنها سود ثانویه داشته است.

یعنی فرد یک سودی در پس این الگوی اشتباه از اشتباهش میبره.

در روانشناسی، سود ثانویه به منفعت های ناخودآگاهی گفته می شود که فرد از یک رفتار ناسالم یا یک مشکل (مثلا افسردگی، وابستگی، یا حتی فقر) می برد. این سود باعث تداوم مشکل می شود.

فردی که چیزی را ندارد (مثلا آرامش، یا یک ویژگی اخلاقی)، ممکن است ناخودآگاه از این نداشتن سودی ببرد. مثلا با نداشتن مسئولیت، از زیر بار تعهدات شانه خالی می کند، یا با نداشتن توانایی، دیگران را مجبور به حمایت از خود می کند.

(البته وضعیت اقتصادی افراد تابع وضعیت اقتصادی جامعه و محیط و کشور است تا ۹۹ درصد و در این مثال کاربردی نداره)

اگر شما ناگهان آن چیز را به او بدهید (مثلا مسئولیت یا قدرت و...)، در واقع سیستم سود او را به هم می ریزید. در اینجاست که مقاومت نشان می دهد، رفتارهای عجیب بروز می دهد، یا شما را پس می زند. این واکنش او، دلیل پنهان نداشتنش را برای شما آشکار می کند (نشونت میده به چه دلیل اون چیز رو نداشت).

نیاز همیشه به معنای کمبود نیست، گاهی به معنای ساختار است.

پس...

یک ، قضاوت نکن..

دوتحلیل کن..

بفهم چرا این فرد این چیز را ندارد. چه علل شخصیتی، اجتماعی یا روانی (سود ثانویه) پشت این خلا خوابیده است؟

و ۳ مداخله نکن (اگر قرار است سطحی عمل کنی) کمک بدون شناخت علت، نه تنها فایده ندارد، که ممکن است به تو (بخشنده) آسیب بزند و شاید البته شاید او را در وضعیت بدتری قرار دهد.

و ۵ کشف کن... اگر به او ببخشی (یا در مسیر بخشش قرارش دهی)، عکس العملش نقشه ی پنهان وجودش را برایت فاش خواهد کرد.

پشت هر خلا ظاهری در انسان ها، داستانی پنهان و منفعتی ناپیدا وجود دارد؛ تا آن داستان را نخوانده ای، به رفع خلا اقدام نکن.

ما به دشمن نیاز داریم جون چیزهایی راجب ما میگه که ما نمیدونیم.

دیگری، به ویژه دیگری که با ما سر ناسازگاری دارد، آینه ای است که نقاط کور وجود ما را بازمی تاباند. او واکنش هایی را در ما برمی انگیزد که شاید هرگز به تنهایی قادر به دیدنشان نبودیم.

این بدان معنا است که در هر رابطه ای و هر اتفاقی دو طرف مقصر هستند! هیچ وقت هیچ کس نیست که تنها مقصر و اون یکی قربانی باشه.

حتی در نادر ترین حالت ممکن این الگوهای اشتباه درون ماست مثل تله ایثار گری که باعث میشه دیگران از ما سوء استفاده کنند.

تله ایثارگری نشان می دهد که حتی به ظاهر مظلوم هم در انتخاب نقش خود ناخودآگاه نقش دارد.

پس باید بپذیریم که ما نیز نقش داشتیم در هر اشتباهی هر کس برای ایگوی معنا محور خودش کاری رو انجام میده

در هر رابطه و اتفاقی، هر دو طرف نقش دارند و الگوهای درونی ما (مثل تله ایثارگری) زمینه ساز سوءاستفاده دیگران می شوند.این بسیار فراتر از دوگانه سازی ساده ظالم/مظلوم است. این پذیرش مسئولیتی بزرگ است،

اینکه بپذیریم در رنجی که می کشیم، ناخودآگاه یا خودآگاه، نقشی داشته ایم. نه برای سرزنش خود، بلکه برای بازپس گیری قدرت. اگر من در ایجاد این وضعیت نقش داشته ام، پس می توانم در جلوگیری روی دادن آن در آینده نیز نقش داشته باشم...

دشمن نقاط کور ما را فعال می کند. کسی که ما را عصبانی می کند، در واقع نقطه ای از خود ما را نشانه گرفته که هنوز التیام نیافته یا وابسته به تایید است.

ما می فهمیم که هیچکس مستنی از رنج کشیدن نیست و هیچ کس هم گناهی ندارد.

رنج باعث میشود تا هستی به جای خدا به ما بگوید ما کیستیم.

یعتی معنای بیرونی (عرف، جامعه، قوانین، دین قالبی) رنگ می بازد..

و معنا از درون ما بر می خیزد.

چون در داستان هبوط خواندیم که پس از خوردن میوه آگاهی انسان خودش مسئول نیاز های خودش شد.

در نگاه سنتی، رنج ممکن است امتحانی از سوی خدا یا نتیجه گناهی باشد. اما در این نگاه ، رنج، پیام مستقیم هستی یا واقعیت است. رنج، نقاب از چهره معناهای آماده و بیرونی (عرف، جامعه، دین قالبی) برمی دارد و ما را با پرسشی بنیادین روبرو می کند؛

در نبود این معناهای قرضی، تو کیستی؟( این همان بلوغی است که در داستان هبوط ادم پیدا میکنه.)

پس از خوردن میوه آگاهی، انسان مجبور شد خود مسئول معنا و نیازهایش باشد. رنج، صحنه این مسئولیت پذیری اجباری است.

اما یک سوال آیا فنا (کوچک کردن) ایگو نمی تواند باعث تحمل پذیر شدن رنج ها شود؟ تا ما از همان چه که الان داریم لذت ببریم

فنا یا کوچک کردن ایگو، رنج را تحمل پذیرتر می کند، اما نه به این معنا که ما را در برابر درد بی حس کند. بلکه به این معنا که رنج اضافی را حذف می کند.

رنج دو بخش دارد..

یک؛ درد محض، واقعیت یک اتفاق (مثل از دست دادن، شکست، بیماری). این بخش از زندگی گریزناپذیر است.

۲، رنج ناشی از مقاومت ایگو، داستانی که ایگو دور این درد می بافد. چرا من؟، این عادلانه نیست، آبروی من رفت، آینده من نابود شد...

و...

این بخش، زاییده تعلق ها، برچسب ها و انتظاراتی است که ایگو برای خود ساخته است.

وقتی از فنای ایگو صحبت می کنم در واقع از رها کردن این بخش دوم حرف می زنید.

رها کردن نیازی به اثبات خود، به نمایش گذاشتن منزلت، یا چسبیدن به تصویری خاص از خود.

این گونه، رنج به درد محض تبدیل می شود. و درد محض، هر چقدر هم شدید باشد، قابل تحمل تر از دردی است که با انبوهی از داستان های ایگو عجین شده باشد. شما می توانید در دل همان وضعیت موجود، با پذیرش آنچه هست، به آرامشی دست یابید که نه از نعمت های بیرونی، که از رها شدن تعلق های درونی نشات می گیرد. این همان لذت بردن از آنچه الان داریم در عمیق ترین معنای خود است.

درد، واقعیت عینی و اجتناب ناپذیر زندگی (مثل بیماری، شکست).

رنج؛ داستانی که ایگو دور این درد می بافد (چرا من؟، بی عدالتی است، آبرو رفت).

وراه حل (فنا)..

با کوچک کردن ایگو، دیگر رنج اضافی را تحمل نمی کنیم، فقط با درد محض روبرو می شویم که قابل تحمل تر است.

رنج موجب می شود تا انسان های عمیق بفهمند جهان پیچیده تر و عمیق تر از این است که بتوان با الگوهای از پیش آماده و معنای های بیرونی بتوان در آن زیست کرد!

پس انسان های عمیق در بحران ها و در رنج ها شاهد فروپاشی معناها و الگوهای بیرونی و از پیش آماده می شوند.

معنای بیرونی همان چیزهایی که قبل از ما بوده؛ الان و در آینده هم که خواهیم مرد ، ثابت اند و وجود دارند.

به سمت معماهایی عمیق تر یا اصیل تر

در نگاهی ، رنج از داشتن معنا می آید!

و معنا از نپذیرفتن پوچی بنیادین این جهان؛ از اثبات ایگوی خود در چشم دیگران!.

پس رنج ها می آیند.

تا معناهای از پیش ساخته بیرونی که در حقیقت ساخته انسان هایی دیگر در دوره های دیگر هستند را فرو بریزند و واقعیت هستی را ، اکنون آنطور که هست آشکار سازند

یعنی رنج وقتی آغاز می شود که ایگوی ما برای بقای خود، به معناهایی می چسبد که بیرون از ما ساخته شده اند. ما برای اینکه خود را در چشم دیگران با معنا جلوه دهیم، خود را به بند این معناها می کشیم. رنج، پتکی است که می آید تا این بت های ساخته ذهن را بشکند و ما را به اکنون، به هستی و به پوچی بنیادینی برگرداند که سرشار از امکان و اصالت است. پوچی به معنای بی ارزشی نیست، به معنای نداشتن معنای تحمیلی از بیرون است؛ معنایی که خود باید در هر لحظه آن را بیافرینیم.

چرا کودکان کوچک در دنیایی ملکوتی زندگی میکنند؟

چون معنایی ندارند!

معنایی ندارند (ناشی از اثبات ایگوی خود) که به دیگران بخواهند ثابت کنند.

هر معنایی در بیرون که ما برای اثبات وجود خودمان در چشم دیگران درست می کنیم یک بت است! که باید شکسته شود! اگر خودمان نشکنیم رنج ما را مجبور می کند که بشکنیم....

کودک هنوز ایگویی نساخته که نیاز به اثبات داشته باشد. او با هستی یکی است. او در جهان همان طور که هست زندگی می کند، نه در جهان آن طور که باید باشد.

او رنج را حس می کند، اما آن را با انبوهی از تفاسیر ایگو نمی آمیزد. گریه می کند و رها می کند. خوشحال می شود و رها می کند. این یعنی زندگی در بهشت لحظه ای. اما انسان بالغ، پس از خوردن میوه آگاهی، نمی تواند دوباره کودک شود. او باید به سفری دیگر برود؛ عبور از جنگل انبوه معناهای ساخته شده یا تعبیر بهتر بیایات معنای ساخته شده ،برای رسیدن به پوچی اصیل و سپس آفریدن معنا از سر آگاهی.

این پوچی به معنای نیستی نیست، بلکه به معنای آزادی برای معنا آفرینی است.

فنا یا کوچک کردن ایگو، نه تنها رنج را تحمل پذیر می کند، بلکه راهی است برای رهایی از رنج هایی که خود ایگو ساخته است. با کوچک شدن ایگو، از پایگاه یک خود جدا و نیازمند به اثبات، به سوی خودی گشوده و یکپارچه با هستی حرکت می کنیم. آن گاه رنج، اگر بیاید، نه به عنوان دشمنی برای نابودی معناهای ما، که به عنوان معلمی برای آشکارگی واقعیت، در آغوش کشیده می شود.

رنج، بت شکن معناهای بیرونی است..

رنج می آید تا به ما بگوید معناهایی که از دیگران قرض گرفته ایم (پول، مقام، حتی دینداری قالبی) در برابر واقعیت هستی دوام نمی آورند

با دو نوع معنا روبروییم:

معنای کاذب (بت)، آنچه ایگو برای خودنمایی به آن می چسبد.

معنای اصیل، آنچه پس از فروپاشی معناهای کاذب، از دل هستی برمی خیزد (همان معنای درون جوش..)

هدف نهایی، رسیدن به حالتی از کودک نیست (چون آن ساده لوحی است)، بلکه رسیدن به پختگی کودکانه است..

یعنی بتوانی در میانه دردهای زندگی، آنچنان با هستی یکی شوی که رنج اضافی (داستان های ایگو) را از درد اصلی جدا کنی و فقط آنچه هست را ببینی.

در ملکوت خداوند نتوان ظاهر شد مگر که کودک شد

هایدگر در پی یافتن پدیداری بنیادین که فهم هر چیز دیگری بر آن استوار باشد.

یک، مشخص و متمایز بودن (یا آشکارگی)

هایدگر به دنبال پدیده ای است که به طور اولیه و بی واسطه در تجربه ما آشکار باشد، نه اینکه استنباطی انتزاعی باشد. اما این به معنای مرز داشتن به شکل معمول نیست. در واقع، هستی درجهان به عنوان ساختاری واحد و پیش -نظری، بنیادین است؛ ساختاری که پیش از هر تقسیم بندی ذهن/عالم یا سوژه/ابژه، خود را نشان می دهد. پس مشخص بودنش از جنس یک کل یکپارچه و ملموس در تجربه است.

دو غیرقابل کتمان بودن یا(امکان پذیری بنیادین)

این جنبه بسیار مهم تر است. هایدگر به دنبال شرط امکان هرگونه پرسش، تفکر، انکار یا تایید است. پدیده بنیادین باید چنان باشد که حتی اگر کسی بخواهد آن را انکار کند، همان عمل انکار، خودش متکی بر آن پدیده باشد. این دقیقا شبیه به اصل دکارت (می اندیشم پس هستم) است، اما هایدگر آن را عمیق تر و وجودشناختی تر می کند.

مثال عینی و دم دستی دازاین

هایدگر دازاین (وجود انسان، آن هستنده ای که مسئله هستی برایش مطرح است) را به عنوان نقطه شروع بنیادین می یابد. چرا؟

از جنبه اول، دازاین، نحوه وجودش هستی درجهان است. این یک ساختار مشخص و ملموس در تجربه زیسته ماست (نگرانی، پرتاب شدگی، پروا).

از جنبه دوم (کلیدی تر)

هیچ تفکر، پرسش یا انکاری نمی تواند خارج از چارچوب دازاین رخ دهد. حتی اگر شما هستی جهان یا معنای زندگی را انکار کنید، این انکار توسط یک دازاین (شما) انجام می شود که قبلا در جهان است و هستی برایش مسئله است. بنابراین، وجود دازاین و ساختار هستی درجهانش غیرقابل کتمان است، چون شرط امکان هرگونه کتمان یا تایید دیگری است.

بیایید به رنج بپردازیم و سوالی درباره چرایی نه چگونگی آن بپرسیم.

هسته ای از فلسفه اگزیستانسیال و پدیدارشناسی را لمس می کند. پس بیاییم رنج را در چارچوب معیار هایدگری تحلیل کنیم.

سوال ۱ رنج از جنبه اول آیا مشخص و به گونه ای اولیه آشکار است؟

پاسخ، به شدت آری.

رنج (چه جسمی مانند درد، چه روحی مانند اضطراب یا اندوه) یکی از بی واسطه ترین و غیرقابل تفسیرترین پدیدارهای تجربه زیسته است. رنج نیاز به استدلال منطقی ندارد؛ خودش را با فوریت تمام بر موجود (دازاین) تحمیل می کند.

رنج، دازاین را به درون خودش بازمی گرداند. در حالات عادی، ما در جهان غرقیم (مشغول کارها و ابزارها). اما رنج شدید، این غرقگی را می شکند و توجه دازاین را به خود وجودش معطوف می کند (چرا باید این درد را تحمل کنم؟، چرا من؟)

این ویژگی، رنج را به پدیده ای مشخص کننده و مرزبند تبدیل می کند مرز بین بودن و نبودن، بین آسایش و شکست.

در پدیدارشناسی، رنج یک حالت بودن بنیادین است. یعنی نحوه ای که دازاین در یک لحظه، خود و جهان را می یابد. این حالت، پیش اندیشی و پیش زبانی است.

دو، رنج از جنبه دوم (مهم تر)، آیا رنج غیرقابل کتمان و شرط امکان مواجهه با جهان است؟

پاسخ، بله، اما به شکل ظریف و بنیادینی.

هایدگر به طور خاص درباره اضطراب به عنوان یک رنج بنیادین صحبت می کند که کاملا واجد این شرط است. بیاییم آن را تحلیل کنیم.....

اضطراب در مقابل ترس ؛

نرس از چیزی خاص در جهان است (مثلا مار)

اما اضطراب، ترس از هستی درجهان خود به طور کلی است. در حالت اضطراب، جهان تهی از معنی می شود، ابزارها بی فایده می شوند و دازاین در برابر هستی صرف و امکان نیستی خودش قرار می گیرد.

نکته دیگر غیرقابل کتمان بودن اضطراب است شما می توانید بگویید: من اکنون مضطرب نیستم. اما این انکار، امکان مضطرب بودن را نفی نمی کند. در واقع، توانایی تجربه اضطراب، بخشی ساختاری از وجود دازاین است. حتی اگر شما آن را در لحظه انکار کنید، این انکار در چارچوب دازاینی رخ می دهد که اساسا آشنا با نیستی و امکان رنج است.

۳ رنج (به ویژه اضطراب) شرط امکان اصالته، از نظر هایدگر، اضطراب، دازاین را از اسارت در حرف های مردم نجات می دهد و او را با آزادی، انتخاب و مسئولیت رادیکال خود روبرو می کند. بدون مواجهه با رنج ناشی از نیستی و مرگ، دازاین هرگز به زندگی اصیل و آگاهانه از وضعیت خود دست نمی یابد.

رنج شرط امکان دردل بودن است، ساختار بنیادین دازاین، دردل بودن است. ما به جهان، دیگران و خودمان دل می سوزانیم.

این دل سوختن ذاتا حامل امکان رنج است. اگر شما امکان رنجیدن (از دست دادن، شکست خوردن، محروم ماندن) را به طور مطلق نفی کنید، در واقع دردل بودن را نفی کرده اید. و بدون دردل بودن، چیزی به نام دازاین به معنای هایدگری باقی نمی ماند.

یک، یک پدیدار آشکارگر بنیادین...

رنج (و به طور خاص اضطراب)، پرده از روی حقیقت وجود دازاین برمی دارد. جهان را نه به عنوان مجموعه ای از ابزارهای مفید، بلکه به صورت هستی عریان و امکان محور نشان می دهد. رنج، حقیقت اصیل را به ارمغان می آورد.

رنج یک امکان وجودی غیرقابل حذف است امکان رنج، جزء جدایی ناپذیر ساختار دازاین است. دازاینی که نتواند رنج بکشد، اساسا دیگر انسان (به معنای وجودی) نیست.

بنابراین، رنج غیرقابل کتمان است، زیرا کتمان آن به معنای کتمان بخشی از ساختار وجودی خویشتن است.

سه یک مسیر به سوی امر بنیادین است؛ رنج، وسیله ای است برای دست یابی به آن پدیده بنیادین تر: یعنی دازاین اصیل که نسبت به هستی خود، مرگش و آزادی اش آگاه است. بنابراین، رنج خود غایت نیست، اما راهگشای امر بنیادین (هستی در جهان اصیل) است.

در چارچوب هایدگر، رنج (و به ویژه اضطراب) به وضوح واجد هر دو جنبه است:

مشخص و آشکارگر است (تجربه ای بی واسطه که وجود را به خودش می آلاید).

غیرقابل کتمان است (امکان آن همواره حاضر است و انکارش، در بستری رخ می دهد که خود، امکان پذیرنده آن بستر است).

اما این رنج، خود بنیادین ترین مفهوم نیست، بلکه نشانه ای روشن و ضروری از بنیادین ترین ساختار است.. دازاین پرتاب شده به سوی مرگ، که در دلش به هستی و جهان دل می سوزاند.

رنج، زنگ بیداری هستی شناختی است.

دازاین یعنی

وجودی که وجود خود را وجود میکنه

یا وجودی که وجود خودش را ، وجودی ادراک میکنه.

یک سنگ وجود دارد، اما وجود خود را «

وجود نمی کند. یعنی از وجود خود بی خبر است.

یک گیاه زندگی می کند، اما از زندگی خود آگاه نیست.

اما انسان، تنها موجودی است که بودن خودش برایش مسئله است. او مدام از خود می پرسد:من کیستم،به کجا می روم؟، چرا هستم؟ و..

رنج، این پرسش را برای ما زنده نگه می دارد. درست است که رنج، ناخوشایند است، اما همان چیزی است که ما را از جماد و گیاه متمایز می کند. رنج، نشانه اسنان بودن ماست.

اضطراب از نظر کییرگور نشانه شدن است!

نشانه آفرینش موقعیت ها و آینده متفاوت است!

نشانه راه های متفاوت.

خدا نماینده یا استعاره تمام معناهای از پیش آمده بیرونی است.

و جهان ، همان استعاره از اینکه معنا از درون بر می خیزد و بیرونی وجود ندارد!

در تحلیل تعبیر نیچه که گفت خدا مرده است.

خدا مرده انسان بعد از خوردن میوه آگاهی، خود خدا شد! (استعاره ؛ مسئول براورده شدن نیاز خودش شد)

خدا ، استعاره ای از معناهای از پیش آماده. تا وقتی خدا هست، نیازی نیست خودت فکر کنی. همه چیز از پیش تعیین شده است.

مرگ خدا در تفکرات نیچه، فروپاشی این معناهای قرضی. اما این پایان معنا نیست، بلکه آغاز معنا آفرینی است.

خدا شدن = پذیرش این حقیقت که حالا دیگر خودت باید برای زندگیت معنا بسازی. این همان باری است که نیچه از انسان برتر می خواهد بر دوش بکشد.

و این دقیقا همان جایی است که «رنج» به کار می آید. رنج، آن چیزی است که ما را وادار می کنس تا از خدا (معنای آماده) دست بکشیم و خودمان به دنبال معنا بگردیم.

اضطراب، دریچه است.

و دازاین، همانی است که از این دریچه به بیرون خم می شود و به جای سقوط، وجود خود را وجود می کند.

در روایت دینی، آدم و حوا از درخت معرفت خوردند و از بهشت رانده شدند. بهشت یعنی جایی که معنا پیشاپیش تامین شده است. رانده شدن یعنی افتادن در جهانی که معنا را باید خودت بگسترانی.

خدا شدن در اینجا یعنی، کسی که پاسخ گوی نیازهای معنا بخش خود است. نه اینکه قدرت مطلق یافته، بلکه مسئولیت مطلق یافته است.

کودک پیش از هبوط.. در بهشت معناهای آماده زندگی می کند. اگر گریه می کند، گریه اش بی واسطه است، چون هنوز ایگویی ساخته نشده که بخواهد از آن گریه نتیجه گیری کند یا برایش داستان سرایی کند. این همان(دل بودگی) ناب است.

انسان پخته..

او پس از عبور از رنج، به مرحله ای می رسد که دوباره می تواند بی واسطه باشد، اما این بار با آگاهی. او درد را حس می کند، اما آن را با داستان های ایگو نمی آمیزد. این همان آزادی از رنج اضافی است که در قبل به آن اشاره شد.

تاب آوری یعنی بازگشت به حالت پیشین، اما پختگی کودکانه یعنی رسیدن به حالتی که پیش از این هرگز تجربه نکرده ای؛ حالتی که در آن، درد هست اما رنج نیست.

هایدگر می گوید دازاین پرتاب شده به جهان است. یعنی ما در شرایطی قرار گرفته ایم که انتخابش نکرده ایم (مثل زمانه، خانواده، بدن)رنج، ما را با این پرتاب شدگیروبرو می کند. وقتی درد می کشیم، می فهمیم که اینجا هستیم، بی آنکه خواسته باشیم. رنج، تلنگری است که می گوید:تو در جهان رها شده ای..

اظطراب در نگاه هایدگر مستقیما به مرگ گره می خورد. اما نه مرگ به مثابه یک حادثه در آینده، بلکه مرگ به مثابه امکانی که هر لحظه ممکن است قطعی شود. رنج، ما را با این حقیقت روبرو می کند که زمان محدود است و هر انتخابی، به قیمت نرفتن به راه های دیگر تمام می شود.

در زندگی روزمره، ما در آنهاغرقیم. یعنی طبق عرف، طبق چیزی که مردم می گویند، زندگی می کنیم. رنج (به ویژه اضطراب) این غرقگی را برهم می زند. وقتی مضطربی، دیگر حرف های مردم برایت پوچ می شود. این لحظه، لحظه انفراد است. همین انفراد است که زمینه را برای اصالت فراهم می کند. یعنی زندگی ای که بر اساس انتخاب خودت باشد، نه تقلید از دیگران.

اضطراب از نظر کی یرکگور، سرگیجه آزادی است. او می گوید وقتی انسان در برابر امکان های بی نهایت قرار می گیرد، دچار اضطراب می شود.