سلاح و قدرت در قرن ۲۱؛ چرا هنوز می جنگیم؟

31 اردیبهشت 1405 - خواندن 27 دقیقه - 94 بازدید

چکیده

در آغاز قرن بیست و یکم، بسیاری از نظریه پردازان روابط بین الملل پیش بینی می کردند که با گسترش دموکراسی، نهادهای بین المللی و وابستگی متقابل اقتصادی، عصر جنگ های بزرگ به پایان رسیده است. بااین حال، جنگ های عراق، افغانستان، اوکراین، غزه و ایران نشان داده اند که خشونت سازمان یافته همچنان یکی از ویژگی های برجسته نظم بین الملل معاصر است. این مقاله با بهره گیری از چارچوب نظری مری کلدور در تمایز میان «جنگ های کهن و نوین»، آرای جوزف نای درباره «قدرت هوشمند» و تحلیل های لارنس فریدمن از آینده جنگ، به بررسی این پارادوکس می پردازد که چرا علی رغم پیشرفت های فناورانه در عرصه تسلیحات و بازتعریف مفهوم قدرت، جنگ هنوز به عنوان ابزاری برای حل منازعات به کار می رود. یافته های پژوهش نشان می دهد که اگرچه «شخصیت» جنگ دگرگون شده، اما «ماهیت» آن که ریشه در عنصر انسانی دارد، تغییر نکرده است. سلاح ها دقیق تر و مرگبارتر شده اند، قدرت دیگر فقط نظامی نیست، اما انگیزه های کهن جنگ شامل رقابت بر سر منابع، هویت، امنیت و منافع مجتمع نظامی-صنعتی، همچنان پابرجا هستند.

واژگان کلیدی: جنگ نوین، انقلاب در امور نظامی، قدرت هوشمند، جنگ سایبری، مجتمع نظامی-صنعتی، آنارشی بین الملل.


مقدمه

سال ۱۹۱۲، سر آرتور کانن دویل داستان کوتاهی درباره جنگی نوشت که در آن زیردریایی های مسلح به کشتی های مسافربری حمله می کردند. دریاسالاران بریتانیایی این داستان را نه به دلیل غیرممکن بودن فنی، بلکه به این دلیل رد کردند که غرق کردن کشتی های غیرنظامی «کاری نبود که هیچ ملت متمدنی انجام دهد». تاریخ نشان داد که بشریت از بسیاری «آستانه های اخلاقی» عبور کرده است که زمانی غیرقابل تصور به نظر می رسیدند.

امروز در قرن بیست و یکم، ما با پارادوکسی مشابه روبروییم: عصری که با وعده «صلح پایدار» آغاز شد، به عصر جنگ های پهپادی، حملات سایبری و سلاح های خودران تبدیل شده است. بر اساس گزارش موسسه بین المللی پژوهش های صلح استکهلم (SIPRI)، فروش ۱۰۰ شرکت بزرگ تسلیحاتی جهان در سال ۲۰۲۳ به ۶۳۲ میلیارد دلار رسید که نسبت به ۳۹۸ میلیارد دلار در سال ۲۰۱۷ افزایش چشمگیری داشته است. این آمار پرسشی اساسی را مطرح می کند: چرا علی رغم پیشرفت های فناورانه و گسترش نهادهای بین المللی، هنوز می جنگیم؟

این مقاله استدلال می کند که پاسخ در تغییر بنیادین دو مفهوم کلیدی نهفته است: «سلاح» و «قدرت». در قرن بیست و یکم، سلاح ها از ابزارهای فیزیکی صرف به شبکه های دیجیتال، الگوریتم های هوش مصنوعی و سلاح های اقتصادی تبدیل شده اند. هم زمان، قدرت از تعریف سنتی خود به عنوان «توانایی واداشتن دیگران به انجام آنچه نمی خواهند» (قدرت سخت) به مفهومی پیچیده تر با عنوان «قدرت هوشمند» تحول یافته است که ترکیبی از زور، اغوا و روایت سازی است. با این حال، به عنوان مثال اندرو لاتام، استاد دانشگاه مک آلستر، تاکید می کند: «ماهیت جنگ در طول تاریخ بشر هرگز تغییر نکرده است. به نظر می رسد این بخشی از چیزی است که ما به عنوان یک گونه هستیم».

این مقاله در چهار بخش اصلی سازمان یافته است: بخش نخست به دگرگونی سلاح در قرن ۲۱ می پردازد و مفاهیمی چون «انقلاب در امور نظامی»، جنگ سایبری و تسلیحات خودران را بررسی می کند. بخش دوم بازتعریف قدرت را با تکیه بر آرای جوزف نای و نظریه پردازان پسا-رئالیست تحلیل می کند. بخش سوم با بهره گیری از چارچوب «جنگ های کهن و نوین» مری کلدور، علل ساختاری، هویتی و اقتصادی تداوم جنگ را واکاوی می نماید. در پایان، نتیجه گیری و ملاحظات پایانی ارائه خواهد شد.


بخش اول: دگرگونی سلاح در قرن بیست و یکم

انقلاب در امور نظامی (RMA)؛ از توهم تا واقعیت

دهه ۱۹۹۰، ارتش های جهان غرق در هیجانی بودند که از آن به «انقلاب در امور نظامی»(Revolution in Military Affairs) یاد می شد. این نظریه که عمدتا توسط نظریه پردازان آمریکایی تبلیغ می شد، بر این باور استوار بود که فناوری های پیشرفته شامل مهمات دقیق، سامانه های پیشرفته شناسایی و جنگ شبکه محور، استراتژی های نظامی سنتی را منسوخ خواهند کرد. جنگ خلیج فارس (۱۹۹۱) به عنوان نقطه عطفی در این مسیر معرفی شد: بمب های هوشمند و موشک های کروز، تصویری از جنگی تمیز، سریع و کم تلفات را به نمایش گذاشتند.

با این حال، تحولات بعدی نشان داد که این خوش بینی تا چه حد زودهنگام بوده است. درگیری های عراق و افغانستان، محدودیت های عمده رویکرد صرفا فناورانه را آشکار ساخت. اندرو لاتام در تحلیل خود از این دوره می نویسد: «در حالی که فناوری می تواند توانمندی ها را افزایش دهد، نمی تواند جایگزین قضاوت انسانی و سازگاری پذیری شود که در جنگ اوری ضروری است. عنصر انسانی درک جمعیت محلی، پیمایش پویایی های فرهنگی و تصمیم گیری اخلاقی همچنان نقشی اساسی دارد».

جنگ اوکراین که از فوریه ۲۰۲۲ آغاز شد، بار دیگر نشان داد که شخصیت جنگ به سرعت در حال تغییر است، اما ماهیت آن نه. ژنرال سر ریچارد بارونز، فرمانده پیشین نیروهای مشترک بریتانیا، در تحلیل خود از این جنگ می نویسد: «آنچه می بینیم به ما یادآوری می کند که ماهیت جنگ هرگز تغییر نکرده است. به نظر می رسد این بخشی از چیزی است که ما به عنوان یک گونه هستیم». اما در کنار این تداوم، بارونز به تغییری عمیق در «شخصیت» جنگ اشاره می کند: ظهور «وب کشتار دیجیتال»(Digital Kill Web) که در آن تمامی حسگرها به یک پایگاه داده مشترک متصل می شوند و توسط هوش مصنوعی مدیریت می گردند.


وب کشتار دیجیتال و ظهور سامانه های خودران

شاید مهم ترین دگرگونی در عرصه سلاح های قرن بیست و یکم، گذار از «سکوهای سرنشین دار» به «سامانه های بدون سرنشین و خودران» باشد. در جنگ اوکراین، منطقه ۴۰ کیلومتری میان دو سوی درگیری به منطقه ای تبدیل شده که «ماشین ها» در آن غالب بودند. پهپادهای ارزان قیمت که با هزینه چند صد دلار ساخته می شوند، تانک های چند میلیون دلاری را منهدم می کنند. این تحول، معادلات سنتی قدرت نظامی را بر هم زده است.

وب کشتار دیجیتال (DKW) مفهومی است که بارونز برای توصیف این معماری جدید به کار می برد: «تمامی اشکال حسگرها در یک پایگاه داده مشترک که توسط هوش مصنوعی مدیریت می شود (حداقل در حال حاضر تحت نظارت فرماندهان و کارکنان)، شبکه سازی شده و به تمامی ابزارهای ایجاد اثر، اعم از جنبشی و غیرجنبشی، متصل است. به این ترتیب است که اهداف می توانند با سرعت و تمپویی بی سابقه شناسایی، انتخاب و مورد اصابت قرار گیرند، تا زمانی که مهمات وجود داشته باشد».

با این حال، اتکای بیش از حد به فناوری می تواند توهم امنیت کاذب ایجاد کند. لاتام هشدار می دهد «همان طور که در روزهای اول جنگ پهپادی شاهد بودیم، موفقیت های اولیه می تواند به اعتمادبه نفس بیش از حد منجر شود که در نتیجه آن، محاسبات اشتباه راهبردی رخ می دهد». این اعتمادبه نفس کاذب، که در نظریه پردازان RMA دهه ۱۹۹۰ نیز دیده می شد، یکی از خطرات اصلی دوران جدید است.


جنگ سایبری: سلاح بدون مرز

جنگ سایبری به عنوان یکی از مهم ترین عرصه های تحول سلاح در قرن ۲۱، مرزهای سنتی میان جنگ و صلح، نظامی و غیرنظامی و دولت و غیردولت را درهم ریخته است. لارنس فریدمن، استاد مطالعات جنگی کینگز کالج لندن، در کتاب «آینده جنگ: یک تاریخ» به این نکته اشاره می کند که «مرزهای میان صلح و جنگ، میان امور نظامی، غیرنظامی و جنایی به طور فزاینده ای مبهم می شوند».

حمله سایبری استاکس نت (۲۰۱۰) به تاسیسات هسته ای ایران، نقطه عطفی در این عرصه بود. این حمله که به طور گسترده به همکاری آمریکا و اسرائیل نسبت داده می شود، نخستین نمونه شناخته شده از یک سلاح سایبری بود که آسیب فیزیکی به زیرساخت های غیرنظامی وارد کرد. از آن زمان، جنگ سایبری به ابزاری دائمی در منازعات بین المللی تبدیل شده است: از حملات به شبکه های برق اوکراین تا مداخلات ادعایی در انتخابات کشورهای مختلف.

فریدمن در فصول پایانی کتاب خود به طور خاص به «جنگ ترکیبی» (Hybrid Wars)، «جنگ سایبری» و «ربات ها و پهپادها» می پردازد. او نشان می دهد که چگونه فناوری های جدید، آرمان های قدیمی درباره جنگ «محدود و قاطع» را بر هم می زنند. با این حال، تاکید می کند که بیشتر پیش بینی های «آینده پژوهان نظامی» اشتباه از آب درآمده اند، اما بااین حال تاثیرگذار باقی می مانند.


سلاح های هسته ای کاهش یافته و جنگ نیابتی

در کنار فناوری های جدید، سلاح های قدیمی تر نیز دگرگون شده اند. دوران پس از جنگ سرد، شاهد کاهش تدریجی زرادخانه های هسته ای استراتژیک و هم زمان، افزایش تسلیحات هسته ای تاکتیکی یا «کاهش یافته» بوده است. این سلاح ها که برای استفاده در میدان نبرد طراحی شده اند (نه برای نابودی شهرها)، آستانه استفاده از جنگ هسته ای را کاهش می دهند.

علاوه بر این، بازدارندگی هسته ای میان قدرت های بزرگ، به افزایش جنگ های نیابتی (Proxy Wars) انجامیده است. همان طور که کلدور در نظریه «جنگ های نوین» خود توضیح می دهد، بازیگران این جنگ ها هم جهانی و هم محلی، هم دولتی و هم غیردولتی هستند. درگیری های سوریه، یمن و اوکراین نمونه هایی از این پدیده اند که در آن قدرت های بزرگ از طریق تامین سلاح، مشاوره و آموزش، بدون درگیری مستقیم با یکدیگر، به رقابت می پردازند.


بخش دوم: بازتعریف قدرت در قرن بیست و یکم

از قدرت سخت تا قدرت هوشمند؛ نظریه جوزف نای

درک تحولات جنگ در قرن ۲۱ بدون درک تحول مفهوم «قدرت» ممکن نیست. جوزف نای، نظریه پرداز برجسته روابط بین الملل، در کتاب «آینده قدرت» (۲۰۱۱) تحلیلی عمیق از این دگرگونی ارائه می دهد. نای میان سه نوع قدرت تمایز قائل می شود: «قدرت سخت» (Hard Power) مبتنی بر اجبار نظامی و اقتصادی، «قدرت نرم»(Soft Power) مبتنی بر جذابیت و هم راستایی ارزش ها و «قدرت هوشمند»(Smart Power) که ترکیبی هوشمندانه از هر دو است.

نای استدلال می کند که در دنیای به هم پیوسته قرن ۲۱، قدرت سخت به تنهایی دیگر کارآمد نیست. پیروزی در جنگ های عراق و افغانستان از نظر نظامی ممکن بود، اما شکست در جذب قلب ها و ذهن هاو ساختن صلح پایدار، نشان داد که قدرت نرم چه نقشی در موفقیت نهایی دارد. با این حال، این به معنای بی اهمیت شدن قدرت سخت نیست. نای تاکید می کند که در مواجهه با تهدیدات جدی، زور همچنان ابزاری ضروری است.

این دیدگاه با تحلیل رئالیست های ساختاری که معتقدند نظام بین الملل همچنان «آنارشیک» است، تناقض ندارد، بلکه آن را تکمیل می کند. در آنارشی بین الملل، واحدها (دولت ها) برای بقا ناچار به تامین امنیت خود هستند، اما ابزارهای این تامین امنیت در قرن ۲۱ بسیار متنوع تر از گذشته شده است.


قدرت در دنیای چندقطبی؛ ظهور و افول هژمونی

ساختار قدرت جهانی از نظام دوقطبی جنگ سرد (آمریکا در برابر شوروی) به نظام تک قطبی دهه ۱۹۹۰ (هژمونی آمریکا) و سپس به نظام چندقطبی در حال ظهور در قرن ۲۱ تحول یافته است. ظهور چین به عنوان قدرت اقتصادی اول جهان، احیای روسیه تحت رهبری پوتین و ایفای نقش مستقل توسط قدرت های منطقه ای چون ایران، ترکیه و هند، معادلات جهانی را به طور اساسی تغییر داده است.

در این نظام چندقطبی، «قدرت» دیگر فقط به معنای توانایی نظامی نیست. قدرت اقتصادی چین، قدرت انرژی روسیه و قدرت فرهنگی و فناورانه اتحادیه اروپا، هر یک اشکالی از قدرت هستند که در بسترهای مختلف به کار گرفته می شوند. همان طور که موسسه استکهلم گزارش می دهد، شرکت های تسلیحاتی آمریکا با ۴۳درصد صادرات جهانی سلاح، همچنان مسلط هستند، اما این تسلط با ظهور رقبای جدیدی از چین، روسیه و اروپا مواجه است.

این چندقطبی شدن، به طور متناقضی، هم می تواند مانع جنگ شود (از طریق ایجاد موازنه قدرت) و هم آن را تشدید کند (از طریق رقابت های فزاینده). تجربه تاریخی نشان می دهد که دوره های گذار میان نظام های هژمونیک، معمولا با بی ثباتی و منازعه همراه بوده اند.


اقتصاد سیاسی جنگ: نقش مجتمع نظامی-صنعتی

نمی توان از تداوم جنگ در قرن ۲۱ سخن گفت و از نقش «مجتمع نظامی-صنعتی»(Military-Industrial Complex) غافل ماند. این مفهوم که در ابتدا توسط آیزنهاور در سخنرانی وداعش (۱۹۶۱) مطرح شد، به شبکه گسترده ای از منافع اقتصادی، سیاسی و بوروکراتیک اشاره دارد که از جنگ و آمادگی برای آن سود می برند.

آمارهای موسسه استکهلم، تصویر روشنی از ابعاد این صنعت ارائه می دهد: فروش ۶۳۲ میلیارد دلاری ۱۰۰شرکت بزرگ تسلیحاتی جهان در سال ۲۰۲۳، رقمی است که از تولید ناخالص داخلی بسیاری از کشورها بیشتر است. این منافع عظیم، به طور خودکار، مقاومتی ساختاری در برابر خلع سلاح و صلح طلبی ایجاد می کنند.

یک تحلیلگر ارشد در مانیلا بولتن در این زمینه می نویسد: «این مسابقه تسلیحاتی مهارنشده و جستجوی بی امان برای برتری جهانی، بازتاب بحرانی عمیق تر است: فرسایش اقتدار مشروع و ظهور قدرتی که با قدرت نظامی تقویت می شود». در چنین شرایطی، «قدرت دیگر وسیله ای برای دستیابی به عدالت و صلح نیست. این قدرت به خودی خود هدف نهایی شده است».


نقش روایت سازی و رسانه در مشروعیت بخشی به جنگ

قرن ۲۱ همچنین عصر «جنگ روایت ها»(Narrative Wars) است. رسانه های اجتماعی، شبکه های خبری ۲۴ ساعته و پلتفرم های دیجیتال، میدان نبرد جدیدی خلق کرده اند که در آن برنده کسی است که بتواند «روایت» مسلط را شکل دهد. همان طور که در چارچوب «قدرت نرم» نای اشاره شد، توانایی جذب دیگران به سمت ارزش ها و روایت های خود، نقشی حیاتی در موفقیت نظامی دارد.

در جنگ اوکراین، هر دو طرف به طور گسترده از رسانه های اجتماعی برای نمایش موفقیت های خود و افشای جنایات طرف مقابل استفاده می کنند. در مناقشه غزه، روایت های متضاد از هر رویداد، بلافاصله در فضای مجازی منتشر می شوند. این «جنگ روایت ها» نه تنها افکار عمومی را شکل می دهد، بلکه بر تصمیم گیری های سیاسی و میزان حمایت بین المللی از هر یک از طرفین تاثیر مستقیم می گذارد.

کلدور در تحلیل خود از «سیاست جنگ های نوین» نشان می دهد که یکی از ویژگی های این جنگ ها، استفاده از «ترور و بی ثبات سازی» به عنوان تاکتیک است، تاکتیک هایی که در قوانین جنگاوری مدرن رسما ممنوع شده اند، اما در عمل به طور گسترده به کار می روند.


بخش سوم: چرا هنوز می جنگیم؟ تحلیل علل تداوم

علل ساختاری؛ آنارشی و معمای امنیت

از منظر نظریه رئالیستی در روابط بین الملل که ریشه در اندیشه هایی چون توماس هابز و کنت والتز دارد، عامل اصلی جنگ، ساختار آنارشیک نظام بین الملل است. در نبود یک دولت جهانی با انحصار مشروع بر خشونت، دولت ها ناچارند برای بقای خود به توانایی های نظامی متکی باشند. این وضعیت، «معمای امنیت» (Security Dilemma) را ایجاد می کند: اقدامات یک دولت برای افزایش امنیت خود (مثلا مسلح شدن)، توسط دولت دیگر تهدید تلقی می شود و واکنش مشابهی برمی انگیزد. این چرخه تسلیحاتی و بی اعتمادی، در نهایت می تواند به جنگ منجر شود، حتی اگر هیچ یک از طرفین واقعا خواهان جنگ نباشند.

لیبرال ها در مقابل استدلال می کنند که نهادهای بین المللی، دموکراسی و وابستگی متقابل اقتصادی می توانند بر این آنارشی غلبه کنند. با این حال، شکست جامعه جهانی در جلوگیری از جنگ در اوکراین و غزه نشان داده که این نهادها (سازمان ملل، اتحادیه اروپا) در مهار قدرت های بزرگ ناتوان بوده اند.

فریدمن در تحلیل تاریخی خود نشان می دهد که ایده «ضربه ناک اوت»(Knockout Blow) - یعنی این باور که می توان با یک حمله قاطع و سریع جنگ را پایان داد - همواره اشتباه از آب درآمده است، اما بااین حال همچنان بر تفکر استراتژیک تسلط دارد. این توهم، که امروزه در ادبیات جنگ سایبری و حملات پیشگیرانه نیز دیده می شود، یکی از دلایل تداوم رویکرد نظامی گرایانه به حل منازعات است.


علل هویتی و روانشناختی؛ نیاز به «دیگری دشمن»

فراتر از تحلیل های ساختاری، درک جنگ نیازمند توجه به ابعاد هویتی و روانشناختی نیز هست. از منظر نظریه پردازانی چون جان آر. سرل و الکساندر ونت، هویت ها و منافع دولت ها «برساخته» شده اند و در تعامل با دیگران شکل می گیرند. در این چارچوب، ساختن «دیگری دشمن» نقش مهمی در انسجام داخلی و شکل دهی به هویت جمعی ایفا می کند.

لاتام در تحلیل خود به این نکته اشاره می کند که درک ماهیت جنگ به عنوان «چیزی اساسا بد» به صورت چرخه ای در میان نسل ها تغییر می کند: «کسانی که به طور مستقیم آن را تجربه کرده اند تمایل دارند حماقت آن را ببینند و کسانی که فقط آن را بر روی صفحه ای دیده اند که رویدادهای سه نسل دور را نشان می دهد، تمایل دارند پتانسیلی در آن ببینند، حتی جذابیتی».

ملی گرایی، مذهب و ایدئولوژی، به عنوان منابع هویتی قدرتمند، هنوز هم نیروی محرکه بسیاری از منازعات در قرن ۲۱ هستند. از جنگ در اوکراین (که در آن هویت ملی اوکراینی در برابر هویت امپریالیستی روسیه قرار می گیرد) تا مسئله غزه، هویت های متعارض نقشی اساسی ایفا می کنند. کلدور در کتاب خود نشان می دهد که جنگ های نوین اغلب «برای اهداف سیاسی خاص با استفاده از تاکتیک های ترور و بی ثبات سازی» انجام می شوند که مستقیما به هویت های قومی و مذهبی متصل هستند.


علل اقتصادی؛ جنگ به مثابه مدل کسب وکار

شاید بدبینانه ترین، اما در عین حال واقع بینانه ترین تحلیل از تداوم جنگ، به عوامل اقتصادی بازمی گردد. همان طور که داده های موسسه استکهلم نشان می دهد، صنعت تسلیحات یک «بیزینس بزرگ» با گردش مالی ۶۳۲ میلیارد دلاری است. این صنعت، که هزاران شغل در کشورهای توسعه یافته ایجاد کرده و وابستگی های سیاسی عمیقی با دولت ها دارد، سود مستقیمی از تداوم درگیری ها و ناامنی می برد.

کلدور در تحلیل خود از «اقتصاد جنگ جهانی شده» (Globalized War Economy) نشان می دهد که یکی از ویژگی های جنگ های نوین، ادغام اقتصاد غیرقانونی (قاچاق انسان، مواد مخدر و منابع طبیعی) در ساختار جنگ است. در بسیاری از مناطق جنگی (آفریقا، بالکان و افغانستان)، اقتصاد جنگ چنان سودآور شده که بازیگران مختلف (شورشیان، فرماندهان نظامی و سیاستمداران فاسد) منافع مستقیمی در تداوم خشونت پیدا کرده اند.

نویسنده مانیلا بولنت در این زمینه می نویسد:«سال ها پیش، هاوارد هگره، دانشمند علوم سیاسی دانشگاه اسلو، پیش بینی کرد که تا سال ۲۰۵۰، "جهان، صلح آمیزتر خواهد بود، عمدتا به این دلیل که جنگ از نظر مالی بی معنا خواهد شد." اما مسابقه تسلیحاتی شتابان امروز روایت متفاوتی را روایت می کند. جنگ هنوز یک بنگاه بسیار سودآور است، به ویژه برای کسانی که سلاح می سازند و می فروشند».


نقش عامل انسانی؛ درس هایی از شکست پیش بینی ها

در نهایت، شاید مهم ترین دلیل تداوم جنگ، چیزی است که نظریه پردازان آن را «عامل انسانی» می نامند. لاتام در مقاله خود با عنوان «عنصر انسانی» تاکید می کند که «فناوری در خلا عمل نمی کند. اثربخشی این نوآوری ها به اپراتورهای انسانی بستگی دارد که باید داده ها را تفسیر کنند، انتخاب های استراتژیک را انجام دهند و با پیچیدگی های جنگ درگیر شوند».

تاریخ نشان داده است که پیش بینی های «آینده پژوهان نظامی» غالبا اشتباه از آب درآمده اند، اما همچنان تاثیرگذار باقی می مانند. فریدمن در کتاب خود بیش از دوازده «آینده جنگ» را که از سال ۱۸۷۰تاکنون پیش بینی شده بود، تحلیل کرده و نشان می دهد که تقریبا هیچ کدام به طور کامل محقق نشده اند. دلیل این امر ساده است: جنگ پدیده ای انسانی است و انسان ها (با تعصبات، ترس ها، امیدها و اشتباهاتشان) غیرقابل پیش بینی هستند.

بارونز نیز در تحلیل خود از جنگ اوکراین و ایران به دوگانگی اشاره می کند: از یک سو، تغییر سریع شخصیت جنگ با ظهور وب کشتار دیجیتال؛ از سوی دیگر، تداوم اصول قدیمی:«دشمن همیشه رای می دهد» و «به سختی می توان از بازی برنده-برنده اطمینان حاصل کرد».


بحث و تحلیل

فناوری جدید، ترمز جنگ است یا شتاب دهنده آن؟

یکی از مهم ترین پرسش هایی که از این تحلیل برمی آید، رابطه فناوری و جنگ است. آیا فناوری های جدید (پهپادها، هوش مصنوعی و سلاح های سایبری) جنگ را کم هزینه تر و در نتیجه محتمل تر کرده اند؟ یا برعکس، توانایی های دفاعی پیشرفته و بازدارنده قوی تری ایجاد کرده اند؟

شواهد تجاری متناقض است. از یک سو، ظهور پهپادهای ارزان قیمت و جنگ سایبری (که هزینه ورود پایینی دارد) به بازیگران غیردولتی و قدرت های کوچک توانایی های تهاجمی جدیدی داده است. از سوی دیگر، سامانه های دفاع هوایی پیشرفته و شبکه های شناسایی مبتنی بر هوش مصنوعی (همان وب کشتار دیجیتال)، بازدارندگی قدرتمندی ایجاد کرده اند. به نظر می رسد نتیجه نهایی، «تسلیحاتی شدن» فزاینده فناوری های جدید و «عدم تقارن» روزافزون میان قدرت های بزرگ و کوچک باشد.


جنگ های قرن ۲۱ در مقایسه با جنگ های قرن ۲۰

اگر جنگ های قرن بیستم عمدتا «بین دولتی» و «تمام عیار» (Total War) بودند، جنگ های قرن ۲۱ الگوی متفاوتی دارند. کلدور در نظریه «جنگ های نوین» خود سه ویژگی اصلی برای این جنگ ها برمی شمارد: (۱) ترکیب جنگ، جنایت سازمان یافته و نقض گسترده حقوق بشر؛ (۲) بازیگران ترکیبی (دولتی، غیردولتی، محلی و فراملی) و (۳) اقتصاد جنگی غیررسمی و جهانی شده.

بر اساس این تعریف، درگیری های اوکراین، غزه و سوریه بیشتر از اینکه یادآور جنگ جهانی دوم باشند (جنگی میان دولت ها با اهداف سرزمینی کلاسیک)، به «جنگ های نوین» شبیه اند: آمیخته ای از جنایت سازمان یافته، خشونت هویتی و اقتصاد زیرزمینی.

با این حال، جنگ اوکراین همچنین نشان می دهد که «جنگ های کهن» (میان دولت ها با ارتش های منظم و اهداف کلاسیک) به طور کامل منسوخ نشده اند. این درگیری دارای عناصر هر دو نوع جنگ است: از یک سو، تهاجم روسیه با انگیزه های ژئوپلیتیک کلاسیک؛ از سوی دیگر، استفاده گسترده از تاکتیک های جنگ ترکیبی و اقتصاد جنگی فراملی.


کارایی نهادهای بین المللی: سازمان ملل در برابر واقعیت های قدرت

نهادهای بین المللی که پس از جنگ جهانی دوم برای جلوگیری از جنگ های آینده طراحی شدند، در قرن ۲۱ با چالش های بی سابقه ای مواجه شده اند. سازمان ملل متحد، با حق وتوی پنج عضو دائم شورای امنیت، در عمل در برابر منازعاتی که یکی از این قدرت ها در آن درگیر است، فلج شده است. جنگ اوکراین (که روسیه عضو وتودار شورای امنیت است) و جنگ غزه (که آمریکا به طور سنتی از اسرائیل حمایت کرده) و جنگ آمریکا و ایران (که به نوعی تقابل میان قدرت غرب و شرق است) نمونه های بارز این فلج شدن هستند.

در مقابل، سازمان های منطقه ای مانند ناتو، اتحادیه اروپا و اتحادیه آفریقا نقش پررنگ تری پیدا کرده اند، اما این سازمان ها نیز با محدودیت های جدی مواجه اند: عدم اجماع داخلی، کمبود منابع و نبود مشروعیت بین المللی کافی.


قدرت هوشمند در بوته نقد: آیا واقعا کار می کند؟

مفهوم «قدرت هوشمند» جوزف نای، که ترکیبی از قدرت سخت و نرم است، از زمان ارائه در سال ۲۰۰۳ (در گزارش کمیسیون امنیت ملی آمریکا در قرن ۲۱) بسیار تاثیرگذار بوده است. با این حال، عملکرد این رویکرد در عمل با پرسش هایی جدی مواجه است.

از یک سو، نمونه های موفق «قدرت هوشمند» وجود دارد: سیاست خارجی اتحادیه اروپا که ترکیبی از دیپلماسی، کمک های توسعه و (گاه) فشار نظامی است. از سوی دیگر، شکست های چشمگیری نیز دیده می شود: تهاجم آمریکا به عراق (۲۰۰۳) با وجود تلاش برای مشروعیت بخشی رسانه ای، نتوانست جذب قلب ها و ذهن های عراقی را جلب کند. جنگ روسیه در اوکراین نیز نشان داد که حتی با وجود روایت پردازی گسترده، زور در نهایت زور است و نمی توان آن را به طور کامل با قدرت نرم پنهان کرد.


نتیجه گیری

این مقاله با پرسشی آغاز شد: «چرا علی رغم پیشرفت های فناورانه و گسترش نهادهای بین المللی، هنوز می جنگیم؟» پاسخ، همان طور که لارنس فریدمن و اندرو لاتام تاکید کرده اند، در «ماهیت بدون تغییر جنگ» ریشه دارد. جنگ پدیده ای انسانی است و تا زمانی که انسان ها بر سر منابع، هویت و امنیت رقابت کنند، احتمال جنگ به هر نوعی وجود دارد.

با این حال، «شخصیت جنگ» به طور اساسی تغییر کرده است. در قرن بیست و یکم:

1. سلاح ها دگرگون شده اند: از وب کشتار دیجیتال و سامانه های خودران تا جنگ سایبری و پهپادهای ارزان قیمت. سلاح ها دقیق تر، سریع تر و در عین حال غیرانسانی تر از همیشه شده اند.

2. قدرت، بازتعریف شده است: قدرت دیگر فقط توانایی نظامی نیست. قدرت هوشمند که ترکیبی از جذابیت، اجبار و روایت سازی است، در دنیای چندقطبی قرن ۲۱ معنا پیدا می کند. آمریکا با ۴۳ درصد صادرات سلاح جهانی همچنان قدرتمندترین کشور نظامی است، اما این قدرت در برابر قدرت اقتصادی چین و قدرت انرژی روسیه کاملا نسبی می شود.

3. علل جنگ همچنان پابرجاست: آنارشی ساختاری نظام بین الملل، معمای امنیت، نیاز به «دیگری دشمن» برای انسجام هویتی و منافع عظیم مجتمع نظامی-صنعتی (۶۳۲ میلیارد دلار فروش سالانه)، همگی همچنان به عنوان نیروهای محرک جنگ عمل می کنند.

4. عنصر انسانی غیرقابل حذف است: مهم ترین درس از شکست پیش بینی های «آینده پژوهان نظامی»، این است که الگوریتم ها و پهپادها هرچقدر هم پیشرفته باشند، نمی توانند جایگزین قضاوت انسانی، اخلاق و سیاست شوند.

در نهایت، پرسش «چرا هنوز می جنگیم؟» شاید پرسش اشتباهی باشد. پرسش درست این است که «آیا می توانیم روزی از جنگ دست برداریم؟» پاسخ، بر اساس شواهد تاریخی و تحلیلی که در این مقاله ارائه شد، محتاطانه است. تا زمانی که قدرت بدون مسئولیت و امنیت بدون اعتماد معنا داشته باشد، بشر سلاح را زمین نخواهد گذاشت. اما شناخت درست از تغییر «شخصیت» جنگ و بازتعریف مفهوم «قدرت» در قرن ۲۱، نخستین گام برای کاهش خشونت و حرکت به سمت صلحی پایدارتر است.

همان طور که آن بی بیل نت گفته است: «صلح صرفا نبود جنگ نیست، بلکه حضور عدالت است.» تا زمانی که بی عدالتی ساختاری، توزیع نابرابر منابع و انکار هویت های مشروع وجود داشته باشد، جنگ همچنان به عنوان آخرین راه حل برای کسانی که گزینه های دیگری نمی بینند، باقی خواهد ماند.