واکاوی بحران اخلاق در فلسفه غرب با نگاهی به پرونده جفری اپستین

4 خرداد 1405 - خواندن 10 دقیقه - 123 بازدید

مقدمه

پرونده جفری اپستین، سرمایه دار آمریکایی متهم به قاچاق جنسی و سوءاستفاده سازمان یافته از زنان و کودکان، فراتر از یک رسوایی جنایی یا توطئه ای سیاسی، به پدیده ای تمدنی بدل شده است. آنچه این ماجرا را به بحرانی بنیادین تبدیل می کند، نه فقط ابعاد گسترده تخلفات، بلکه نحوه مواجهه نهادهای رسمی، قضایی و نخبگان فکری غرب با آن است؛ مواجهه ای که صداقت ادعاهای اخلاقی جوامع لیبرال-دموکراتیک را به پرسش می کشد.

پرسش اساسی این است: آیا جزیره اپستین استثنایی در تمدن غرب بود یا قاعده ای که پس از فروپاشی نقاب های اخلاقی خود را نمایان ساخته است؟ پاسخ به این پرسش نیازمند واکاوی بنیادهای فلسفی مدرنیته است؛ جایی که با نقد سنت های اخلاقی پیشین (از جمله اخلاق ارسطویی و الهیات مسیحی)، راه برای بازتعریف ارزش ها بر اساس معیارهای قدرت، لذت و منفعت گشوده شد.

این یادداشت با رویکردی فلسفی-انتقادی، ریشه های بحران اخلاقی متجلی در پرونده اپستین را در سه جریان فکری واکاوی می کند: نخست، فلسفه نیچه و مفهوم «اراده معطوف به قدرت»؛ دوم، نسبت این تحول با نظام سرمایه داری و منطق کالایی سازی انسان؛ سوم، نقد مکتب فرانکفورت بر «خرد ابزاری».

هدف آن است که نشان دهیم جزیره اپستین نه یک انحراف فردی، که تجسم عینی هم نشینی معنادار میان فلسفه‎های قدرت محور و ساختارهای سرمایه داری معاصر است؛ جایی که قدرت و ثروت، مرزهای اخلاقی را درمی نوردند و انسان به کالایی برای لذت مبدل می شود.

۱. بنیادهای فلسفی بحران: از خودآیینی کانتی تا افق گشایی نیچه ای

فلسفه مدرن با شعار «خودآیینی» از ایمانوئل کانت آغاز شد. کانت با تاکید بر خرد خودبنیاد بشر، او را از زیر قیمومیت سنت و دین خارج کرد. با این حال، این رهایی بهایی سنگین به همراه داشت: اگر انسان خود قانون گذار باشد و هیچ مرجع فراتری برای اخلاق وجود نداشته باشد، چه چیزی جلوی طغیان غرایز و امیال او را خواهد گرفت؟ کانت خود پاسخ را در «قانون اخلاقی» می جست که از دل عقل عملی بر می خیزد. اما نسل‎های بعدی این پاسخ را قانع کننده نیافتند.

فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، در آثار متاخر خود مفهوم «اراده معطوف به قدرت» را به عنوان نیروی محرکه بنیادین هستی مطرح کرد. نیچه با اعلام «مرگ خدا»، اخلاق سنتی را به نقد کشید و معتقد بود که اخلاق مسیحی توسط افراد ضعیفی ساخته شده که از شکوفا کردن اراده معطوف به قدرت ناتوان بوده اند. در فرهنگ فلسفی معتبر متزلر، این مفهوم به عنوان «نیروی محرک چرخ هستی» توصیف شده که در انسان و جهان به مثابه ساختار بنیادین هر شدن و گذشتن، با هدف حفظ خویش و خودافزایی عمل می کند.(پرشتل و بوکارت، 1378، ص 684).

منتقدان نیچه بر این باورند که نظریه او در نهایت به توجیه سلطه و قدرت منجر شده است. هولگر واینینگر در کتاب «نقد خرد نزد نیچه و هورکهایمر/آدورنو» استدلال می کند که نیچه با نادیده گرفتن روابط سلطه اجتماعی مشخص، به «ایدئولوژی اراده معطوف به قدرت» دچار می شود که بعدها روشنگری ستیزی را تغذیه خواهد کرد (واینینگر، 1198، صص 42-45). به بیان دیگر، اندیشه نیچه اگرچه با نقد اخلاق سنتی آغاز شد، اما ابزار مفهومی ای را فراهم آورد که می توانست در خوانش های بعدی، به ویژه در بستر اجتماعی و اقتصادی خاصی به توجیه سلطه بی حد و حصر صاحبان قدرت بینجامد. این نکته دقیقا همان جایی است که میان فلسفه نیچه و پرونده اپستین پیوند برقرار می شود؛ نه به عنوان رابطه علت و معلولی، بلکه به مثابه هم نشینی معنادار یک اندیشه با ساختارهای قدرت.

۲. بحران اخلاق و نسبت آن با سرمایه داری

پیوند میان فلسفه نیچه و توجیه نظام سرمایه داری، موضوعی است که در تحلیل های معاصر مورد توجه قرار گرفته است. ایشای لاندا در مقاله «جامعه بازاری و ابرانسان» استدلال می کند که نظام نظری نیچه کوششی برای تثبیت قدرت و استثمار به عنوان بنیاد انکارناپذیر هر سیاستی است. به باور لاندا، نیچه به طبقه بورژوا این امکان را می داد تا از خیانت خود به آرمان های برابری طلبانه پیشین (آرمان‎های انقلاب فرانسه و روشنگری) تبرئه شود (لاندا، 2022، ص 3).

از این منظر، آنچه در پرونده اپستین رخ داده است – تبدیل انسان به ابژه لذت و کالا – نه یک انحراف فردی، که نتیجه منطقی جهان بینی ای است که قدرت را یگانه ملاک حقیقت و فضیلت می داند. لاندا اشاره می کند که نیچه در «دانش طربناک» فرهنگ صنعتی را «پست ترین شکل هستی که تاکنون وجود داشته» می خواند، اما این نقد فرهنگی هرگز به نقد سیاسی منجر نمی شود؛ بلکه هدف، بهینه سازی نظام سرمایه داری و دادن «دستکش مخملی» به استثمارگران است (همان، ص 5-6).

بنابراین، نیچه مستقیما فیلسوف سرمایه داری نبود؛ اما مفهوم پردازی او از قدرت و اخلاق، در بستر تاریخی ای که سرمایه داری نیازمند توجیهی فراتر ار منفعت طلبی خام بود، به مثابه منبعی غنی برای بازتعریف مناسبات قدرت عمل کرد. جزیره اپستین را می توان تجسم عینی این بازتعریف دانست؛ جایی که روابط انسانی تماما بر اساس منطق قدرت و منفعت بازتعریف شده اند.

۳. خرد ابزاری و تبدیل سوژه به ابژه

بحران اخلاق در غرب، بدون پیوند با مفهوم «خرد ابزاری» قابل فهم نیست. ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو، دو فیلسوف برجسته مکتب فرانکفورت، در کتاب کلیدی «دیالکتیک روشنگری» نشان دادند که چگونه «خرد» در غرب از یک ابزار رهایی بخش به ابزاری برای سلطه تبدیل شد که همه چیز (از جمله انسان) را به وسیله ای برای رسیدن به هدف (سود، قدرت، لذت) تقلیل می دهد (هورکهایمر و آدورنو، 1969، صص 30-35). آنچه در جزیره اپستین رخ داد، تجسم عینی همین خرد ابزاری است؛ جایی که انسان ها به مثابه ابزارهایی برای تامین لذت نخبگان قدرت مند به کار گرفته شدند.

واینینگر در تحلیل تطبیقی خود تاکید می کند که هورکهایمر و آدورنو در «دیالکتیک روشنگری» مفهوم «نقد خرد ابزاری» را صورتبندی کردند و در مقابل، مفهوم «خرد همدلانه» را به عنوان راه حل مطرح ساختند (واینینگر، 1998، صص 87-89). این دقیقا همان نقطه ای است که در پرونده اپستین با آن مواجهیم؛ فقدان «خرد همدلانه» یعنی ناتوانی در درد دیگری را درد خود دانستن. نظام سرمایه داری متاخر، با ترویج فردگرایی افراطی و تبدیل همه جیز به کالا، زمینه ساز این فقدان همدلی شده است.

۴. پژوهش های انتقادی معاصر درباره نیچه

در دهه های اخیر، پژوهشگران متعددی به نقد رادیکال اندیشه نیچه و پیامدهای آن پرداخته اند. یوخن اشمیت در کتاب «افسانه اراده معطوف به قدرت» با بررسی انتقادی ایدئولوژی اراده معطوف به تحلیل زمینه تاریخی اندیشه نیچه می پردازد و «دفاع از قربانی‎سازی انسان به نفع یک گروه ممتاز» را یکی از مولفه های اتدیشه او معرفی می‎کند (اشمیت، 2016، صص 156- 158). این نکته برای فهم پرونده اپستین بسیار حیاتی است: جزیره اپستین جایی است که گروهی ممتاز، انبوهی از انسان ها را قربانی لذت های خود می کنند.

ولکر گرهارت، فیلسوف آلمانی، در مقاله «قدرت و اخلاق» ضمن بررسی نسبت قدرت و اخلاق در اندیشه نیچه، تاکید می کند که اراده معطوف به قدرت در نظر نیچه «فضیلت های خود» را دارد و نمی توان آن را صرفا غیراخلاقی تلقی کرد، اما این مفهوم در نهایت به بازتعریف بنیادین ارزش ها منجر می شود (گرهارت، 2003، صص 21-24). این بازتعریف ارزش ها، وقتی با غلبه منطق سرمایه داری همراه می شود، می تواند به بحران‎هایی چون پرونده اپستین بینجامد.

۵. نقد فلسفه مدرن غرب از منظر اندیشمندان معاصر

در کنار نقدهای درونی که خود فیلسوفان غربی بر مدرنیته وارد کرده‎اند، نقدهای برون فرهنگی نیز می‎توانند افق تازه‎ای بگشایند. سلمان صفوی در کتاب «مقدمه ای بر نقد فلسفه مدرن غرب» به معرفی و نقد برخی از مسائل فلسفه مدرن از دیدگاه فلسفه اسلامی می پردازد (صفوی، 1395، ص 15). به باور نویسنده، مهمترین چالش فلسفه اسلامی با فلسفه مدرن در حوزه های معرفت شناسی، هستی شناسی، انسان شناسی و متافیزیک است. از جمله نقدهای وارد بر فلسفه مدرن، می‎توان به موارد ذیل اشاره کرد: غلبه شکاکیت، حذف تدریجی امر قدسی از عرصه معرفت، اومانیسم انسان محور و کمیت گرایی افراطی (همان، صص 45-47).

البته این نقدها به معنای رد یک باره تمام دستاوردهای مدرنیته نیست، بلکه تلاشی است برای نشان دادن این نکته که حذف کامل «امر متعالی» از عرصه اخلاق، می ‎تواند به بحران هایی بینجامد که نمونه آن را در پرونده اپستین مشاهده می کنیم. دکارت با طرح «من می اندیشم پس هستم»، انسان را به جای خدا بر صدر نشاند و راه را برای انسان محوری گشود. پرونده اپستین نشان می دهد که این انسان‎محوری وقتی با قدرت و ثروت بی‎حدوحصر همراه شود، به چه ورطه‎هایی سقوط خواهد کرد.

نتیجه گیری

آنچه از مجموع این تحلیل ها برمی آید، آن است که بحران اخلاق در غرب ریشه در بنیادهای فلسفی مدرنیته دارد. نیچه با صورتبندی مفهوم «اراده معطوف به قدرت» و نقد رادیکال اخلاق سنتی، افق های تازه ای را برای بازتعریف ارزش ها گشود، اما این افق گشایی در بستر نظام سرمایه داری به عنوان منبعی مفهومی برای توجیه سلطه و استثمار نیز عمل کرد. پرونده اپستین نه یک استثنا، که تجسم عینی هم نشینی معنادار این اندیشه ها با ساختارهای قدرت سرمایه داری است؛ جایی که قدرت و ثروت، مرزهای اخلاقی را درمی نوردند و انسان به کالایی برای لذت مبدل می شود.

همانطور که در فرهنگ فلسفی متزلر آمده، اراده معطوف به قدرت «نیروی محرک چرخ هستی» است، اما وقتی این نیرو بدون مهار اخلاقی و نظارت متعالی رها شود، به جای شکوفایی انسان، به نابودی کرامت انسانی خواهد انجامید. جزیره اپستین، ویرانه ای است که از دل این رهاشدگی سر برآورده است. آنچه می تواند در برابر چنین رهاشدگی ای بایستد، بازیابی «خرد همدلانه» و بازتعریف رابطه انسان با «امر متعالی» است؛ خواه این امر متعالی در سنت های دینی جستجو شود، خواه در اخلاق مبتنی بر همدلی و مسئولیت های جهانی.