نفس چهل روزه

11 خرداد 1405 - خواندن 4 دقیقه - 107 بازدید


چهل روز کوتاه

باران ریزی روی سنگفرش های خیابان نوغان می نشست. شهر شلوغ بود، اما در دل آن سوئیت کوچک، سکوتی سنگین مثل سایه روی دیوارها افتاده بود. زنی جوان، نوزاد چهل روزه اش را در آغوش گرفته بود و آرام تکانش می داد. کودک هنوز آن قدر کوچک بود که دنیا را فقط در گرمای آغوش مادرش می شناخت. آن ها از خوزستان آمده بودند؛ با امیدی کوچک برای شروعی تازه. زن فکر می کرد شاید در شهری دیگر، زندگی آرام تر شود. شاید همسرش از آن حال و روز فاصله بگیرد. شاید روزهای بهتری برای نوزادشان بسازند. اما آن شب، چیزی در چشمان مرد تغییر کرده بود. نگاهش بی قرار و پر از سایه های تردید بود. مواد صنعتی که مصرف می کرد، ذهنش را به دنیایی تاریک کشانده بود؛ جایی که واقعیت دیگر قابل تشخیص نبود. قدم می زد، زیر لب حرف می زد، و ناگهان با نگاهی سنگین به نوزاد خیره شد. با صدایی که از خشم و توهم می لرزید گفت: «این بچه… بچه من نیست.» زن خشکش زد. با صدایی لرزان گفت: «چی می گی؟… توهم زدی… این بچه خودته…» اما مرد دیگر در دنیای خودش بود. دستش به سمت ماهی تابه ای رفت که هنوز بوی پیاز داغ سرخ شده می داد. لحظه ای که زن فهمید چه می خواهد بکند، خیلی دیر شده بود. صدایی سنگین در اتاق پیچید. بعد یکی دیگر. گریه کوتاه نوزاد، که بیشتر شبیه ناله ای ضعیف بود، در همان چند ثانیه خاموش شد. زن فریاد زد، اما صدایش در میان ضربه ها گم شد. مرد با کف دستش چند ضربه دیگر زد، گویی می خواست با خشمی کور چیزی را ثابت کند. و بعد… کودک کوچک را به زمین کوبید. همه چیز در یک لحظه ساکت شد. نه گریه ای. نه حرکتی. فقط سکوتی که سنگین تر از هر صدایی بود. زن روی زمین افتاد و بدن بی جان نوزاد را در آغوش گرفت. صورت کوچکش هنوز گرم بود. انگار فقط خوابیده باشد. اما آن خواب دیگر بیداری نداشت. مرد، با چهره ای که هنوز در توهم فرو رفته بود، بدن کوچک کودک را برداشت. در یخچال مسافرخانه را باز کرد. و بی هیچ حرفی او را آنجا گذاشت؛ میان بطری ها و ظرف های نیمه خالی. بعد رو به زن کرد و با صدایی سرد گفت: «اگر چیزی بگویی…» زن دو روز سکوت کرد. دو روزی که هر ساعتش مثل سال ها گذشت. هر بار که از کنار یخچال رد می شد، قلبش می ایستاد. انگار زمان در آن اتاق متوقف شده بود. اما هیچ مادری نمی تواند آن سکوت را برای همیشه تحمل کند. روز دوم، با چشمانی که دیگر اشکی برای گریه نداشت، در سوئیت را باز کرد و نزد صاحب مسافرخانه رفت. وقتی حقیقت را گفت، صدایش آن قدر آرام بود که انگار از جایی دور می آمد. در آن لحظه، تنها چیزی که در ذهنش می چرخید، این بود که نوزادش فقط چهل روز فرصت داشت تا دنیا را ببیند. چهل روز کوتاه… و بعد، برای همیشه خاموش شد. لعنت بر هر ماده افیونی که سرنوشتی از انسانها را تغییر می دهد.

رقیه پورغفار ۱۴۰۵/۲/۲۹