صد شب رستاخیز؛ وقتی ایران دوباره مبعوث شد
نوشتن از ایران، نوشتن از یک جغرافیا نیست؛ روایت یک جان است که در کالبد قرن ها تپیده و حالا، در نزدیک ترین لایه های حافظه مان، داغ و درخشان باقی مانده است. این روایتی است برآمده از دل، برای آنانی که در آن بیش از ۱۰۰ شب بیداری، نفس به نفس خاکشان ایستادند.
گاهی تقویم ها دروغ می گویند. گاهی یک سال در ۱۲ یا 40 روز خلاصه می شود و گاهی صد شب، به در ازای یک قرن بر شانه های یک ملت سنگینی می کند. همه چیز از آن اسفندماهی شروع شد که بوی باروت، جایگزین عطر شکوفه های بهار شد. دوازده روز تجاوز، دوازده روز آتش و دوازده روز تهاجم رژیم صهیونیستی؛ اما این تنها آغاز قصه ای بود که بنا بود عیار آدم های این سرزمین را در کوره ی بلا بسنجد.
یادم می آید آن شب را که خبر مثل آوار فرود آمد. شهر در بهت فرو رفت. رهبر شهید، آن تکیه گاه استوار که صدایش همیشه آرام بخش دل های ناآرام بود، در کنار خانواده اش ولی نه در پناهگاه، در خون خود غلتید. انگار آسمان ایران یکی از ستون های بلندش را از دست داده بود. اما داغ، وقتی بر دل صبور این ملت نشست، تبدیل به شعله شد، نه خاکستر. در همان روزهایی که سیاست مداران حکیمی چون شهید لاریجانی با آن نگاه نافذ و تدبیر فرزانه شان، پشتوانه ی معنوی جبهه ها بودند، دشمن گمان می کرد با زدن سرها، بدنه را از پا می اندازد. اما آن ها «ایران» را نشناخته بودند.
سخت ترین فصل این روایت، جایی است که قلم از نوشتن باز می ماند. حوالی میناب. مدرسه ای که نامش «شجره طیبه» بود و فرشتگانی که قرار بود مشق عشق کنند. ۱۶۸ معصوم، ۱۶۸ لبخند ناتمام، ۱۶۸ فرشته ی کوچک که زیر آوار قساوت دشمن آمریکایی - صهیونیستی، پرواز کردند. میناب آن روز، کربلای ایران شد. خون آن کودکان، نه فقط زمین مدرسه، که وجدان یک ملت و یک دنیا را تکان داد. آن جا بود که فهمیدیم دشمن با خاک ما نمی جنگد، او با آینده ی ما، با لبخند کودکان ما و با ریشه های ایران عزیز سر ستیز دارد.
اما در میانه ی این آتش و خون، ستون های دیگری برافراشته شدند. نام هایی که شنیدنشان لرزه بر اندام بدخواهان می انداخت. فرماندهانی که از جنس مردم بودند و برای مردم. از شهید باقری با آن نبوغ بی تکرارش در طراحی عملیات ها، تا شهید سلامی و شهید حاجی زاده که آسمان را برای دشمن ناامن کردند. آن ها در کنار دانشمندان هسته ای مان، همان گمنامانی که نبض قدرت علمی کشور در دستانشان بود و در راه استقلال این مرز و بوم شربت شهادت نوشیدند، زنجیره ای از غیرت ساختند. در کنار نام این بزرگان، یاد شهید خرازی زنده شد؛ انگار روح بلند فرماندهان سال های دور، در کالبد مدافعان امروز حلول کرده بود تا در جنگ رمضان، درسی فراموش نشدنی به متجاوز بدهند.
در آن روزهای غریب که آسمان ایران ابری بود و داغ سنگین «آقا» بر دل هایمان آوار شده بود، همه از هم می پرسیدیم: بعد از ایشان چه خواهد شد؟ دشمن شادمانه بر طبل پایان انقلاب می کوبید و ما در میانه ی گریه، دستمان به دعا بلند بود.
اما وقتی خبر آمد که پرچم به دست فرزند برومند انقلاب و شاگرد اول مکتب رهبر شهید سپره شده است، انگار آب سردی بر آتش جانمان ریختند. حضرت آیت الله سید مجتبی خامنه ای(حفظه الله)، در سخت ترین پیچ تاریخی، شانه زیر بار این مسئولیت عظیم داد؛ نه برای قدرت، که برای صیانت از خون آن کودکان معصوم شجره طیبه و به پاس حرمت خون لاریجانی ها و حاجی زاده ها.
او آمد تا به ما بگوید اگرچه آن تکیه گاه استوارمان پر کشید، اما راهش، نگاهش و صلابتش در رگ های این نظام جاری است. حضور و یادشان در میانه آن ۱۰۰ شب حماسه، نقطه عطف بازگشت آرامش است؛ پیامی روشن به جهان که: «ایران، یتیم نمی ماند». امروز، ما زیر سایه ی رهبری ایستاده ایم که خود شاهد تمام زخم ها و حماسه های آن ۱۲ روز و جنگ رمضان بود و حالا، نگهبان میراثی است که با خون عزیزترین هایمان آبیاری شده است.
خسارت ها کم نبود. پل ها شکستند، جاده ها ویران شدند و خانه های زیادی چراغشان خاموش شد؛ اما در عوض، خانه ای بزرگ تر به نام ایران در دل هایمان ساخته شد. رهبر شهیدمان چه زیبا فرموده بود که این مردم، دوباره مبعوث شده اند. و ما این بعثت ملی را در آن ۱۰۰ شب سرنوشت ساز به چشم دیدیم.
صد شب تمام، میادین شهرها خالی نشد. آن جا دیگر صحبت از این جناح و آن جناح نبود. آن جا سلیقه ها در برابر شکوه پرچم، رنگ باخته بودند. آن جوانی که شاید تا دیروز نگاهش با من و تو متفاوت بود، حالا شانه-به شانه ی پیرمردی نمازخوان، از امنیت محله اش دفاع می کرد. هنرمند و کاسب، کارگر و پزشک، همه حول یک محور جمع شده بودند: حفظ خانه ی مادری.
مردم، میادین را رها نکردند چون فهمیده بودند که دشمن، از تنهایی ما تغذیه می کند. آن ۱۰۰ شب، شب های بیداری وجدان بود. دفاع جانانه ی نیروهای مسلح در مرزها، با فریاد لبیک یا ایران مردم در پشت جبهه ها گره خورد. ما دیدیم که چطور خون سردار و سرباز، دانشمند و دانش آموز، سیاسی و نظامی در هم آمیخت تا ریشه ی این درخت کهن، آبیاری شود.
امروز که به عقب نگاه می کنیم، اگرچه جای خالی آن ۱۶۸ فرشته ی مینابی و آن رهبر فرزانه و فرماندهان دلاورمان درد می کند، اما سرمان بلند است. ما از ویرانه ها، حماسه ساختیم. ما ثابت کردیم که ایران، نه با بمب و موشک، که با وحدت روی پاهایش می ایستد. صفحه های این متن، نه فقط ورق پاره ای برای ثبت وقایع، که ضریحی است برای طواف یاد کسانی که ایستادند تا ما امروز بتوانیم از ایستادگی بنویسیم.
ما، مبعوث شدگان راه حق، ۱۰۰ شب که هیچ، هزار سال هم بگذرد، میادین غیرت را رها نخواهیم کرد. چرا که جهادی بودن نعمتی است که خداوند به هر کسی نمی بخشد؛ و شکرانه ی این نعمت، پاسداری از خاکی است که به خون پاک ترین فرزندانش معطر گشته است.
