ROGHAYYEH POURGHAFFAR
75 یادداشت منتشر شدهدر رثای پدر

در رثای پدر!
«خداحافظ ای رهبر شهیدم...»
این جمله ی کوتاه، خلاصه ی تمام آن درد دلهای بلندی و فروخورده ای است که می توانم بگویم. حتی همین هم، نیمه کاره می ماند. کلمات از گلو بالا نیامده، در میان راه در بغض گیر می کنند؛ انگار زبانم هم مثل دلم، توان باور رفتنت را ندارد. ما امروز فقط یک رهبر را بدرقه نکردیم؛ ما بخشی از جان ایران را و تمام دلمان را که چهل و هفت سال سایه اش بر سر این ملت بود، می بریم تا به خاک وطن بسپاریم. این روزها همه ی شهرهای ایران و بیشتر از همه تهران طعم غربت دارند و زهر «فراق»... هر بار چشمم به تصویر میدان ها می افتد و آن سیل میلیونی را می بینم که از دور و نزدیک، با پای دل بی قرار، خود را به تهران رسانده اند، تنها یک واژه در ذهنم می چرخد: «معجزه». یا همان که خود این رهبر شهید گفت: ملت مبعوث! ای رهبر، رشیدم، شهیدم! دشمن توهم می کرد با ریختن خون پاک تو، میان این ملت شکاف می افتد؛ اما نمی فهمید که داغ مشترک، ما را به هم نزدیک تر می کند. دشمنان نمی دانند ما حتی در سوگ هم، یک دل تر می شویم؛ متحدتر و استوارتر. برای تو می نویسم؛ تو که یقین دارم از جایی دورتر از دید ما، این دشت بی کران عاشقی را می بینی. شگفت آور است که در آن هجوم نفس گیر تودیع و تشییع پیکر تو، چقدر همه چیز به آرامی جاری بود شبیه آرامش یک حرم مقدس. انگار تهران، خودش را جمع کرده بود تا آداب وداع را به جا بیاورد. از ورودی های شهر تا قلب میدان ها، همه چیز مهیا بود؛ نه کسی گرسنه ماند، نه کسی خسته شد، نه مادری در میان ازدحام درد، کنار فرزند بغل گرفته اش سرگردان شد... نه اصلا کسی به این چیزها فکر می کرد. همین آرامش سنگین و مهربان، خودش یک تسلیت و تسکین قلب بود. در صفحه تلویزیون، این «نظم عاشقانه» را می بینم که کار خدمت گزاران بی ادعاست؛ همان ها که افق نگاهشان به وسعت ایران است، نه به تنگی میزها و عنوان ها. دلم می خواهد از آدم هایی بگویم که چشمان سرخ و بی خواب شان در این شب ها شهادت می داد که برای آسایش زائران تو چه اندازه از خودشان گذشته اند؛ کسانی که شاید در قاب دوربین ها دیده نشوند، اما در پشت صحنه ی این وداع بزرگ، تا صبح ایستادند تا کسی در این عزاداری، رنج اضافی نکشد. سپاس از همه ی آن ها که نگذاشتند مردم به رنج بیفتند. این روزها به ما یاد داد که گره های بزرگ با شعار باز نمی شوند؛ با شانه های بی منت و دست های کاربلد باز می شوند، با دل هایی که وسط میدان می ایستند و عقب نمی کشند. این سه روز و شب سرنوشت ساز: دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه از تمام ماه های گذشته مهم تر و نتیجه همه ی چهار ماه تجمع مقاومتی است. حضور ما در خیابان ها فقط یک نمایش نیست؛ یک «خاکریز» است، یک پیام روشن که این ملت با داغ هم می ایستد و با تهدید نمی لرزد. نگذارید میادین خالی بماند؛ نگذارید محاسبه ی دشمن، دقیق باشد و خیال تفرقه در سرش جان بگیرد. پس میدان ها و تجمعات شبانه را هرگز ترک نخواهیم کرد. اما من... من جا ماندم! و این «جا ماندن» فقط یک نرفتن نیست؛ یک زخم است. دلم می خواست آنجا باشم، در آن تابلوی عظیم حزن آلود، من هم یک «نقطه» باشم و قطره ای در آن دریای خروشان ملت که خونخواه رهبر شهیدشان و قصاص دشمنان هستند! دلم می خواست دست بر سینه بگذارم و در نزدیک ترین فاصله ای که می شود، آخرین سلام را نثار رهبر شهیدم آیت بزرگ خدا آقا سید علی حسینی خامنه ای،کنم. اما چه کنم که تن، اسیر محدودیت است و دل، بی اجازه پرواز می کند. من از دور، با چشمانی خیس، پابه پای جمعیت راه می روم؛ با هر تصویر، یک بار می شکنم و دوباره جمع می شوم. هر که را می بینم، از ورزشکار غیرتمند تا آن مهمان غربی که سهمش از این عزاداری، توزیع نذری شد ،حس می کنم نام تو مرز نمی شناسد؛ داغ تو فقط داغ یک کشور نیست، داغ یک حقیقت است.
آقا جان... میان آن همه بغض و بی تابی، در تصاویر کاملا مشهود بود حضورت، گاهی حس می کردم نفس شهر با نام تو آرام می شد؛ و این، برای دلی که جا مانده، هم تسلاست و هم داغ تازه. خیلی خسته شدی، آقا... حالا وقت آرامش است؛ وقت زیارت ابدی در جوار امام رئوف. و ما مانده ایم با این جای خالی عظیم؛ با این سوال بی جواب که چگونه باید بعد از تو، قامت دل را راست نگه داریم. ما را حلال کن؛ اگر نتوانستیم چنان که شایسته ی توست، راهرو راهت باشیم. پویش بزرگی در دل داریم: «همه با هم حلالیت بطلبیم». شاید همین، تنها راه تسکین سینه ی سوخته ی ما باشد. خداحافظ، ای پدر مهربان امت؛ نام تو در کوچه پس کوچه های قلب این سرزمین تا ابد حک خواهد ماند. سایه ات مستدام... حتی در نبودنت. ای شهید بزرگ! ما را و وطن ما را در پیشگاه خدا دعا کن دخترت: رقیه پورغفار/ ارومیه ۱۵ تیر ۱۴۰۵