معلم گمنام

27 تیر 1405 - خواندن 3 دقیقه - 88 بازدید


در یکی از مدرسه های ساده ی جنوب شهر، جایی میان کوچه های باریک و دیوارهای قدیمی، معلمی هر روز بی هیاهو وارد کلاس می شد. نه کسی از نام واقعی اش خبر داشت، نه از جایگاه و موقعیتش. او خود را فقط با یک نام ساده معرفی کرده بود: «خانم حسینی». دانش آموزان، او را مثل هر معلم دیگری می دیدند؛ زنی آرام، مهربان و جدی در کار تعلیم. اما در نگاهش چیزی بود که دل ها را آرام می کرد؛ انگار که درس هایش فقط درباره کتاب ها نبود، بلکه درباره زندگی، ایمان و امید بود. او با صبر و محبت درس می داد. می گفت: «انسان اگر بخواهد آینده را بسازد، باید اول دلش را بزرگ کند.» و هر بار که دانش آموزی ناامید می شد، با لبخندی آرام می گفت: «هیچ راه روشنی بدون تلاش و سختی به دست نمی آید.» سال ها میگذشت. کلاس ها یکی پس از دیگری تمام میشد. دانش آموزان بزرگ می شدند و هر کدام راهی در زندگی پیدا میکردند. اما هیچ کدام نمی دانستند آن معلم ساده که کنارشان می نشست و با حوصله درس می داد، چه هویتی دارد و چه شخصیت بزرگی پشت آن نام ساده پنهان شده است. اما آن روز دردناک و تاثرانگیز در روز دهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ اتفاق افتاد. و خبر رسید… در کنار خبر شهادت مقام عظیم الشان رهبر شهیدمان، خبر شهادت زنی که سال ها بی نام و نشان، در میان همان دانش آموزان تدریس کرده بود نیز پخش شد. و آن روز بود که حقیقت آشکار شد. «خانم حسینی» در واقع شهیده زهرا حدادعادل بود؛ همسر حضرت آیت الله سیدمجتبی خامنه ای. دانش آموزان با ناباوری به یاد کلاس هایشان افتادند. به یاد همان لبخند آرام… به یاد همان درس های ساده اما عمیق… آن ها تازه فهمیدند بزرگی همیشه در نام و عنوان نیست؛ گاهی در سکوت، در گمنامی و در خدمت صادقانه به مردم معنا پیدامی کند. و این شاید بزرگ ترین درسی بود که شهیده زهرا حدادعادل، آن معلم عزیز به شاگردانش داد؛ اینکه انسان می تواند بزرگ باشد، حتی اگر هیچ کس نامش را نداند… و می تواند اثر بگذارد، حتی اگر در نهایت سادگی زندگی کند. نام او شاید سال ها پنهان مانده بود، اما راه و درسی که به شاگردانش آموخت، تا همیشه در دل آن ها باقی خواهد ماند.

رقیه پورغفار ۱۴۰۵/۲/۱۳

انتشار در فضاهای مجازی و کانالها