آن سوی مذاکره، این سوی جنگ

28 تیر 1405 - خواندن 7 دقیقه - 17 بازدید

در میدان نبرد، زمان خود یک سلاح است. هر ساعت و هر روز، بخشی از موازنه قدرت را تغییر می دهد و می تواند سرنوشت یک جنگ را رقم بزند. از همین رو، مذاکره و تفاهم در میانه یک رویارویی نظامی، صرفا یک اقدام دیپلماتیک یا اخلاقی نیست، بلکه ابزاری راهبردی است که باید نه بر اساس نیت ها، بلکه بر پایه نتایج و پیامدهای آن قضاوت شود. اگر مذاکره به کاهش فشار بر دشمن و ایجاد فرصت برای تجدید قوا منجر شود، دیگر نمی توان آن را صرفا اقدامی در مسیر صلح دانست؛ بلکه باید آن را از منظر تاثیرش بر امنیت ملی و توازن قوا ارزیابی کرد.

در سال های اخیر، بخشی از جریان سیاسی کشور همواره این گزاره را تکرار کرده است که راه برون رفت از بحران ها، مذاکره با آمریکاست. با این حال، پرسشی که همچنان بی پاسخ مانده، این است که آیا تجربه های گذشته این ادعا را تایید کرده اند؟ اگر چنین است، چرا هر بار که ایران در موقعیتی برتر از نظر میدانی یا راهبردی قرار گرفته، ناگهان توسط برخی داخلی ها، نسخه مذاکره به عنوان تنها راه حل مطرح شده است؟ آیا این هم زمانی صرفا یک تصادف است یا راهبرد و الگویی است که باید با دقت بیشتری مورد بررسی قرار گیرد؟

در منطق جنگ، زمان از گلوله و موشک نیز ارزشمندتر است. دشمنی که در میدان با شکست، فرسایش و کاهش توان رزمی روبه رو شده، بیش از هر چیز به «فرصت» احتیاج دارد؛ فرصتی برای پر کردن انبارهای تسلیحاتی، ترمیم آسیب ها، بازآرایی نیروها، تکمیل زنجیره لجستیکی و طراحی دور بعدی تجاوز. بنابراین، هر توقف یا وقفه ای که بدون عقب نشینی واقعی دشمن و بدون تحمیل هزینه به او شکل بگیرد، در عمل چیزی جز هدیه دادن زمان به دشمن نیست؛ زمانی که می تواند ورق میدان را برگرداند و او را با توان و جسارت بیشتری به صحنه بازگرداند.

از همین منظر است که منتقدان مذاکره در شرایط جنگی معتقدند گفت وگو تنها زمانی می تواند به تامین منافع ملی منجر شود که از موضع قدرت، همراه با حفظ اهرم های فشار و با تضمین های روشن و قابل راستی آزمایی صورت گیرد. در غیر این صورت، مذاکره ای که صرفا به توقف فشار و ایجاد وقفه در میدان بینجامد، ممکن است بیش از آنکه به کاهش تنش کمک کند، به بازسازی قدرت دشمن منجر شود. جنگ تنها با شلیک گلوله ادامه پیدا نمی کند؛ گاه یک آتش بس یا توقف زودهنگام عملیات، خود بخشی از طراحی جنگ و مقدمه مرحله بعدی آن است. نکته قابل تامل آن است که همان جریانی که همچنان مذاکره را نسخه نجات معرفی می کند، تاکنون پاسخ روشنی درباره برآوردهای گذشته خود ارائه نکرده است؛ نه درباره خوش بینی های افراطی، نه درباره وعده هایی که هرگز محقق نشد و نه درباره محاسباتی که با واقعیت های میدان فاصله آشکار داشت. راهبردی که چندین بار در آزمون واقعیت با چالش روبه رو شده، اگر بدون هیچ بازنگری دوباره تکرار شود، طبیعی است که درباره کارآمدی آن پرسش های جدی مطرح شود.

در ماه های اخیر، تلاش گسترده ای نیز صورت گرفته است تا مدافعان مقاومت و کسانی که بر حفظ قدرت بازدارندگی تاکید دارند، با عنوان «جنگ طلب» معرفی شوند. اما آیا واقعا جنگ طلب کسی است که از تقویت قدرت و مقاومت سخن می گوید، یا آنکه با تحلیل های خوش بینانه و محاسبات نادرست، چندین بار برای دشمن فرصت بازسازی، سازماندهی مجدد و طراحی دور بعدی حملات فراهم می کند؟ اگر نتیجه یک راهبرد، افزایش جسارت دشمن و فراهم شدن فرصت برای بازیابی توان نظامی و عملیاتی او باشد، آیا نباید درباره درستی آن راهبرد و اصرار بر تکرار آن تامل کرد؟

امروز برخی از حامیان تفاهم و مذاکره، با لحنی طلبکارانه خطاب به منتقدان می گویند: آنهایی که از مقاومت سخن می گفتند، حالا خودشان به جبهه بروند و بجنگند؛ مگر آنها جنگ را نمی خواستند؟ اما این پرسش، پیش از آنکه متوجه منتقدان باشد، متوجه طراحان و مدافعان همان تفاهم است. زیرا دور جدید تنش ها و درگیری ها، پس از توافقی رخ داد که از سوی حامیانش به عنوان راه پایان جنگ، کاهش تنش و دور کردن سایه درگیری معرفی می شد.

در همان مقطع، منتقدان این رویکرد هشدار می دادند که توافقی که بدون تغییر رفتار طرف مقابل و بدون ایجاد بازدارندگی پایدار حاصل شود، نه پایان جنگ، بلکه صرفا فرصتی برای بازسازی دشمن خواهد بود. از نگاه آنان، آمریکا و رژیم صهیونیستی بیش از هر چیز به زمان نیاز داشتند؛ زمانی برای جبران ضعف ها، تکمیل توان تسلیحاتی، ترمیم آسیب ها و آماده شدن برای مرحله بعدی تقابل. به همین دلیل نیز استدلال می کردند که اگر قرار است جنگی پایان یابد، این پایان باید با تحمیل هزینه ای باشد که دشمن را از تکرار تجاوز پشیمان کند، نه آنکه با یک آتش بس شتاب زده، فرصت نفس تازه کردن و بازآرایی در اختیار او قرار گیرد.

اکنون نیز منتقدان بر این باورند که بخش مهمی از شرایط کنونی، نتیجه همان محاسباتی است که تصور می کرد با توقف فشار و امتیازدهی می توان رفتار دشمن را تغییر داد، در حالی که در عمل، این وقفه به فرصتی برای بازسازی توان نظامی و سیاسی او تبدیل شد. از این منظر، آنچه امروز شاهد آن هستیم، صرفا محصول تحولات اخیر نیست، بلکه امتداد راهبردی است که به باور مخالفان، فرصت بازیابی توان را در اختیار دشمن قرار داد و زمینه را برای دور جدید تقابل فراهم کرد؛ همان وضعیتی که به تعبیر معروف، مخالفان تفاهم در «خشت خام» می دیدند، اما حامیان آن در «آیینه» نیز حاضر به دیدنش نبودند.

تاریخ روابط بین الملل نیز نشان داده است که مذاکره، زمانی ارزشمند و موثر است که از موضع اقتدار، با حفظ قدرت بازدارندگی و همراه با تضمین های معتبر انجام شود. مذاکره ای که تنها برای طرف مقابل زمان بخرد، نه ابزار صلح، بلکه بخشی از معادله جنگ خواهد بود. در سیاست، همان گونه که خوش بینی مطلق خطاست، تکرار تجربه های ناموفق و چشم بستن بر واقعیت های میدان نیز خطایی پرهزینه است.

در نهایت، پرسش اصلی این نیست که مذاکره ذاتا خوب است یا بد؛ پرسش اساسی این است که مذاکره برای چه کسی و در چه زمانی خوب است؟ اگر نتیجه آن، کاهش فشار بر دشمن، بازسازی توان نظامی و سیاسی او، تغییر موازنه به سود طرف مقابل و افزایش احتمال تکرار درگیری باشد، آنچه با عنوان «صلح» عرضه می شود، ممکن است در عمل به موثرترین ابزار برای آماده سازی جنگ بعدی تبدیل شود. از این رو، هر تصمیم درباره مذاکره در شرایط جنگی، باید نه با هیجان سیاسی و امیدهای اثبات نشده، بلکه بر پایه تجربه، واقعیت های میدان، حفظ قدرت بازدارندگی و تامین منافع ملی اتخاذ شود؛ زیرا در چنین بزنگاه هایی، یک خطای محاسباتی می تواند هزینه ای به مراتب سنگین تر و خطرناک تر از خود جنگ بر کشور تحمیل کند.


دکتر علی دادور