Mazyar rezae
دانشجو کارشناسی پیوسته آموزش علوم اجتماعی دانشگاه فرهنگیان پردیس علامه طباطبایی خرم آباد
4 یادداشت منتشر شدهنسبت هویت فردی و اجتماعی در نظریه های معاصر
نسبت هویت فردی و اجتماعی در بوته نظریه های معاصر
مسئله نسبت میان هویت فردی و اجتماعی، یکی از کهن ترین و در عین حال مدرن ترین دغدغه های انسان شناسی، روان شناسی و جامعه شناسی است. در این یادداشت، با اتکا بر رویکردی میان رشته ای، استدلال میشود که این دو وجه هویت، نه در تقابل دوگانه انگارانه، بلکه در رابطهای دیالکتیکی، پویا و دوسویه تعریف می شوند. هویت اجتماعی به مثابه بستر و ماده خام عینی شکل گیری خود، و هویت فردی به مثابه کنش گری تفسیرگر و خلاقانه در بازآفرینی این بستر عمل می کند. این نوشتار با مرور آرای کلاسیک و معاصر از جمله نظریه کنش متقابل نمادین، نظریه هویت اجتماعی، جامعه شناسی ساختاریابی و رویکردهای پسا ساخت گرا، نشان می دهد که در عصر سیا لیت و فضای مجازی، این رابطه دست خوش پیچیدگی های بی سابقه ای شده و نیازمند بازتعریف بنیادین در پارادایم های علمی است.
گسست ظاهری و پیوند ذاتی
هویت، به عنوان یکی از بنیادی ترین مفاهیم علوم اجتماعی، همواره محل تعارض میان دو قطب "خود" و "دیگری" بوده است. در نگاه نخست، هویت فردی (Personal Identity) بر تمایز، استمرار زمانی و خودآگاهی درونی دلالت دارد، در حالی که هویت اجتماعی (Social Identity) بر شباهت، تعلق گروهی و انتظارات بیرونی مبتنی است. با این حال، فروکاستن این دو به دو حوزه مجزا، خطایی معرفت شناختی است؛ چرا که هویت در ذات خود، ماهیتی رابطه مند و زایشی دارد. به تعبیر چارلز تیلور، فهم خویشتن بدون اتکا به افق های معنایی اجتماعی و گفت وگویی ممکن نیست. از این منظر، نسبت این دو نه از سنخ "یا/یا" بلکه از جنس "هم/هم" و در نهایت "علیت متقابل" است.
۲. هویت فردی: روایت یکپارچه در پس زمینه ضمیر خودآگاه
هویت فردی در سنت روان شناختی-پدیدارشناختی، به احساس تداوم و یکپارچگی شخص در طول زمان و در مواجهه با تنوع نقش ها اشاره دارد. اریک اریکسون، این مفهوم را در قالب بحران روانی-اجتماعی نوجوانی صورت بندی کرد، جایی که فرد میان پراکندگی نقش ها و وفاداری به خویشتن، به جستجوی یکپارچگی برمی آید. از سوی دیگر، پل ریکور در نظریه "هویت روایتی" (Narrative Identity) نشان می دهد که فرد، هویت خویش را از طریق داستان پردازی زندگی خویش می سازد. با این حال، مهم ترین نکتهای که این رویکردها به آن معترف اند، استقلال مطلق این روایت از دیگری نیست؛ بلکه سوژه برای روایت گری، ناگزیر از نظام زبانی و نشانه شناختی جامعه خویش وام می گیرد. بنابراین، هسته به ظاهر خصوصی و درونی هویت فردی، از همان آغاز در بافتی بین ذهنی و فرهنگی غوطه ور است.
هویت اجتماعی: قالبی عینی و بازنمودی از تعلق
در سوی مقابل، نظریه هویت اجتماعی که توسط هنری تاجفل و جان ترنر تدوین شد، بر این اصل استوار است که بخش قابل توجهی از خودپنداره افراد از شناخت عضویت در گروه های اجتماعی و ارزش گذاری مقایسه ای این گروه ها سرچشمه می گیرد. این نظریه، فرایندهای درون گروهی (In-group) و برون گروهی (Out-group) را موتور محرکه عزت نفس و تمایز اجتماعی معرفی می کند. از منظر جرج هربرت مید و هربرت بلومر، هویت اجتماعی چیزی جز درونی سازی "دیگری عام" (Generalized Other) و مجموعه ای از کنش های نمادین مبتنی بر انتظارات نقشی نیست. جامعه، از طریق نهادهای خود (خانواده، مدرسه، رسانه) و مکانیسم های جامعه پذیری، کنشگر را در قالب های هویتی از پیش ساخته شده قرار می دهد. اما پرسش اساسی این است که آیا این قالب ها، سوژه را به طور کامل منفعل می سازند؟
نسبت دیالکتیکی: دو روی یک سکه در نظریه ساخت اجتماعی واقعیت
آنتونی گیدنز با نظریه ساختاریابی (Structuration) و پیتر برگر و توماس لاکمن با پارادایم ساخت اجتماعی واقعیت، پاسخ قاطعی به این پرسش می دهند. از دیدگاه برگر و لاکمن، جامعه یک واقعیت عینی و بیرونی است که بر فرد تحمیل می شود (عینیت یافتگی)، اما در عین حال، تنها در پرتو کنش های معنادار و ذهنی افراد است که بازتولید یا دگرگونی می یابد (ذهنیت یافتگی). این حلقه دیالکتیکی "جامعه پذیری ← درونی سازی ← برونی سازی"، دقیقا گره گاه اتصال هویت فردی و اجتماعی است. به بیان دیگر، هویت اجتماعی، ماده اولیه و محدودیت های ساختاری را فراهم می آورد، اما هویت فردی، به مثابه عاملیتی خلاق، با تفسیر، انتخاب و مقاومت در برابر این محدودیت ها، به آن جهت نو می بخشد. فرد، همزمان، هم "بازیگر" است که نقش از پیش نوشته شده را ایفا می کند و هم "نمایشنامه نویس" که آن را بازنویسی می نماید.
نقش زبان و تعامل: میانجی بنیادین
زبان، به عنوان مهمترین نظام نشانهای، حلقه واسط این رابطه دیالکتیکی است. ویتگنشتاین متاخر نشان داد که "مرزهای زبان من، مرزهای جهان من است". وقتی فرد به زبانی خاص سخن می گوید، کل دستگاه مفروضات، طبقه بندی ها و تاریخ فرهنگی آن جامعه را درونی کرده است. بنابراین، هیچ بخشی از هویت فردی (حتی لایه های عاطفی عمیق) از شبکه زبانی-اجتماعی جدا نیست. با این حال، استفاده خلاقانه از زبان، طنز، سبک شخصی و خلق استعاره های نو، شاهدی بر عاملیت فرد در فراروی از قراردادهای اجتماعی صرفا تحمیلی است. این تعامل زبان شناختی، نشان می دهد که هویت فردی در دل "گفتمان" شکل می گیرد، اما می تواند خود، منشا گفتمانی جدید گردد.
چرخش مدرن و پسامدرن: از هویت منسجم تا هویت سیال
در جوامع سنتی، همپوشانی هویت فردی و اجتماعی تقریبا کامل بود؛ جایگاه طبقاتی و نقشهای جنسیتی، مسیر زندگی را از پیش تعیین می کرد. اما با ظهور مدرنیته و گسترش عقلانی سازی و فردگرایی روش شناختی، این هم پوشانی شکسته شد. آنتونی گیدنز در مدرنیته متاخر، از هویت به عنوان یک "پروژه بازاندیشانه" (Reflexive Project) یاد می کند که فرد ناگزیر است در طول زندگی، آن را به طور روزمره بسازد، بازبینی کند و روایتگری نماید. این فرایند، آزادی عاملیت فرد را به اوج می رساند، اما همزمان، زمینه ساز اضطراب وجودی و بحران معنایی می شود. زیگمونت باومن نیز با طرح مفهوم "هویت سیال"، به شکنندگی پیوندهای جمعی و موقتی بودن دلبستگی های گروهی در جامعه مصرفی اشاره می کند. در چنین وضعیتی، نسبت هویت فردی و اجتماعی از یک رابطه تکاملی و خطی، به رابطه ای چندگانه و گسسته بدل می شود.
فضای دیجیتال و تکثر بی سابقه هویتها
پیچیده ترین لایه این نسبت، در عصر دیجیتال و شبکه های اجتماعی مجازی خود را نشان میدهد. شری تورکل از مفهوم "هویت چندگانه" (Multiphrenic Identity) سخن می گوید که در آن فرد، به طور هم زمان در بسترهای مختلف، هویتهای اجتماعی متکثری را اجرا می کند که هر کدام بازخوردهای متفاوتی به خود فردی اش ارسال می نمایند. در این فضا، مرز سنتی میان "خود حقیقی" و "نقش نمایشی" محو می شود. فرد می تواند جنسیت، سن، طبقه و حتی ملیت خود را در فضای مجازی به چالش بکشد و هویتهای بدیلی را تجربه کند که در دنیای فیزیکی برای او میسر نیست. این وفور و تداخل هویت ها، فشار مضاعفی بر توانایی فرد در تلفیق آنها و دستیابی به یکپارچگی روایت شخصی وارد می سازد و در عین حال، به پرسش کشیدن ماهیت ذاتی و تغییرناپذیر هویت را تسهیل می کند.
قدرت، گفتمان و همپوشانی (اینترسکشن نالیتی)
نسبت این دو هویت، هرگز در خلاء و فارغ از مناسبات قدرت شکل نمی گیرد. میشل فوکو آشکار ساخت که هویتها در درون گفتمانهای مسلط، و به واسطه فنون انضباطی نهادهایی چون (زندان، مدرسه و پزشکی)، ساخته و طبقه بندی می شوند. در این منظر، هویت اجتماعی، ابزاری برای هنجارسازی و کنترل فرد محسوب می شود. با این حال، فرد از طریق مقاومت (Resistance) و توسل به گفتمان های حاشیه ای، می تواند قلمرویی برای هویت فردی متمایز خویش بازتعریف کند. نظریه هم پوشانی (Intersectionality) که توسط کیمبرلی کرنشاو مطرح شد، بر این نکته تاکید دارد که هویت اجتماعی هر فرد، تکبعدی نیست؛ بلکه تقاطع همزمان متغیرهای جنسیت، نژاد، طبقه، مذهب و سن است که ماهیت منحصر به فرد هویت فردی او را تعیین می کند. از این منظر، هر هویت فردی، نقطه تلاقی شبکه های متعددی از مناسبات اجتماعی نابرابر است.
عاملیت در برابر ساختار: مسئله های حل نشده
اگرچه گیدنز با نظریه ساختاریابی، دوگانگی ساختار و عاملیت را به دوسویگی ساختار - عاملیت تبدیل کرده است، اما مسئله اصالت هویتی همچنان باقی است. در شرایطی که ساختارهای اجتماعی کلان (مانند اقتصاد سرمایه دارانه یا نظام های قومیتی) به شدت بر هویت اجتماعی تحمیل می شوند، تا چه اندازه عاملیت فردی قادر به مقاومت و تغییر است؟ بررسی ها نشان می دهد که هویت فردی مقاوم، معمولا از سرمایه فرهنگی و موقعیت های نهادی خاصی تغذیه می کند که خود، برساخته هویت اجتماعی پیشین هستند. پس این رابطه، همچنان در چرخه های بازگشتی قرار دارد؛ با این تفاوت که هر کنش فردی، می تواند نقطه انفصال و جهش کیفی در این چرخه باشد و ساختار را از مسیر متداول خود خارج کند.
تاثیر زمینه های فرهنگی: شرق و غرب
باید توجه داشت که نسبت این دو هویت، عمیقا تحت تاثیر زمینه های فرهنگی است. در فرهنگهای جمع گرا (مانند جوامع خاورمیانه، شرق آسیا و بخش هایی از آمریکای جنوبی)، مرزهای هویت اجتماعی و فردی بسیار نفوذپذیرتر است و فرد اغلب خود را در قالب روابط خویشاوندی، مذهبی یا قبیله ای تعریف می کند. در مقابل، در جوامع مدرن غربی با فرهنگ فردگرایانه، بر استقلال، حریم خصوصی و اصالت خویشتن تاکید بیشتری می شود. با این حال، روان شناسان فرافرهنگی نشان دادهاند که حتی در غربی ترین جوامع نیز، هویت فردی، الگویی از "خود وابسته" (Interdependent Self) را در لایه های ناخودآگاه حفظ می کند و سایه جامعه از قالبهای زبانی روزمره خارج نمی شود. بنابراین، تفاوت در این نسبت، فقط تفاوت در دامنه و گستره است، نه تفاوت در اصل وجود رابطه.
پیامدهای هنجاری و هستی شناختی
درک صحیح از این نسبت، پیامدهای عملی عظیمی در حوزه های مختلف دارد. در حوزه سلامت روان، بسیاری از اختلالات هویتی، ریشه در گسست بین روایت فردی درونی و برچسب های اجتماعی تحمیلی دارند. در حوزه سیاست گذاری فرهنگی، اتکای صرف به هویت اجتماعی گروهی، می تواند به قوم مداری و خشونت انجامد؛ و اتکای محض به هویت فردی، به آنومی و فروپاشی همبستگی اجتماعی منجر خواهد شد. از منظر فلسفه تعلیم و تربیت، هدف غایی تعلیم و تربیت باید پرورش عاملیتی باشد که توانایی گفت وگوی انتقادی میان "من درون" و "ما های بیرون" را داشته باشد. پرورش این توانایی، یعنی تربیت سوژههایی که نه در انفعال اجتماعی غرق می شوند و نه در برج عاج انزوای فردی محصور می ماند.
می توان با قاطعیت گفت که هویت فردی و اجتماعی، دو سر یک طیف نیستند، بلکه دو قطب همبسته یک میدان واحد هستند که "عاملیت انسانی" در میان آنها نوسان می کند. نسبت آنها، رابطه ای از نوع "ساختاردهی دوسویه" است. هویت اجتماعی، منبع معنا، چارچوب مرجع و میدان قدرت فرد را فراهم می کند؛ و هویت فردی، موتور محرک تفسیر، خلاقیت و تغییر این چارچوب ها به شمار می رود. در جهان متکثر و آکنده از ابهام معاصر، با افزایش سرعت تغییرات اجتماعی و گسترش بی مرز تعاملات مجازی، این رابطه بیش از هر زمان دیگر سیال، شکننده و چندلایه شده است؛ اما به هیچ وجه گسستنی یا قابل نادیده گرفتن نیست. سالم ترین شکل هویت، در تعادل پویای بین "آزادی خودتعیینی فرد" و "مسئولیت پاسخگویی اجتماعی" رخ می نماید. هرگونه دگماتیسم مبتنی بر اصالت مطلق یکی از این دو قطب، به انکار ماهیت دیالکتیکی وجود انسانی انجامیده و در نهایت، به بحران های هویتی عمیق تر دامن خواهد زد. از این رو، وظیفه علوم انسانی امروز، ترسیم مدل های نظری جدیدی است که به توانند تعاملات پویا، چندوجهی و گاه متضاد این دو عرصه از بودن آدمی را با دقتی بیش از پیش تبیین نمایند.