Morteza Niami
5 یادداشت منتشر شدهبیمه
وقتی هر ماه بخش قابل توجهی از درآمدت را به یک صندوق می پردازی، انتظار داری این صندوق در روزهای سخت پناهگاهت باشد. اما در عمل می بینی که همین پناهگاه، خودش به یکی از منابع فشار تبدیل شده است. دارویی که نیاز داری پوشش داده نمی شود، خسارت ماشینت کامل پرداخت نمی شود، و شرط های عجیب و غریبی پیش پایت می گذارند که انگار هدفشان کمک کردن نیست، بلکه پیدا کردن راهی برای پرداخت نکردن است.
این وضعیت یک اتفاق تصادفی نیست، بلکه نشان دهنده یک الگوی عمیق تر در ساختار نهادهای ماست. نهادی که قرار است بار را از دوش فرد بردارد، خودش به باری سنگین تر تبدیل می شود. به جای اینکه به تو توان ادامه دادن بدهد، انرژی و زمان و اعصابت را می گیرد و آن را به نفع خودش مصرف می کند. تو مجبوری ساعت ها در صف های اداری بمانی، فرم های پیچیده پر کنی، و با کارمندانی بحث کنی که خودشان هم از این سیستم خسته اند.
در این فضا، بیمه دیگر به معنای امنیت و پشتوانه نیست، بلکه به ابزاری برای مدیریت و فرسایش تدریجی شهروندان تبدیل شده است. سیستم به گونه ای طراحی شده که هرچه بیشتر در آن درگیر شوی، بیشتر از خودت مایه می گذاری. زمان، توجه، و توان روانی تو منابعی هستند که این ساختار از آن ها تغذیه می کند. و در نهایت، تو می مانی و این حس که نه تنها حمایت نشده ای، بلکه فریب هم خورده ای.
شاید مشکل اصلی این باشد که ما هنوز تصور می کنیم این نهادها برای خدمت به ما ساخته شده اند. اما واقعیت این است که آن ها منطق بقای خودشان را دارند. وقتی ماشینی تصادف می کند یا بیماری پیش می آید، سیستم به جای حل مشکل، به دنبال راهی می گردد تا کمترین هزینه را بپردازد. این یعنی تو در لحظه ای که بیشترین نیاز به حمایت داری، باید با یک ساختار بی تفاوت بجنگی.
پس بیمه در این معنا، دیگر قرارداد دو طرفه ای برای تقسیم ریسک نیست. بلکه یک طرفه است. تو می پردازی و آن ها تصمیم می گیرند چه زمانی و چگونه، و البته تا چه حد، لطف کنند و چیزی برگردانند. این رابطه نابرابر، به تدریج اعتماد عمومی را از بین می برد و جامعه ای می سازد که در آن هیچ کس به هیچ نهادی دل نمی بندد.