وقتی شرایط تغییر می کند، انسان چه می شود؟

وقتی شرایط تغییر می کند، انسان چه می شود؟
جوزف کنراد جمله ای دارد که اگر آن را فقط درباره اقتصاد، سیاست یا مناسبات اجتماعی بخوانیم، بخش مهمی از معنای آن را از دست داده ایم: «شرایط اقتصادی همه چیز را تغییر می دهد. هنر را تغییر می دهد، فلسفه را تغییر می دهد، عشق را تغییر می دهد، مفهوم لذت و دانش را تغییر می دهد؛ حتی حقیقت خود را نیز تغییر می دهد.»اما شاید بتوان این جمله را یک گام جلوتر برد: شرایط، پیش از آنکه نهادها و ساختارها را تغییر دهند، رفتار انسان ها را تغییر می دهند. انسان در خلا تصمیم نمی گیرد. آنچه می خورد، آنچه از دست می دهد، آنچه به دست آوردن آن برایش ممکن یا ناممکن است، امنیتی که احساس می کند، آینده ای که برای خود متصور است و حتی میزان امیدی که به فردا دارد، بر انتخاب های او اثر می گذارند.ما معمولا وقتی رفتار انسانی را بررسی می کنیم، خیلی زود به قضاوت اخلاقی می رسیم. می گوییم فلانی طماع است، دیگری بی مسئولیت است، کسی دیگر دروغ گوست، گروهی بی تفاوت شده اند و عده ای نیز دیگر به دیگری اعتماد نمی کنند. اما پرسش عمیق تر این است: چه چیزی انسان را به این رفتار رسانده است؟این پرسش به معنای توجیه رفتار نادرست نیست؛ به معنای فهمیدن آن است.انسانی را تصور کنیم که سال ها با حقوقی ثابت زندگی کرده، اما هزینه های زندگی پیوسته افزایش یافته است. او ممکن است در آغاز همچنان همان انسان صبور، بخشنده و آینده نگر گذشته باشد. اما وقتی فاصله میان درآمد و هزینه دائما بیشتر شود، رفتار او نیز تغییر می کند. شاید کمتر به دیگران کمک کند؛ شاید از خرید کتاب، رفتن به سینما یا سفر صرف نظر کند؛ شاید شغل دوم بگیرد؛ شاید زمان بیشتری را به کار اختصاص دهد و زمان کمتری برای خانواده باقی بگذارد. در اینجا فقط قدرت خرید تغییر نکرده است؛ سبک زندگی، روابط خانوادگی، میزان فراغت، امید و حتی تصور انسان از خودش نیز تغییر کرده است.شرایط اقتصادی می تواند انسان را از «زندگی کردن» به «دوام آوردن» منتقل کند.و این نقطه بسیار مهم است. انسانی که دائما در حال بقاست، الزاما مانند انسانی که احساس امنیت می کند رفتار نمی کند. وقتی آینده نامطمئن می شود، افق تصمیم گیری کوتاه تر می شود. انسان به جای اینکه بپرسد «پنج سال دیگر چه خواهم شد؟»، ممکن است بپرسد «ماه آینده چگونه از پس هزینه ها برآیم؟» در چنین وضعی، سرمایه گذاری بر آموزش، فرهنگ، هنر، پژوهش و حتی روابط انسانی ممکن است به اموری تجملی تبدیل شوند.اینجاست که معنای جمله کنراد عمیق تر می شود.اقتصاد فقط سفره را کوچک یا بزرگ نمی کند؛ می تواند افق ذهن انسان را نیز کوچک یا بزرگ کند.اگر انسان احساس کند آینده قابل پیش بینی است، می تواند صبر کند، برنامه ریزی کند و برای اهداف بلندمدت هزینه بدهد. اما اگر آینده دائما تهدیدآمیز باشد، رفتار او ممکن است به سمت تصمیم های کوتاه مدت سوق پیدا کند. شاید کالایی را که نیاز ندارد امروز بخرد، چون می ترسد فردا گران تر شود. شاید پس انداز نکند، چون احساس می کند ارزش پولش حفظ نخواهد شد. شاید به جای اعتماد، احتیاط را انتخاب کند؛ به جای همکاری، رقابت را؛ و به جای آینده نگری، واکنش فوری را.از این منظر، بسیاری از رفتارهایی که در جامعه می بینیم، فقط ویژگی های شخصیتی افراد نیستند؛ محصول محیطی هستند که انسان ها در آن زندگی می کنند.البته نباید همه چیز را به اقتصاد تقلیل داد. انسان موجودی پیچیده است و اخلاق، فرهنگ، تربیت، باورها، تجربه های شخصی و انتخاب آزادانه او نیز اهمیت دارند. دو انسان ممکن است در شرایط مشابه، رفتارهای کاملا متفاوتی داشته باشند. شرایط بر انسان اثر می گذارد، اما سرنوشت او را به طور کامل تعیین نمی کند.دقیقا همین جا مسئولیت اخلاقی انسان معنا پیدا می کند.اگر شرایط می تواند رفتار ما را تغییر دهد، پس باید مراقب باشیم که شرایط نامناسب را به کارخانه تولید رفتارهای نامناسب تبدیل نکنیم. جامعه ای که در آن اضطراب اقتصادی، بی ثباتی شغلی، احساس تبعیض و ناامیدی از آینده افزایش می یابد، نباید فقط از مردم بخواهد «اخلاقی تر رفتار کنند». باید بپرسد: چه نوع شرایطی داریم می سازیم که چنین رفتارهایی در آن امکان رشد پیدا می کنند؟اگر می خواهیم مردم بیشتر کتاب بخوانند، باید فرصت و امکان فرهنگی ایجاد کنیم. اگر می خواهیم خانواده ها وقت بیشتری برای یکدیگر داشته باشند، باید شرایطی فراهم کنیم که تمام انرژی انسان صرف تامین معاش نشود. اگر می خواهیم جوانان به آینده امیدوار باشند، فقط توصیه اخلاقی کافی نیست؛ باید آینده ای قابل تصور برای آنان وجود داشته باشد.فرهنگ سازی، بنابراین، فقط با گفتن جملات زیبا درباره اخلاق و مسئولیت اجتماعی اتفاق نمی افتد. انسان را نمی توان از شرایط زندگی اش جدا کرد و سپس از او انتظار رفتار مطلوب داشت.