ما امروز اسیر کدام پیش فرض ها هستیم؟

13 شهریور 1405 - خواندن 7 دقیقه - 27 بازدید


ما امروز اسیر کدام پیش فرض ها هستیم؟

گاهی یک کتاب را نمی خوانیم تا چیزی بر دانسته های خود بیفزاییم؛ می خوانیم تا به آنچه پیش تر «دانسته» می پنداشتیم، دوباره نگاه کنیم. «خوابگردها» اثر «آرتور کستلر» از همین جنس کتاب هاست؛ کتابی درباره نجوم، اما در عمق خود، کتابی درباره انسان، شناخت، خطا و حقیقت. کستلر تاریخ انقلاب علمی را از جایی روایت می کند که انسان هنوز زمین را مرکز عالم می دانست. در جهان بطلمیوسی، آسمان نظمی ثابت و زمین جایگاهی مرکزی داشت. این تصویر قرن ها دوام آورد؛ نه فقط به دلیل محاسبات نجومی، بلکه چون با فلسفه، الهیات و تصور انسان از جایگاه خودش در جهان پیوند خورده بود.

اما پرسش مهم کستلر این است: آیا یک تصویر می تواند در پیش بینی پدیده ها موفق باشد، ولی در توصیف واقعیت اشتباه کند؟ همین جا یکی از مهم ترین گفتگوهای ذهنیم هنگام خواندن کتاب شکل گرفت. گفتم: کوپرنیک زمین را از مرکز برداشت و خورشید را در مرکز منظومه قرار داد، اما بسیاری از داده های نجومی ای که با دستگاه قدیم محاسبه می شد، با دستگاه جدید نیز قابل محاسبه بود. پس چه چیزی عوض شد؟ داده ها الزاما عوض نشده بودند؛ چارچوب تفسیر داده ها عوض شده بود. و این شاید یکی از تکان دهنده ترین درس های «خوابگردها» باشد: گاهی مسئله، نداشتن اطلاعات نیست؛ مسئله، نوع نگاه ما به اطلاعات موجود است.

کوپرنیک خود نیز یک انقلابی تمام عیار به معنای امروزی نبود. او هنوز گرفتار بسیاری از پیش فرض های سنتی بود؛ از جمله اعتقاد به حرکت های دایره ای. با این حال، با جابه جا کردن زمین و خورشید، شکافی در دیوار جهان قدیم ایجاد کرد؛ شکافی که بعدها کپلر، گالیله و نیوتن آن را گسترده تر کردند. اما شاید داستان کپلر از همه آموزنده تر باشد. کپلر عاشق نظم و هماهنگی کیهانی بود. دایره برای او فقط یک شکل هندسی نبود؛ نماد کمال بود. طبیعت آسمانی، در ذهن او، باید زیبا، منظم و کامل می بود. اما داده های دقیق «تیکو براهه» با این تصویر کنار نمی آمدند. مریخ لجوجانه از مدار دایره ای سرپیچی می کرد. کپلر ابتدا تلاش کرد طبیعت را با تصور خود سازگار کند؛ اما سرانجام مجبور شد مسیر را برعکس کند:به جای اینکه داده ها را به نظریه تحمیل کند، نظریه را در برابر داده ها تسلیم کرد. و این تسلیم، شکست نبود؛ پیروزی علم بود. او دایره را کنار گذاشت و به بیضی رسید. اینجا بود که برای من معنای عنوان کتاب روشن تر شد: «خوابگردها». انسان هایی که در حال حرکت اند، اما همیشه نمی دانند حرکتشان به کجا خواهد رسید. کپلر به دنبال کشف قانون بیضی نبود؛ او در جستجوی هماهنگی کیهانی بود. اما در مسیر جستجوی خود، به نتیجه ای رسید که تصور پیشینش از آسمان را دگرگون کرد. این همان چیزی است که کستلر در تاریخ علم برجسته می کند: کشف بزرگ همیشه از ذهنی که پاسخ را می داند آغاز نمی شود؛ گاهی از ذهنی آغاز می شود که فقط جرئت پرسیدن دارد.



بعد نوبت گالیله می رسد؛ مردی که فقط با تلسکوپ خود آسمان را ندید، بلکه شیوه نگاه کردن به طبیعت را نیز تغییر داد. قمرهای مشتری، مراحل زهره، لکه های خورشیدی و دیگر مشاهدات او، تصویر سنتی از آسمان را به چالش کشیدند. اما اینجا نیز کستلر ما را از یک افسانه ساده نجات می دهد. ماجرا فقط «علم در برابر جهل» نبود. گالیله نیز محدودیت های فکری خودش را داشت و هنوز نمی توانست همه پیامدهای نظریه اش را به طور کامل اثبات کند. حتی استدلال مشهور او درباره جزر و مد، که می خواست آن را شاهدی برای حرکت زمین قرار دهد، از نظر فیزیکی درست نبود. پس یک حقیقت مهم دوباره آشکار می شود: ممکن است دانشمندی به نتیجه ای درست برسد، اما همه استدلال هایی که برای رسیدن به آن نتیجه ارائه می کند درست نباشند. و این نکته برای من از خود داستان گالیله مهم تر بود. زیرا ما معمولا گذشته را از انتها قضاوت می کنیم. وقتی می دانیم زمین حرکت می کند، به گذشته نگاه می کنیم و تصور می کنیم حقیقت آن قدر آشکار بوده که فقط تعصب مانع دیدنش شده است. اما «خوابگردها» ما را مجبور می کند به گذشته برگردیم؛ به زمانی که هیچ کس پاسخ نهایی را نمی دانست. در آن زمان، انسان ها واقعا در تاریکی قدم می زدند. و شاید امروز نیز چنین باشد. ماجرای گالیله و کلیسا نیز در کتاب، بسیار پیچیده تر از روایت مشهور «دانشمند روشن اندیش در برابر کلیسای جاهل» است. پای فلسفه ارسطویی، تفسیر کتاب مقدس، اقتدار نهاد دینی، سیاست، شخصیت گالیله و حتی روابط شخصی او با «پاپ اوربن هشتم» در میان بود. همین پیچیدگی، داستان را انسانی تر می کند.

و سرانجام نیوتن می آید؛ کسی که قطعات پراکنده این پازل را کنار هم می گذارد. کپلر توصیف کرده بود که سیارات چگونه حرکت می کنند؛ نیوتن پرسید چرا چنین حرکتی ممکن است. با قانون گرانش، آسمان و زمین در یک دستگاه واحد قرار گرفتند. همان قانونی که سقوط جسمی بر زمین را توضیح می داد، برای حرکت اجرام آسمانی نیز به کار می آمد. اما حتی اینجا نیز کستلر اجازه نمی دهد یک افسانه قهرمانانه بسازیم. نیوتن نیز از هیچ آغاز نکرد. او بر شانه های کوپرنیک، کپلر، گالیله و بسیاری دیگر ایستاده بود. پس «انقلاب علمی» دیگر شبیه یک انفجار ناگهانی نیست؛ بیشتر شبیه زنجیره ای از پرسش، خطا، اصلاح، تردید و شهامت است. شاید به همین دلیل، خواندن «خوابگردها» فقط خواندن تاریخ نجوم نیست. کتاب آرام آرام یک سوال خطرناک را وارد ذهن خواننده می کند: اگر انسان های بزرگ گذشته، با همه نبوغشان، اسیر بخشی از پیش فرض های زمانه خود بودند، ما امروز اسیر کدام پیش فرض ها هستیم؟ کدام چیزها را «بدیهی» می دانیم، فقط چون همه اطرافیانمان آن ها را بدیهی می دانند؟ کدام داده ها را می بینیم، اما به دلیل چارچوب ذهنی خود معنای دیگری به آنها می دهیم؟ و از همه مهم تر: آیا وقتی واقعیت با تصویر ذهنی ما ناسازگار شد، حاضر هستیم تصویر ذهنی خود را تغییر دهیم؟ شاید ارزش واقعی «خوابگردها» همین جاست. کتاب نمی گوید انسان برای رسیدن به حقیقت باید از خطا خالی باشد؛ می گوید باید توانایی اصلاح خطای خود را داشته باشد.

کپلر وقتی فهمید دایره با واقعیت سازگار نیست، دایره را قربانی کرد. کوپرنیک مرکزیت زمین را به پرسش کشید. گالیله به مشاهدات تازه اجازه داد بخشی از جهان قدیم را بلرزاند. و نیوتن از مجموعه ای از این کشف های پراکنده، تصویری تازه از جهان ساخت. اما داستان در همین جا به پایان نمی رسد. زیرا هر بار که بشر تصور می کند به تصویر نهایی جهان رسیده است، تاریخ دوباره به او یادآوری می کند که شاید هنوز در راه است. «خوابگردها» را باید خواند، نه فقط برای اینکه بدانیم کوپرنیک و کپلر و گالیله چه کردند؛ باید خواند تا از خودمان بپرسیم اگر روزی حقیقتی تازه در برابر ما ایستاد، آیا ما نیز جرئت خواهیم کرد از خواب بیدار شویم؟