مسئله ای به نام 《من》
مسئله ای به نام «من»
«من کیستم؟» شاید ساده ترین پرسشی باشد که می توان از یک انسان پرسید و در عین حال، یکی از دشوارترین پرسش هایی است که می تواند تمام زندگی او را به چالش بکشد. ما معمولا برای پاسخ دادن به این پرسش به نام، شغل، مدرک، موقعیت اجتماعی، خانواده، باورها یا مجموعه ای از نقش هایی اشاره می کنیم که جامعه به ما داده است. اما آیا «من» واقعا همین چیزهاست؟
در خوانش اگزیستانسیالیستی از هایدگر، انسان چیزی نیست که هویت او یک بار برای همیشه ساخته و تحویلش داده شده باشد. انسان باید نسبت خود را با «بودن» خویش کشف کند. از این منظر، برای فهم اینکه «من کیستم؟» می توان از سه خانه سخن گفت: خانه وجود، خانه زبان و خانه احوال و احساسات.
نخست، انسان ساکن خانه وجود خویش است. یعنی «من» پیش از آنکه مجموعه ای از عنوان ها و برچسب ها باشم، موجودی هستم که در جهان افکنده شده ام و باید نسبت خود را با بودنم تعیین کنم. من انتخاب نکرده ام که در چه خانواده ای متولد شوم، در چه زمانه ای زندگی کنم یا چه امکانات و محدودیت هایی داشته باشم؛ اما نمی توانم از مسئولیت مواجهه با این وضعیت شانه خالی کنم. هویت، صرفا چیزی نیست که به ما داده شده باشد؛ بخشی از آن در نسبت ما با امکان های زندگی ساخته می شود.
دوم، من ساکن خانه زبانم. آنچه می توانم ببینم، بفهمم و حتی درباره خودم تصور کنم، تا حد زیادی در افق واژه هایی شکل می گیرد که در اختیار دارم. انسان فقط با زبان سخن نمی گوید؛ با زبان جهان خود را معنا می کند. زبان فقط واقعیت را توصیف نمی کند؛ افق دیدن واقعیت را نیز می سازد.
سوم، انسان ساکن خانه احوال خویش است. ترس، امید، اضطراب، شادی، خشم و دلبستگی، صرفا احساساتی گذرا نیستند؛ آنها شیوه هایی هستند که جهان برای ما آشکار می شود. گاهی یکسان ترین واقعیت ها برای دو انسان، به دلیل تفاوت در احوالشان، دو جهان کاملا متفاوت می سازند.
اما شاید مسئله اصلی این باشد: آیا ما واقعا در این سه خانه «ساکن» هستیم یا فقط در آنها زندگی می کنیم بی آنکه آنها را بشناسیم؟
انسانی که زبان خود را نمی شناسد، ممکن است با واژه های دیگران درباره خویش فکر کند. انسانی که احساسات خود را نمی شناسد، ممکن است تصمیم های بزرگ زندگی را به دست ترس ها و هیجان های ناآگاه خود بسپارد. و انسانی که نسبت خود را با وجودش نمی فهمد، ممکن است تمام عمر در نقش هایی زندگی کند که دیگران برایش نوشته اند.
از همین جا مسئله فرهنگ سازی نیز معنای عمیق تری پیدا می کند. فرهنگ سازی فقط تغییر رفتار نیست؛ پیش از آن، تغییر شیوه ای است که انسان خودش، دیگری و جهان را می فهمد. نمی توان از انسان بی آنکه خودش را بشناسد، انتظار عاملیت داشت. آگاهی، پیش از اقدام می آید؛ و عاملیت، بدون فهم «من» به سادگی به تکرار دستورها و عادت های جمعی تبدیل می شود.
شاید نخستین گام برای ساختن یک جامعه مسئول، این نباشد که از انسان ها بپرسیم «چه باید بکنند؟» بلکه باید پرسید: «شما خودتان را چه کسی می دانید؟ و در کدام خانه زندگی می کنید؟»
زیرا تا وقتی انسان صاحب خانه وجود، زبان و جهان درونی خویش نشود، تغییر رفتار او ممکن است؛ اما تغییر انسان، نه.