نشانه شناسی به مثابه روش پژوهش در معماری
معماری همواره واجد جزئیاتی بوده است که پیش از هرگونه تفسیر نظری وجود داشته اند؛ جزئیاتی که می توان آن ها را دید، تجربه کرد و در نسبت با کلیت یک بنا فهمید. اما چگونه می توان از اندیشه ای عام درباره نشانه و معنا به رویکردی خاص رسید که امکان شناخت معماری را از خلال همین جزئیات فراهم کند؟ آیا نشانه شناسی صرفا نظریه ای است که بر معماری اعمال می شود، یا می توان در حرکت از کلیت فلسفی آن به تعینات خاص، فرایندی را شناسایی کرد که به تکوین یک روش پژوهش می انجامد؟ افقی که در آن، نسبت میان کلیت و جزئیت نه صرفا تمایزی میان دو سطح، بلکه حرکتی تعالی بخش است که مفهوم حرکت جوهری در فلسفه ملاصدرا می تواند مبنایی برای اندیشیدن به آن فراهم آورد.
۱. از نشانه شناسی عام تا نشانه شناسی خاص:
نشانه شناسی در معنای عام خود به مطالعه نشانه ها، فرایندهای دلالت و چگونگی شکل گیری و تفسیر معنا می پردازد. اندیشه های فردینان دو سوسور و چارلز سندرس پیرس، با وجود تفاوت های اساسی در مبانی نظری و نحوه صورت بندی نشانه، دو سنت مهم در شکل گیری این حوزه به شمار می روند. این سنت ها امکان اندیشیدن به نشانه و معنا را فراتر از یک موضوع یا قلمرو خاص فراهم می کنند و چارچوب هایی برای بررسی نظام های دلالت و فرایندهای تفسیر به دست می دهند.
بااین حال، هنگامی که از نشانه شناسی عام سخن می گوییم، مسئله صرفا وجود مجموعه ای از اصول کلی نیست که بتوان آن ها را بدون تغییر به موضوعات گوناگون منتقل کرد. مسئله مهم تر، چگونگی رسیدن از این سطح عام به رویکردی خاص است؛ رویکردی که بتواند ویژگی ها و اقتضائات یک حوزه مشخص را در نظر بگیرد. نشانه شناسی معماری را می توان در چنین مسیری بررسی کرد.
در این برداشت، عام و خاص دو مقوله ثابت و منفصل نیستند که فقط تفاوت های آن ها را مشخص کنیم. نسبت میان آن ها باید در قالب یک فرایند فهمیده شود: فرایندی که از کلیت اندیشه نشانه شناختی آغاز می شود و به تعینات خاص آن در یک قلمرو مشخص می رسد. بنابراین، پرسش اصلی فقط این نیست که نشانه شناسی عام چه تفاوتی با نشانه شناسی معماری دارد، بلکه این است که نشانه شناسی خاص چگونه از خلال حرکتی از کل به جزء شکل می گیرد.
این صورت بندی، مسئله را از سطح طبقه بندی نظریه ها فراتر می برد. در واقع، موضوع موردنظر بررسی چگونگی تکوین یک رویکرد خاص از دل یک افق نظری عام است. در چنین مسیری، باید روشن شود که چه نسبتی میان اصول عام نشانه شناسی و تعینات خاص معماری برقرار می شود و این نسبت چگونه می تواند زمینه شکل گیری یک روش پژوهش را فراهم کند.
۲. حرکت از کل به جزء؛ تعالی به مثابه منطق تکوین:
حرکت از کل به جزء در این پژوهش به معنای تنزل از یک سطح کلی به سطحی محدودتر نیست. همچنین، منظور از آن صرفا انتقال مفاهیم از یک حوزه نظری به حوزه ای کاربردی نیست. این حرکت، در برداشت موردنظر، نوعی تعالی است؛ حرکتی که از کلیت آغاز می شود و به تعین خاص می رسد، بی آنکه معنای آن به محدودشدن یا ساده سازی کلیت فروکاسته شود.
واژه «تعالی» در اینجا برای بیان کیفیتی از حرکت انتخاب شده است که در آن، نشانه شناسی عام در مسیر رسیدن به نشانه شناسی خاص، به سطحی متعین از اندیشه نشانه شناختی می رسد. بنابراین، نشانه شناسی خاص صرفا نشانه شناسی عامی نیست که موضوع مطالعه خود را به معماری محدود کرده باشد؛ بلکه باید آن را در نسبت با فرایندی فهمید که از طریق آن، رویکردی خاص شکل می گیرد.
این برداشت میان دو وضعیت تمایز می گذارد. در وضعیت نخست، یک نظریه عام بدون بررسی اقتضائات موضوع، بر معماری اعمال می شود. در وضعیت دوم، حرکت به سوی معماری مستلزم فهم نسبت میان کلیت نظری و ویژگی های حوزه معماری است؛ نسبتی که باید بتواند مبنای شکل گیری یک رویکرد خاص را توضیح دهد. فرض موردنظر این پژوهش به وضعیت دوم نزدیک است.
البته تعالی در این معنا نباید صرفا نامی دیگر برای تخصصی شدن یا انضمامی شدن نظریه باشد. برای آنکه این تعبیر از دقت فلسفی برخوردار شود، باید مشخص شود که چه ویژگی ای در حرکت از کل به جزء وجود دارد که آن را از کاربرد معمول یک نظریه متمایز می کند. این مسئله به ویژه هنگامی اهمیت می یابد که قرار است از این حرکت، امکان شکل گیری روش پژوهش نیز بررسی شود.
ازاین رو، در این مرحله «تعالی» را باید مفهوم محوری و راهنمای پژوهش دانست؛ مفهومی که منطق حرکت از نشانه شناسی عام به نشانه شناسی خاص را صورت بندی می کند و در ادامه نیازمند تبیین فلسفی دقیق تری خواهد بود.
۳. حرکت جوهری؛ افق فلسفی پژوهش:
انتخاب مفهوم تعالی در این پژوهش با ارجاع آگاهانه به حرکت جوهری در فلسفه ملاصدرا همراه است. در فلسفه صدرایی، حرکت جوهری به این معناست که حرکت و دگرگونی به عوارض و اوصاف ظاهری محدود نمی شود، بلکه جوهر نیز در سیلان و حرکت است. این مفهوم، افقی فلسفی برای اندیشیدن به حرکت فراهم می کند که در آن، نسبت میان ثبات و تغییر و نیز چگونگی تحقق مراتب وجود اهمیت می یابد.
ارجاع به حرکت جوهری در بحث حاضر به این معنا نیست که می توان فرایند تکوین نشانه شناسی خاص را بدون استدلال با حرکت جوهری یکسان دانست. همچنین، صرف استفاده از واژه هایی مانند حرکت، تعالی و تعین برای اثبات چنین نسبتی کافی نیست. آنچه اهمیت دارد، بررسی امکان استفاده از این مبنای فلسفی برای فهم منطق حرکت از کلیت نشانه شناختی به تعینات خاص آن است.
از این منظر، باید پرسید که آیا حرکت از نشانه شناسی عام به نشانه شناسی خاص را می توان فرایندی دانست که در آن، نسبت میان کلیت نظری و تعین خاص صرفا بیرونی و قراردادی نیست، بلکه به نحوه تکوین رویکرد خاص مربوط می شود؟ اگر چنین باشد، مفهوم حرکت جوهری می تواند در تبیین این منطق نقشی داشته باشد؛ البته به شرط آنکه حدود این قیاس و مبانی آن به طور مستقل روشن شوند.
بنابراین، حرکت جوهری در این مرحله نه نتیجه ای اثبات شده، بلکه یکی از مبانی فلسفی موردنظر پژوهش است. اهمیت آن در این است که امکان می دهد حرکت از کل به جزء را از سطح یک دسته بندی ساده نظری فراتر ببریم و درباره کیفیت این حرکت پرسش کنیم. چگونگی پیوند این مبنا با نظریه نشانه و فرایند تکوین نشانه شناسی خاص، از موضوعاتی است که باید در ادامه پژوهش بررسی شود.
۴. جزئیات معماری؛ نمونه ای برای فهم حرکت از کل به جزء:
جزئیات معماری از یک سو بخشی از واقعیت مستقل معماری اند و از سوی دیگر، می توانند امکان فهم نسبت میان کلیت و تعین خاص را فراهم کنند. ورودی، آستانه، ستون، پنجره، مصالح، تناسبات و روابط میان اجزای یک بنا، پیش از شکل گیری نظریه های نشانه شناختی وجود داشته اند و وجودشان وابسته به این نیست که آن ها را نشانه تلقی کنیم یا نه.
در این میان، نکته بنیادی آن است که نشانه شناسی جزئیات معماری را به وجود نمی آورد. بلکه این جزئیات است که در مقام اجزای یک واقعیت مادی، فضایی و فرهنگی وجود دارند؛ اما می توان آن ها را از منظرهای متفاوتی شناخت و تفسیر کرد. یکی از این منظرها، بررسی روابط آن ها با معنا و دلالت است. بنابراین، باید میان وجود جزئیات معماری و شناخت نشانه شناختی آن ها تمایز گذاشت.
از این منظر، اهمیت جزئیات صرفا به آن دلیل نیست که می توانند مصادیقی برای تحلیل نشانه شناختی باشند. آن ها نمونه هایی مناسب برای اندیشیدن به نسبت کل و جزء هستند. یک جزء معماری را نمی توان همیشه مستقل از کلیت بنا، عملکرد، روابط فضایی، زمینه فرهنگی و تجربه کاربران فهمید. در عین حال، کلیت معماری نیز از طریق اجزا و روابط میان آن ها صورت مشخص پیدا می کند. این رابطه دوسویه، زمینه ای مناسب برای بررسی مفهوم تعین و حرکت از کلیت به جزئیت فراهم می آورد.
بااین حال، نباید این نسبت را بی واسطه با حرکت جوهری یکسان گرفت. اینکه جزء و کل در معماری چگونه با یکدیگر مرتبط اند، مسئله ای است؛ و اینکه این رابطه چه نسبتی با مفهوم حرکت جوهری دارد، مسئله ای دیگر. پیوند میان آن ها باید از طریق استدلال فلسفی روشن شود.
در این چارچوب، جزئیات معماری بهترین نمونه برای اندیشیدن به حرکت موردنظر به شمار می روند؛ چراکه می توان در آن ها رابطه میان کلیت و تعین را در یک حوزه مشخص بررسی کرد. آن ها نه محصول نشانه شناسی اند و نه صرفا مصادیقی که برای اثبات یک نظریه ازپیش آماده انتخاب شده باشند. اهمیتشان در این است که امکان طرح پرسش از نحوه رسیدن یک اندیشه عام به صورت خاص و متعین را فراهم می کنند.
۵. اومبرتو اکو؛ نمونه ای از مواجهه نشانه شناسی با معماری:
اومبرتو اکو یکی از چهره های مهم برای بررسی نسبت میان نشانه شناسی و معماری است. آثار او، به ویژه بحث های مرتبط با معماری در کتاب ساختار غایب، امکان بررسی چگونگی ورود مفاهیم نشانه شناختی به حوزه ای را فراهم می کنند که در آن، عملکرد، قراردادهای فرهنگی، دلالت و تفسیر با یکدیگر ارتباط پیدا می کنند.
در معماری، یک عنصر می تواند علاوه بر نقش مادی یا عملکردی خود، در چارچوب قراردادها و رمزگان فرهنگی نیز معنا پیدا کند. بااین حال، معنای معماری را نمی توان همواره به یک پیام ثابت یا رابطه ای ساده میان فرم و معنا فروکاست. عملکرد یک عنصر، شیوه استفاده از آن، زمینه فرهنگی و نحوه تفسیر آن می توانند در شکل گیری دلالت نقش داشته باشند. توجه اکو به این ابعاد، او را به نمونه ای مناسب برای مطالعه نشانه شناسی در مواجهه با معماری تبدیل می کند.
بر این اساس، اهمیت اکو صرفا در ارائه مفاهیمی برای تحلیل بناها نیست؛ بلکه در امکان بررسی مسیری است که طی آن، اندیشه نشانه شناختی در نسبت با معماری صورت خاصی پیدا می کند. بااین حال، نباید از پیش نتیجه گرفت که نظریه اکو به تنهایی تمام مسیر موردنظر را توضیح می دهد یا نشانه شناسی معماری صرفا از اندیشه او حاصل شده است. او یک نمونه نظری مهم است که می توان با مطالعه دقیق آثارش، نسبت میان مبانی عام نشانه شناسی و مسائل خاص معماری را بررسی کرد.
همچنین، پیوند دادن اندیشه اکو با حرکت جوهری ملاصدرا مستلزم بررسی مستقلی است. نمی توان صرفا به دلیل وجود حرکت از کلیت به تعین در هر دو بحث، میان آن ها تناظر قطعی برقرار کرد. آنچه در این مرحله اهمیت دارد، حفظ تمایز میان مبنای فلسفی پژوهش و نمونه نظری مورد مطالعه است.
۶. از نشانه شناسی خاص تا امکان روش پژوهش:
عنوان «نشانه شناسی به مثابه روش پژوهش در معماری» این پرسش را پیش رو می گذارد که چگونه می توان از یک چارچوب نظری به روشی برای پژوهش رسید. برای پاسخ به این پرسش، لازم است میان نظریه، روش شناسی، روش و فنون پژوهش تمایز گذاشته شود.
نظریه نشانه شناختی به چگونگی شکل گیری معنا، روابط نشانه ای و فرایندهای تفسیر می پردازد. روش شناسی، مبانی شناختی و منطق پژوهش را روشن می کند و نشان می دهد که پژوهشگر بر اساس چه پیش فرض هایی به شناخت موضوع می پردازد. روش پژوهش، مسیر نظام مند بررسی موضوع را مشخص می کند و فنون پژوهش، ابزارهای عملی گردآوری و تحلیل داده ها را در اختیار پژوهشگر قرار می دهند.
از این رو، نشانه شناسی عام به خودی خود یک روش پژوهش آماده نیست. برای رسیدن به روش، باید مشخص شود که مفاهیم نظری چگونه به اصول شناختی و سپس به عملیات پژوهشی تبدیل می شوند. در معماری، این عملیات ممکن است شامل مشاهده و توصیف اجزای بنا، بررسی روابط فضایی، تحلیل عملکرد، مطالعه زمینه فرهنگی و بررسی شیوه های تفسیر باشد. اما انتخاب و سازمان دهی این عملیات باید بر اساس مبانی نظری و پرسش پژوهش صورت گیرد، نه با فهرست کردن چند فن تحلیل.
بدین ترتیب امکان روش شناسی پژوهش نشانه شناختی در معماری با فرایند رسیدن از نشانه شناسی عام به نشانه شناسی خاص ارتباط پیدا می کند؛ آن چنان که اگر این حرکت به تکوین رویکردی خاص منجر شود، آیا می توان از مبانی آن، قواعد و عملیات مشخصی برای شناخت معماری استخراج کرد؟
به نظر می رسد جزئیات معماری، به دلیل وجود مستقل خود و امکان فهم آن ها در نسبت با کلیت بنا، نمونه ای مناسب برای اندیشیدن به این حرکت است؛ بی آنکه تنها مسیر ممکن یا معادل کامل مبنای فلسفی پژوهش تلقی شود.
.
برای مطالعه بیشتر، رجوع شود به: ملاصدرا، الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه (اسفار اربعه)، مباحث حرکت جوهری؛ Charles Sanders Peirce, The Essential Peirce: Selected Philosophical Writings, Volume 2 (1893–1913) (Bloomington: Indiana University Press, 1998)، برای آشنایی با نظریه نشانه و نسبت میان نشانه، ابژه و تفسیرگر؛ Ferdinand de Saussure, Course in General Linguistics، ترجمه Wade Baskin، ویراسته Perry Meisel و Haun Saussy (New York: Columbia University Press, 2011)، برای مطالعه مفاهیم نشانه، دال، مدلول و نظام روابط در نشانه شناسی سوسوری؛ Umberto Eco, A Theory of Semiotics (Bloomington: Indiana University Press, 1976)، برای آشنایی با مبانی نظریه نشانه شناسی اکو؛ و Umberto Eco, “Function and Sign: The Semiotics of Architecture,” in Signs, Symbols, and Architecture, ed. Geoffrey Broadbent, Richard Bunt, and Charles Jencks (Chichester: John Wiley & Sons, 1980), 11–69، برای بررسی مستقیم نسبت میان کارکرد، دلالت و نشانه در معماری.