ریشه های فلسفی نظریه رفتارگرایی

28 مهر 1405 - خواندن 5 دقیقه - 36 بازدید

رفتارگرایی معمولا با نام جان بی. واتسون و بی. اف. اسکینر و با تاکید بر مطالعه رفتار قابل مشاهده شناخته می شود. با این حال، این مکتب محصول یک تحول روش شناختی صرف نیست؛ بلکه ریشه در جریان های فلسفی گوناگونی دارد که از یونان باستان تا فلسفه علم قرن بیستم امتداد می یابند. رفتارگرایی به عنوان یکی از تاثیرگذارترین مکاتب روان شناسی قرن بیستم، صرفا واکنشی روش شناختی به درون نگری نبود؛ بلکه بر بستر مجموعه ای از جریان های فلسفی شکل گرفت. این یادداشت نشان می دهد که ماده گرایی کهن، تجربه گرایی و تداعی گرایی بریتانیایی، اثبات گرایی، عمل گرایی و طبیعت گرایی داروینی، چگونه در شکل گیری رفتارگرایی سهیم شدند و همگی در رد دوگانه انگاری دکارتی و درون نگری به عنوان روش علمی روان شناسی اشتراک داشتند. 

قدیمی ترین ریشه های فلسفی رفتارگرایی را می توان در اتمیسم یونان باستان، به ویژه در آرای لوکیپوس و دموکریتوس، ردیابی کرد. بر اساس این دیدگاه، تنها اتم ها و خلا واقعی اند و پدیده های روانی نیز حاصل برهم کنش پیچیده اتم ها هستند. این رویکرد نخستین صورت روان شناسی مکانیستی و ماده گرایانه را ارائه داد. رفتارگرایی متافیزیکی را می توان تا حدی صورت مدرن همین ماده گرایی کهن دانست.

در ادامه تجربه گرایان بریتانیایی، به ویژه جان لاک و دیوید هیوم، بر این باور بودند که تمام دانش از تجربه حسی سرچشمه می گیرد و ذهن در بدو تولد همانند لوحی سفید است. تداعی گرایی نیز نشان می داد که ایده های ساده از طریق قوانین تداعی به ایده های پیچیده تبدیل می شوند. رفتارگرایان بعدا این اصل را به تداعی میان محرک و پاسخ تعمیم دادند و بدین ترتیب، پیوندی میان سنت فلسفی تداعی گرایی و تحلیل رفتار برقرار شد.

بطور کلی دو جریان فلسفی قرن نوزدهم و بیستم تاثیری مستقیم بر شکل گیری رفتارگرایی داشتند:

· اثبات گرایی: بر این تاکید می کرد که علم باید به داده های قابل مشاهده و تاییدپذیر محدود شود. این ایده به رد درون نگری و تاکید بر مشاهده رفتار بیرونی انجامید. رفتارگرایی را می توان تا حدی نسخه ای روان شناختی از اثبات گرایی دانست.

· عمل گرایی: به ویژه در سنت چارلز سندرز پیرس و ویلیام جیمز، یکی از منابع مهم فلسفه تحلیل رفتار، از جمله رفتارگرایی رادیکال اسکینر، به شمار می رود. واتسون نیز عناصری از عمل گرایی جیمز را در نظام خود به کار گرفت.

رفتارگرایی به شدت با متافیزیک دکارتی، که ذهن را جوهری جدا، خصوصی و ذهنی می دانست، مخالف بود. رفتارگرایان استدلال می کردند که چنین مفهومی از ذهن، آن را از حوزه علم تجربی خارج می کند. از این رو، هدف اصلی آن ها حذف درون نگری از روش علمی روان شناسی و جایگزینی آن با مطالعه عینی رفتار قابل مشاهده بود. واتسون، به عنوان روان شناسی ماده گرا، خواهان حذف گفتارهای ذهن گرایانه از روان شناسی شد.

رفتارگرایی بیانگر گرایش طبیعت گرایانه در تفکر آمریکایی بود که در واکنش به آرمان گرایی فلسفی حاکم و با الهام از پیشرفت علوم طبیعی شکل گرفت. بسیاری از رفتارگرایان به کارکردگرایی داروینی اعتقاد داشتند و تغییرات یادگیری شده در رفتار را موضوع اصلی روان شناسی می دانستند. اسکینر به طور خاص، فلسفه رفتارگرایی رادیکال خود را بر پایه انتخاب گرایی داروینی و عمل گرایی بنا نهاد.

واتسون هنگام بنیان گذاری رفتارگرایی، عناصری از چند جریان را در یک نظام واحد ترکیب کرد: عمل گرایی جیمز، کارکردگرایی دیویی، روش تجربی روان شناسی حیوانی یرکس، و نظریه شرطی سازی پاولوف و بخترف. بدین ترتیب، رفتارگرایی نه حاصل یک ایده واحد، بلکه محصول هم گرایی چند سنت فلسفی و علمی است.

همچنین رفتارگرایی محصول تلاقی ماده گرایی کهن، تجربه گرایی بریتانیایی، اثبات گرایی و عمل گرایی، و طبیعت گرایی داروینی است. وجه مشترک این جریان ها، رد دوگانه انگاری دکارتی و رد درون نگری به عنوان روش علمی روان شناسی است. شناخت این ریشه ها به درک بهتر مبانی نظری رفتارگرایی و نیز محدودیت های آن کمک می کند.