مرگ آرام/ سیمون دوبووار
«مرگ آرام» اثر سیمون دو بووار، بیش از آنکه روایتی درباره مرگ باشد، روایتی درباره دشواری زیستن در آستانه مرگ است؛ درباره انسانی که به تدریج توانایی هایش را از دست می دهد و هم زمان، خودش و اطرافیانش باید با واقعیتی کنار بیایند که پذیرفتنش آسان نیست.
دوبووار با روایت روزمرگی ها و رنج های یک زن سالمند، تصویری چندان آرمانی از دوران پیری ارائه نمی دهد. سالمندی در این کتاب نه یک مرحله آرام و طبیعی از زندگی، بلکه دوره ای از وابستگی، فرسودگی، تنهایی و از دست دادن تدریجی استقلال است. شاید یکی از تلخ ترین وجوه کتاب همین زوال پرسرعت و در عین حال خاموش باشد؛ انسانی که هنوز میل به زندگی دارد، اما بدنش دیگر با این میل همراه نیست. حتی امید نیز در اینجا چیزی نیست که صرفا از بیرون به بیمار داده شود؛ خود بیمار برای زنده نگه داشتن آن تقلا می کند، گویی امید آخرین وسیله ای است که به کمک آن می توان همچنان به دامان زندگی چنگ زد.
کتاب در عین حال پرسش ناخوشایندی را پیش روی ما می گذارد: مسئولیت ما در قبال والدین سالخورده تا کجاست؟ فرزندانی که درگیر شغل، زندگی شخصی و مسئولیت های خود هستند، الزاما از سر بی تفاوتی از والدینشان فاصله نمی گیرند؛ اما همین واقعیت، تناقضی دردناک ایجاد می کند. جامعه از ما می خواهد زندگی مستقل خود را بسازیم و در عین حال انتظار دارد در تمام مراحل زندگی، مراقب والدینمان نیز باشیم. «مرگ آرام» این تناقض را حل نمی کند؛ بلکه آن را بی پرده و گاه آزاردهنده پیش روی خواننده می گذارد.
یکی دیگر از لایه های مهم کتاب، مسئله آرزوهای از دست رفته است. شخصیت کتاب در طول زندگی، بخشی از خواسته ها و امکان های فردی خود را در ازدواج، فرزندپروری و مناسبات خانوادگی پشت سر گذاشته است. دوبووار از خلال این زندگی، این پرسش را مطرح می کند که انسان تا چه اندازه فرصت دارد برای خودش زندگی کند و چه مقدار از «خود واقعی» او در جریان ایفای نقش های اجتماعی از میان می رود. گاهی آنچه ما فداکاری، وظیفه یا مصلحت می نامیم، شاید در سوی دیگرش مجموعه ای از خواسته های سرکوب شده باشد که هیچ گاه مجال تحقق پیدا نکرده اند.
در این میان، تجربه های ناخوشایند دوران کودکی، ناکامی ها و زخم های قدیمی، حتی در سال های پختگی می توانند همچنان در روابط و واکنش های انسان حضور داشته باشند. از این منظر، کتاب فقط روایت یک مرگ نیست؛ نوعی کالبدشکافی روانی یک زندگی است و نشان می دهد انسان چگونه با تمام گذشته اش به پایان زندگی می رسد.
شاید مهم ترین بخش کتاب، جایی باشد که مناسبات اجتماعی در برابر خواست فردی قرار می گیرند. انسان گاهی برای آنکه رفتارش برای دیگران طبیعی، منطقی یا قابل قبول به نظر برسد، ناچار می شود احساس واقعی خود را انکار کند. در چنین شرایطی، حتی تصمیم گیری درباره زندگی و مرگ نیز دیگر کاملا شخصی نیست؛ نگاه خانواده، عرف، وظیفه و قضاوت دیگران مدام در آن دخالت می کنند. اینجاست که «مرگ آرام» از یک روایت خانوادگی فراتر می رود و به نقدی درباره مناسباتی تبدیل می شود که حتی در خصوصی ترین لحظات زندگی، امکان انتخاب آزادانه را از انسان می گیرند.
با این حال، شاید روایت کتاب برای برخی خوانندگان بیش از اندازه کند و سنگین به نظر برسد. اما همین کندی را می توان بخشی از تجربه ای دانست که دوبووار می خواهد به خواننده منتقل کند. روایت نیز مانند خود موضوع کتاب، دچار فرسودگی و تقلاست؛ پیش رفتن در آن گاهی سخت و نفس گیر می شود و همین دشواری، خواننده را به شکلی ناخودآگاه در وضعیت شخصیت ها قرار می دهد. مرگ در این کتاب ناگهانی و باشکوه نیست؛ فرایندی طولانی، فرساینده و تدریجی است و روایت نیز همین مسیر را با خود حمل می کند.
«مرگ آرام» در نهایت کتابی درباره مرگ است، اما آنچه بیشتر از مرگ در ذهن می ماند، زندگی است؛ زندگی ای که در آن انسان ممکن است سال ها برای دیگران زندگی کند، آرزوهایش را به تعویق بیندازد، از تنهایی بترسد، برای حفظ امید بجنگد و در نهایت، حتی در لحظه مرگ نیز همچنان میل به ادامه دادن داشته باشد.
✍️امیرمحمد جودی ثمرین