شب/ الی ویزل
»شب» پیش از آنکه صرفا روایت بخشی از تاریخ جنگ جهانی دوم و شرح رنج یهودیان در اردوگاه های کار اجباری باشد، روایت فرسوده شدن تدریجی انسان است؛ انسانی که آرام آرام همه چیز را از دست می دهد: خانه، خانواده، امنیت، اختیار، ایمان و در نهایت تصویری را که از خودش به عنوان یک انسان داشته است. الی ویزل در این کتاب، رنج را تنها در شکنجه و گرسنگی و مرگ نشان نمی دهد؛ رنج اصلی شاید آنجایی آغاز می شود که انسان دیگر نمی داند چه اتفاقی در حال رخ دادن است و از فردای خود هیچ تصوری ندارد. آواره ای که نه مقصدش را می داند و نه می تواند بفهمد این کابوس تا کجا ادامه خواهد داشت.
اضطراب در سراسر کتاب حضوری دائمی دارد. شخصیت ها در وضعیتی گرفتارند که حتی نمی توانند برای لحظه ای بعد تصمیم بگیرند. بی اختیاری، بخشی از زندگی روزمره شان شده است. و انسان دیگر صاحب سرنوشت خودش نیست.
شاید تکان دهنده ترین بخش کتاب، همین عادت کردن باشد. انسان به همه چیز عادت می کند؛ حتی به چیزی که در ابتدا غیرقابل تحمل به نظر می رسد. گرسنگی، مرگ، تحقیر، شکنجه و دیدن نابودی دیگران، پس از مدتی آن قدر تکرار می شوند که روح انسان را فرسوده می کنند. آدمی که روزی از مرگ دیگری می ترسید، ممکن است بعدتر از کنار آن بی تفاوت عبور کند؛ نه لزوما از آن رو که سنگدل شده، بلکه چون توان واکنش داشتن را از دست داده است.
در چنین شرایطی، انسان به موجودی تقلیل پیدا می کند که مهم ترین دغدغه اش زنده ماندن است. و این موضوع چنان تمام ذهن را اشغال می کند که دیگر جایی برای فکرکردن به آینده، اخلاق، آرمان یا حتی معنای زندگی باقی نمی ماند. انسان در این وضعیت، بیش از هر چیز به بدن خود وابسته است؛ بدنی که باید کار کند تا زنده بماند. اگر نتواند کار کند، ارزشش را از دست می دهد. اینجا انسان دیگر یک فرد با خاطرات، عواطف و کرامت نیست؛ تکه ای گوشت متحرک است که باید کار کند و اگر نتواند، حذف شود.
از همین جا مسئله کرامت انسانی اهمیت بیشتری پیدا می کند. در «شب»، کرامت انسان هم از سوی دیگران زیرپا گذاشته می شود و هم گاهی خود انسان، برای زنده ماندن، ناچار می شود از بخشی از آن چشم بپوشد. وقتی بقا به تنها هدف ممکن تبدیل شود، اخلاق و عواطف انسانی نیز تحت فشار قرار می گیرند. و انسان دیگر فرصت انتخاب میان خوب و بد را ندارد.
در کنار همه این ها، مسئله ایمان نیز یکی از تلخ ترین لایه های کتاب است. ایمان تا زمانی می تواند رنج را معنا کند که انسان بتواند برای آن توضیحی پیدا کند؛ اما وقتی رنج از حدی فراتر می رود، توضیح های پیشین دیگر کارکرد خود را از دست می دهند. پرسش هایی درباره خدا، عدالت و معنای رنج شکل می گیرند؛ پرسش هایی که الزاما پاسخی پیدا نمی کنند. در «شب»، این شک و تردید فقط یک مسئله فکری نیست؛ چیزی است که در عمق روح شخصیت اصلی رخ می دهد. وقتی انسان بارها شاهد مرگ، تحقیر و نابودی بی گناهان است، دیگر ایمان نمی تواند به سادگی همان جایگاه پیشین را در ذهن او حفظ کند.
شاید به همین دلیل، «شب» را بتوان کتاب شک دانست؛ شک در اینکه چه چیزی قابل اعتماد است، چه چیزی می تواند انسان را نجات دهد و حتی اینکه آیا جهان هنوز همان معنایی را دارد که پیش از این تصور می شد. دین و آیین، خانواده، جامعه و حتی خود انسان، در برابر این حجم از مصیبت ناتوان به نظر می رسند.
اما شاید تلخ ترین پرسش کتاب این باشد: انسان تا کجا می تواند رنج بکشد و باز هم ادامه دهد؟ تا کجا می تواند تحقیر شود، گرسنگی بکشد، عزیزانش را از دست بدهد و باز صبح روز بعد از جا بلند شود؟ پاسخ کتاب شاید این باشد که انسان ظرفیت عجیبی برای تحمل کردن دارد؛ اما این تحمل همیشه نشانه قدرت نیست. گاهی «تحمل کردن» چیزی جز عادت کردن به فلاکت نیست.
✍️امیرمحمد جودی ثمرین