جامعه را فقط حاکمان فاسد نمی کنند؛ سکوت مردم هم ستون های ظلم را استوار می کند

جامعه را فقط حاکمان فاسد نمی کنند؛ سکوت مردم هم ستون های ظلم را استوار می کند
عدالت را نمی توان با فرمان اداری برقرار کرد؛ همان گونه که با نوشتن قانون، جامعه ای قانون مدار ساخته نمی شود. عدالت پیش از آنکه در متن قوانین حضور داشته باشد، باید در منش انسان ها ریشه بدواند و پیش از آنکه به شعار حکومت تبدیل شود، به معیار رفتار حاکمان و شهروندان بدل شود. جامعه عادل، صرفا جامعه ای نیست که در آن از عدالت سخن می گویند؛ جامعه ای است که در آن، انسان های عادل ستون های نگهدارنده زندگی جمعی اند.در قرآن کریم، تعبیر «لیقوم الناس بالقسط» معنایی فراتر از توصیه به رعایت عدالت دارد: پیامبران آمدند تا مردم خود به برپاداشتن قسط قیام کنند. عدالت قرار نیست هدیه حاکمان به مردم باشد؛ مردم باید در تحقق آن مشارکت کنند. این تفاوت ظریف، اما بنیادین است. در منطق نخست، مردم منتظر می مانند تا کسی برایشان عدالت برقرار کند؛ در منطق دوم، خود به کنشگران عدالت تبدیل می شوند. عدالت نه فقط وظیفه دولت، بلکه مسئولیت مشترک همه کسانی است که در ساختن و نگه داشتن جامعه سهم دارند.بااین حال، نباید از این حقیقت برای تبرئه حکومت ها استفاده کرد. مسئولیت شهروندان هرگز جای مسئولیت دولتمردان را نمی گیرد. حکومتی که قدرت، منابع عمومی و ابزار اجرای قانون را در اختیار دارد، مسئولیتی سنگین تر و مستقیم تر در برابر عدالت دارد. اما جامعه ای که عدالت را فقط از حاکمان مطالبه می کند و در برابر بی عدالتی در محیط کار، مدرسه، خانواده، بازار و مناسبات روزمره سکوت می کند، از تناقضی رنج می برد که اصلاح آن دشوار خواهد بود. نمی توان از فساد در راس قدرت شکایت کرد، اما در مقیاس کوچک تر، تبعیض را پذیرفت، دروغ را توجیه کرد و حق دیگری را نادیده گرفت.در اینجا، مسئله از فساد فردی فراتر می رود و به اخلاق عمومی می رسد. فساد زمانی به بحرانی اجتماعی تبدیل می شود که از زشتی آن کاسته شود؛ زمانی که تخلف، زرنگی نام بگیرد، امتیاز ناعادلانه حق طبیعی تلقی شود و سکوت در برابر ظلم، نشانه مصلحت اندیشی باشد. خطرناک ترین مرحله سقوط اخلاقی، آن نیست که انسان مرتکب خطا می شود؛ آن است که برای خطای خود زبان توجیه می سازد و سپس از دیگران انتظار دارد آن را طبیعی بدانند.روایت تاریخی منقول از ابوریحان بیرونی درباره فروش بت ها به فرمان معاویه، در این بحث اهمیت نمادین دارد. مسئله فقط دادوستد یک کالا نیست؛ مسئله شکاف میان ادعای دینی و رفتار قدرت است. هنگامی که حکومت از ارزش های مقدس سخن می گوید، اما در عمل آنها را تابع منفعت می کند، بحران از سطح یک تخلف اقتصادی فراتر می رود و به بحران اعتماد عمومی تبدیل می شود. جامعه در چنین وضعی با پرسشی دشوار روبه روست: اگر صاحبان قدرت به اصولی که نمایندگی می کنند پایبند نباشند، چه چیزی مانع تبدیل ارزش ها به پوششی برای منافع خواهد شد؟ظلم هنگامی استوار می شود که قدرت آن را اعمال کند و جامعه، به هر دلیل، امکان اعتراض و اصلاح را از دست بدهد یا از آن چشم بپوشد. البته سکوت همیشه از رضایت سرچشمه نمی گیرد؛ گاه محصول ترس، سرکوب یا ناتوانی است. ازاین رو، مسئولیت جامعه عادل آن است که نه تنها فضیلت اعتراض را پاس بدارد، بلکه شرایطی فراهم کند که مردم بتوانند بدون هراس از هزینه های نامتناسب، در برابر بی عدالتی بایستند.عدالت زمانی به ستون جامعه تبدیل می شود که هم حاکم از قدرت خود حساب پس بدهد و هم شهروند از حق دیگری پاسداری کند. حکومتی که عدالت را فقط از مردم می خواهد، اما خود را از نظارت معاف می داند، عدالت را به ابزار فرمان روایی تقلیل داده است؛ مردمی هم که عدالت را فقط وظیفه حاکمان می دانند، سهم خود را در ساختن جامعه نادیده گرفته اند.جامعه را نه با شمار شعارهای اخلاقی، بلکه با هزینه ای که برای دفاع از حق می پردازد باید سنجید. پرسش اساسی این نیست که چند بار از عدالت سخن می گوییم؛ این است که وقتی عدالت با منفعت ما تعارض پیدا می کند، کدام یک را انتخاب می کنیم. ستون های جامعه زمانی استوار می شوند که عدالت، نه وسیله ای برای محکوم کردن دیگران، بلکه معیاری برای سنجیدن خویشتن باشد.منبع:کلاس درس استاد علامه جوادی آملی