Milad hossein hashemi
85 یادداشت منتشر شدهدیپلماسی زیر سایه تهدید نظامی نسبت میان بازدارندگی، اهرم تنگه هرمز و تضمین های اقتصادی در مذاکرات ایران و آمریکا
مقدمه
مذاکرات اخیر ایران و آمریکا را نمی توان صرفا تلاشی برای پایان دادن به یک درگیری نظامی ارزیابی کرد. آنچه در تحولات روزهای اخیر مشاهده می شود، شکل گیری نوعی چانه زنی راهبردی است که در آن ابزارهای نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک به صورت هم زمان برای تغییر محاسبات طرف مقابل به کار گرفته می شوند.
از یک سو، تهران بر حفظ ظرفیت بازدارندگی، آمادگی برای پاسخ نظامی و استفاده از موقعیت ژئوپلیتیکی تنگه هرمز تاکید می کند. از سوی دیگر، مسیر میانجی گری قطر و پاکستان همچنان فعال است و بررسی نامه جی دی ونس، معاون رئیس جمهور آمریکا، نشان می دهد که واشنگتن نیز هنوز امکان توافق را کاملا کنار نگذاشته است.
مصاحبه عباس عراقچی با الجزیره در ۱۰ آبان ۱۴۰۵، به ویژه از این جهت اهمیت دارد که جزئیات بیشتری از پیشنهاد ایران برای بازگشایی تنگه هرمز و شروط اقتصادی و امنیتی آن ارائه می کند.
مسئله اصلی این است که آیا می توان میان اهرم های بازدارندگی و الزامات توافق دیپلماتیک، رابطه ای برقرار کرد که بدون از دست رفتن قدرت چانه زنی، زمینه توقف پایدار درگیری را فراهم آورد؟
۱. تنگه هرمز؛ از موقعیت جغرافیایی تا اهرم چانه زنی راهبردی
تنگه هرمز یکی از مهم ترین گذرگاه های راهبردی جهان در حوزه انرژی و تجارت دریایی است. اهمیت آن فقط به حجم نفت و گاز عبوری محدود نمی شود؛ بلکه این گذرگاه به دلیل اتصال خلیج فارس به آب های آزاد، جایگاهی تعیین کننده در امنیت اقتصادی و انرژی کشورهای منطقه و اقتصاد جهانی دارد.
در شرایط عادی، امنیت عبور از تنگه هرمز یک منفعت مشترک برای کشورهای صادرکننده انرژی، مصرف کنندگان جهانی و شرکت های کشتیرانی محسوب می شود. اما در شرایط جنگی، همین وابستگی متقابل می تواند به یک اهرم فشار تبدیل شود.
تحولات اخیر نشان می دهد که تنگه هرمز از یک موضوع صرفا دریایی و امنیتی فراتر رفته و به یکی از محورهای اصلی مذاکرات ایران و آمریکا تبدیل شده است.
پیشنهاد ایران برای بازگشایی تنگه در صورت تحقق مجموعه ای از شروط، نشان دهنده پیوند خوردن مسئله کشتیرانی با موضوعاتی مانند رفع محاصره دریایی، آزادسازی دارایی ها، معافیت های نفتی و کاهش حضور نظامی آمریکا در منطقه است.
این پیوند از منظر راهبردی اهمیت دارد؛ زیرا تهران تلاش می کند امتیاز ژئوپلیتیکی خود را به دستاوردهای اقتصادی و امنیتی قابل سنجش تبدیل کند.
بااین حال، استفاده از این اهرم با یک محدودیت اساسی همراه است: هرچه اختلال در تردد دریایی طولانی تر شود، هزینه های اقتصادی و سیاسی آن برای ایران و کشورهای منطقه نیز افزایش می یابد. بنابراین، ارزش راهبردی تنگه هرمز زمانی بیشتر خواهد بود که امکان تبدیل آن به یک اهرم مذاکره وجود داشته باشد، نه اینکه صرفا به عامل تشدید بحران تبدیل شود.
۲. مسئله اصلی مذاکرات؛ چه کسی باید ابتدا اقدام کند؟
یکی از مهم ترین موانع توافق میان تهران و واشنگتن، اختلاف درباره ترتیب اجرای تعهدات است.
ایران خواهان آن است که اقدامات ملموس آمریکا در حوزه رفع محاصره دریایی، کاهش فشار اقتصادی، آزادسازی دارایی ها و توقف اقدامات نظامی، پیش از واگذاری اهرم های اصلی خود انجام شود.
در مقابل، واشنگتن خواهان دریافت تضمین های روشن درباره پرونده هسته ای و وضعیت ذخایر اورانیوم با غنای بالا پیش از ارائه برخی امتیازهای مهم است.
این اختلاف را نمی توان صرفا اختلافی فنی دانست. مسئله اصلی، فقدان اعتماد متقابل و نگرانی هر دو طرف از نقض تعهدات پس از اجرای اقدامات اولیه است.
از نگاه تهران، بازگشایی تنگه و محدود کردن ظرفیت هسته ای، اقداماتی هستند که ممکن است بخشی از قدرت چانه زنی را کاهش دهند؛ درحالی که رفع تحریم ها یا صدور معافیت های اقتصادی از سوی واشنگتن ممکن است با تصمیم سیاسی بعدی دوباره لغو شوند.
از نگاه آمریکا نیز رفع محاصره یا آزادسازی منابع مالی پیش از دریافت تضمین های قابل راستی آزمایی، ممکن است به معنای واگذاری اهرم فشار بدون دریافت دستاورد پایدار باشد.
در چنین شرایطی، هر دو طرف تمایل دارند ابتدا طرف مقابل هزینه سیاسی و راهبردی توافق را بپردازد.
۳. انعطاف دو روزه؛ نشانه تغییر در تاکتیک یا تحول در راهبرد؟
یکی از نکات قابل توجه در اظهارات اخیر وزیر خارجه ایران، کاهش زمان پیشنهادی برای اجرای طرح بازگشایی تنگه هرمز از هفت روز به دو روز است.
این تغییر را می توان نشانه ای از انعطاف در شیوه اجرای پیشنهاد دانست. به بیان دیگر، ایران ممکن است در خصوص زمان بندی و سازوکار اجرایی آمادگی بیشتری برای توافق داشته باشد، بدون آنکه از شروط اصلی خود صرف نظر کند.
از منظر مذاکراتی، این نوع انعطاف اهمیت دارد؛ زیرا امکان شکل گیری یک توافق محدود و اولیه را فراهم می کند.
برای مثال، طرفین می توانند درباره یک مرحله مشخص از کاهش تنش دریایی به توافق برسند و سپس اجرای تعهدات اقتصادی و هسته ای را در مراحل بعدی دنبال کنند.
اما این رویکرد تنها در صورتی موثر خواهد بود که اقدامات طرفین هم زمان، متقابل و قابل راستی آزمایی باشند.
اگر یک طرف ابتدا تعهدات دشوار و برگشت ناپذیر خود را اجرا کند و طرف دیگر صرفا وعده هایی سیاسی ارائه دهد، توافق از ابتدا با خطر شکست مواجه خواهد شد.
۴. بازدارندگی نظامی؛ پشتوانه مذاکره یا مانع توافق؟
در تحولات اخیر، هم زمان با ادامه رایزنی های دیپلماتیک، مقام های ایرانی از افزایش آمادگی نظامی و پاسخ بدون محدودیت جغرافیایی به تهدیدات سخن گفته اند.
در طرف مقابل نیز دونالد ترامپ اعلام کرده که هنوز برخی اهداف احتمالی در ایران باقی مانده اند و گزینه حمله نظامی همچنان قابل بررسی است.
این وضعیت نشان می دهد که مذاکرات در فضای اعتماد متقابل شکل نگرفته، بلکه در شرایطی ادامه دارد که هر دو طرف تلاش می کنند هزینه شکست مذاکرات را برای طرف مقابل افزایش دهند.
از منظر نظریه بازدارندگی، این وضعیت لزوما تناقض آمیز نیست. بازدارندگی نظامی می تواند از طریق افزایش هزینه اقدام نظامی، انگیزه طرف مقابل برای توافق را تقویت کند.
اما میان بازدارندگی و تهدید به جنگ تفاوت وجود دارد.
بازدارندگی موثر باید این پیام را منتقل کند که هزینه حمله از منافع احتمالی آن بیشتر خواهد بود. در مقابل، تهدیدهای فاقد محاسبه یا پیام های غیرقابل کنترل می توانند موجب سوءبرداشت و تشدید بحران شوند.
بنابراین، هنر دیپلماسی در شرایط جنگی آن است که ظرفیت نظامی را به پشتوانه توافق تبدیل کند، نه اینکه اجازه دهد منطق تقابل نظامی تمام فضای مذاکره را تحت تاثیر قرار دهد.
۵. نقش میانجی ها و ضرورت تضمین های اجرایی
فعالیت هم زمان قطر و پاکستان در روزهای اخیر نشان می دهد که بازیگران منطقه ای نیز نسبت به پیامدهای تداوم جنگ نگران هستند.
کشورهای حوزه خلیج فارس از یک طرف میزبان زیرساخت های نظامی آمریکا هستند و از طرف دیگر، در صورت گسترش جنگ، با تهدید علیه زیرساخت های انرژی، تجارت دریایی و امنیت داخلی خود مواجه خواهند شد.
از این منظر، میانجی گری کشورهای منطقه صرفا یک اقدام دیپلماتیک نیست؛ بلکه بخشی از تلاش آن ها برای جلوگیری از انتقال مجدد میدان جنگ به قلمرو خودشان است.
بااین حال، میانجی گری به تنهایی نمی تواند تضمین کننده توافق باشد. مسئله اصلی، ایجاد سازوکاری است که اجرای تعهدات را از اراده سیاسی روزمره دولت ها مستقل تر کند.
یک توافق پایدار باید دست کم چهار ویژگی داشته باشد:
۱. تعهدات دو طرف به صورت مرحله بندی شده و متقابل تعریف شوند.
۲. اقدامات اقتصادی و نظامی قابل سنجش و راستی آزمایی باشند.
۳. برای نقض تعهدات، سازوکار مشخص و متناسبی در نظر گرفته شود.
۴. نقش میانجی ها و نهادهای ناظر در اجرای توافق روشن باشد.
در پرونده هسته ای نیز هرگونه توافق باید تکلیف دسترسی های نظارتی و وضعیت مواد هسته ای را به صورت روشن مشخص کند. بدون حل این مسئله، حتی توافق بر سر تنگه هرمز و رفع بخشی از تحریم ها نیز ممکن است صرفا یک توقف موقت درگیری باشد.
۶. انتخابات آمریکا و پنجره محدود توافق
انتخابات میان دوره ای آمریکا در ۱۲ آبان ۱۴۰۵ برگزار می شود. این انتخابات می تواند بر محاسبات سیاسی دولت ترامپ اثر بگذارد؛ به ویژه در شرایطی که هزینه جنگ، خسارت پایگاه های آمریکا و نگرانی متحدان منطقه ای افزایش یافته است.
بااین حال، نباید تمام تحولات دیپلماتیک را به انتخابات آمریکا تقلیل داد. اختلاف های اصلی میان دو کشور، از پرونده هسته ای تا امنیت منطقه و تحریم ها، ماهیتی ساختاری دارند و با پایان انتخابات نیز از بین نخواهند رفت.
آنچه انتخابات می تواند تغییر دهد، فضای سیاسی و میزان تمایل دولت آمریکا به پذیرش یک توافق موقت یا تصمیم برای گسترش عملیات نظامی است.
در نتیجه، پنجره کنونی دیپلماسی ممکن است فرصت محدودی برای دستیابی به تفاهم اولیه فراهم کند؛ اما تبدیل آن به توافق پایدار، نیازمند حل اختلاف های بنیادین است.
نتیجه گیری
تحولات اخیر نشان می دهد که دیپلماسی ایران و آمریکا وارد مرحله ای شده است که در آن بازدارندگی نظامی، اهرم ژئوپلیتیکی تنگه هرمز و فشارهای اقتصادی، همگی در شکل دهی به مواضع مذاکراتی نقش دارند.
ایران تلاش می کند از موقعیت راهبردی خود در تنگه هرمز و ظرفیت بازدارندگی نظامی برای دستیابی به امتیازهای اقتصادی و امنیتی استفاده کند. آمریکا نیز می کوشد با حفظ فشار دریایی و اقتصادی، تضمین های هسته ای و امنیتی موردنظر خود را به دست آورد.
بااین حال، هیچ یک از طرفین نمی تواند صرفا با افزایش فشار، توافقی پایدار را تضمین کند.
مسیر واقع بینانه، تبدیل تهدیدهای متقابل به تعهدات مرحله ای، متوازن و قابل راستی آزمایی است.
در این میان، مهم ترین معیار موفقیت دیپلماسی نه صدور بیانیه های سیاسی و نه اعلام آمادگی برای مذاکره، بلکه دستیابی به توافقی است که احتمال بازگشت به جنگ را کاهش دهد.
بازدارندگی زمانی به دستاورد راهبردی تبدیل می شود که بتواند شرایط صلح را شکل دهد؛ همان گونه که دیپلماسی زمانی موفق است که بدون تضعیف امنیت ملی، هزینه تداوم جنگ را از میان بردارد.