من خودم به صدقه محبت خودم نیاز دارم!

10 آبان 1405 - خواندن 8 دقیقه - 30 بازدید
«اما اگر کشف کنم که کوچک ترین در میان همه آن ها، فقیرترین گداها، گستاخ ترین خطاکاران، و حتی خود دشمن - در درون من هستند، و من خودم به صدقه محبت خودم نیاز دارم؛ که من خودم آن دشمنی هستم که باید دوست داشته شود... آن وقت چه؟»— کارل گوستاو یونگ
تله ی قدیس بازی و فرار از سایه

ما انسان ها در طول تاریخ زیست فرهنگی و اخلاقی مان، استاد تمرین «نیکوکاری بیرونی» بوده ایم. یاد گرفته ایم گرسنگان را سیر کنیم، به توهین کنندگان لبخند بزنیم، دست افتادگان را بگیریم و به حکم دستورات اخلاقی و مذهبی، حتی «دشمنان مان» را دوست بداریم. این ها فضیلت های بزرگی هستند؛ ستون هایی که تمدن بر دوش آن ها ایستاده است. اما کارل گوستاو یونگ، روان کاوشگر کبیر ناخودآگاه، در نقطه ای از زندگی اش دست روی چشمی می گذارد که معمولا به آن کوریم: رابطه ما با خود واقعی مان.

یونگ ما را دعوت می کند تا برای لحظه ای از نقاب «انسان خوب و نیکوکار» بیرون بیاییم و این پرسش تکان دهنده را از خود بپرسیم: آیا عشق ورزیدن به دیگران، گاهی راهی برای فرار از روبرو شدن با تاریکی های درون خودمان نیست؟ آیا بسیار آسان تر نیست که در مقام یک ناجی بیرونی بنشینیم، اما از مواجهه با فقیرترین، طردشده ترین و گناه کارترین بخش درون خویش — یعنی سایه — وحشت داشته باشیم؟

۱. مواجهه با «سایه»؛ وقتی دشمن، خود ما هستیم

در روان شناسی تحلیلی یونگ، «سایه» (The Shadow) مجموعه ای از تمایلات، ترس ها، خشم ها، ضعف ها و بخش هایی از شخصیت ماست که جامعه آن ها را نپسندیده یا خودمان تاب دیدنشان را نداشته ایم. ما یاد گرفته ایم این بخش ها را سرکوب کنیم، به بند بکشیم و وانمود کنیم که وجود ندارند.

اما کار به همین سادگی تمام نمی شود. هرچقدر بیشتر سایه های خود را انکار کنیم، آن ها در اعماق ناخودآگاه خشمگین تر و سرکش تر می شوند. یونگ می گوید اگر روزی چشم باز کنیم و بفهمیم آن گدای مستاصل، آن خطاکار گستاخ، و آن دشمن قسم خورده ای که بیرون از خود می جنگیم، در واقع بازتابی از درون خود ماست، تازه نقطه ی آغاز بحران اخلاقی و در عین حال رشد واقعی فرا رسیده است.

رفتار معمول ما آدم ها در مواجهه با خطاهای درونی مان چیست؟ به محض اینکه لغزش، ضعف یا خصلتی ناپسند در خود کشف می کنیم، شلاق سرزنش را برمی داریم. به خودمان برچسب «بی عرضه»، «شکست خورده» یا «گناه کار» می زنیم. نقاب مهربانی ما نسبت به دیگران، در مواجهه با خود درونمان به سنگ دلی محض تبدیل می شود. ما با خود درونمان مانند یک جنایتکار مستحق تنبیه برخورد می کنیم.

۲. صدقه ی درون؛ طعم تلخ و شیرین خودپذیرش گری

جمله یونگ از اصطلاح قدرتمندی استفاده می کند: «صدقه محبت» (Alms of my own kindness). صدقه معمولا چیزی است که از سر لطف، از بالا به پایین، به کسی که دستش خالی است اعطا می شود. تصور کنید که روان ما تکه تکه شده است؛ بخشی از وجودمان در مقام قاضی سخت گیر نشسته و بخش دیگر، کودکی یتیم، ترسو، گناه کار یا درمانده است که در گوشه ای از تاریکی درون لرزیده و گدای قطره ای محبت است.

آیا حاضریم به این بخش فقیر و طردشده از وجود خودمان، «صدقه ی محبت» بدهیم؟

پذیرش خود، به قول یونگ، «پایه و اساس کل مسئله ی اخلاقی و خلاصه ی کل جهان بینی» است. معنای این حرف تایید کورکورانه ی پلیدی ها نیست؛ بلکه شناخت و در آغوش کشیدن تمامیت انسانیت خویش است. ما باید بپذیریم که ظرف وجودی ما از نور و تاریکی، پاکی و ناپاکی، قوت و ضعف تنیده شده است. تا زمانی که یاد نگیریم به زخم های روانی خودمان رحم کنیم، تا زمانی که به خاطر ترس ها، اشتباهات گذشته و ضعف های انسانی مان، خود را نبخشیم، تمام نیکوکاری های بیرونی مان رنگ وبوی ریا یا مکانیسم دفاعی فرار به خود می گیرد.

۳. چرا فرار از خود آسان تر از دوست داشتن خود است؟

چرا اعتراف به این که «من خودم به محبت خودم نیاز دارم» این قدر دشوار است؟

چون پذیرش این حقیقت، غرور ما را می شکند. جامعه به ما یاد داده است که قوی باشیم، خطا نکنیم و همیشه نسخه ای بی نقص از خود ارائه دهیم. پذیرش اینکه در لایه های زیرین این قدرت ظاهری، انسانی ترسان، زخم خورده و نیازمند نشسته است، شجاعت می خواهد.

یونگ اشاره می کند که واکنش انسان سنتی در برابر خطای درونی اش طرد کردن است؛ به خود درونی اش ناسزا می گوید، خشم به پا می کند و تلاش می کند با پنهان کردن آن از چشم جهان، وانمود کند که همه چیز آرام است. اما تا زمانی که این جنگ داخلی درون ما برقرار است، آرامش واقعی به دست نمی آید. صلح جهانی از صلح درونی آغاز می شود و صلح درونی یعنی دست از جنگیدن با بخش های تاریک خود برداشتن و دادن حق حیات و بخشش به آن ها.


نتیجه گیری: دشمنی که باید دوست داشته شود

اگر به دنبال بلوغ روانی و کمال انسانی هستیم، مسیر از بیرون به درون می گذرد. باید دست از محاکمه ی دائمی خویش برداریم. آن بخش از وجودمان را که از آن می ترسیم، از آن شرمنده ایم، یا فکر می کنیم لایق تنبیه است، دعوت به حضور کنیم.

باید بهای سنگین این پذیرش را بپردازیم و به خود بگوییم: «من کامل نیستم، خطاکارم، ترسیده ام، گاهی خودخواه یا ضعیفم؛ اما با تمام این نقص ها، این من واقعی من است و من امروز، به صدقه ی محبت خودم به خودم نیاز دارم.»

دوست داشتن دشمن، پیش از آن که دستوری برای محبت به آدم های پیرامون باشد، دعوتی است برای در آغوش کشیدن آن غریبه ی طردشده ای که در آینه ی ناخودآگاه ما زیست می کند؛ همان دشمن درونی که تنها با سلاح شفقت و خودپذیرش گری تسلیم می شود و به دوست تبدیل می گردد.


این نگاه ژرف یونگ، پیوندی ناگسستنی با روان درمانی اگزیستانسیال دارد. در چشم انداز اگزیستانسیال، انسان موجودی پر از تناقض، آزادی و مسئولیت است که همواره میان میل به صعود و سقوط در کشمکش است. درمان اگزیستانسیال به ما می آموزد که رهایی و معنابخشی واقعی، تنها در سایه «مسئولیت پذیری رادیکال» نسبت به تمامیت وجود شکل می گیرد—یعنی دست کشیدن از فرافکنی تاریکی ها به دیگران و پذیرش شجاعانه ی محدودیت ها و تعارضات درون. هنگامی که به جای نقاب کمال گرایی، با اضطراب ها و گناهکان وجودی مان روبه رو می شویم و به قول یونگ، به خود طردشده مان «صدقه ی محبت» می بخشیم، در واقع شجاعت بودن را تمرین می کنیم. در این نقطه است که روان درمانی از سطح ترمیم تکنیکال فراتر رفته و به سفری اصیل برای تحقق معنا و آشتی با انسانیت خویش بدل می شود.


نظر شما درباره این نگاه یونگ چیست؟ آیا تاکنون جرات کرده اید با تاریک ترین بخش های درون خود با زبان مهربانی و بخشش روبرو شوید؟