وقتی مقایسه با کره جنوبی ناممکن نیست: تحلیل نهادی شکست و موفقیت با نگاهی به ایران

2 بهمن 1404 - خواندن 10 دقیقه - 132 بازدید

- مقدمه

روز گذشته در جمعی از همکاران -دکتر نبی سعیدی و...- ، فرصتی پیش آمد تا در مورد شرایط پیچیده اقتصادی و اجتماعی ایران به بحث و تبادل نظر بپردازیم. در آنجا، برخی از نکاتی را که پیش تر در یادداشتی با عنوان « حکمرانی مختلط در بوته تطبیق: امکان سنجی الگوی توسعه کره جنوبی در ایران» مطرح کرده بودم، بازگو کردم. واکنش همکاران هم چالش برانگیز بود و هم عمیقا قابل تامل.(رجوع کنید و یادداشت قبلی را مطالعه کنید ) https://civilica.com/note/19247/

برخی از آنان بر این باور پای فشردند که عوامل فرهنگی و تاریخی، ایران را در موقعیتی یکتا و غیرقابل مقایسه با کشورهای موفق قرار می دهد و مسیرهای توسعه ای آنان را برای ما ناممکن می سازد. استدلال آنان این بود که روحیه، باورها و سنت های اجتماعی ما، یا برنامه ریزی های نادرست گذشته، سنگ بنای اصلی مشکلات کنونی است و نمی توان با الگوگیری از تجربه هایی مانند آلمان یا کره جنوبی، راهی به پیش برد. آنان همچنین معتقد بودند که پیوند عمیق فرهنگ و پیشرفت در این کشورها، نشان دهنده نقش محوری و اولیه فرهنگ است.

اگرچه به اهمیت بستر فرهنگی واقفم، اما این دیدگاه مرا بر آن داشت تا با استناد به چارچوب تحلیلی کتاب اثرگذار «چرا ملت ها شکست می خورند» (نوشته دارون عجم اوغلو و جیمز رابینسون) و شواهد تاریخی ارائه شده در آن، پاسخی ساختاریافته به این پرسش ها بدهم. آیا واقعا فرهنگ و تاریخ، عوامل تعیین کننده اولیه و تغییرناپذیرند؟ یا اینکه این نهادهای سیاسی و اقتصادی هستند که سرنوشت ملت ها را می سازند و حتی بر فرهنگ نیز اثر می گذارند؟

در این یادداشت سعی می کنم با نگاهی تطبیقی و با تکیه بر ایده محوری این کتاب، استدلال همکاران عزیز را نه در قالب یک مجادله، بلکه در چارچوب یک تحلیل نهادی مورد بررسی قرار دهم و نشان دهم که چرا تمرکز بر فرهنگ به عنوان مانع اصلی، ممکن است ما را از تشخیص ریشه ساختاری مشکلات و شناسایی مسیر واقعی تغییر دور نگه دارد. امیدوارم این نوشتار، گامی کوچک در روشن تر شدن این بحث مهم و مفید فایده باشد.

تحلیل:چرا ملت ها شکست می خورند و ایران چگونه می تواند مسیر رشد را طی کند؟

پرسش محوری و رد نظریات رایج

پرسش قدیمی «چرا برخی کشورها ثروتمند و برخی فقیرند؟» ذهن هر اندیشمند اجتماعی را به خود مشغول کرده است. در بحث های روزمره، اغلب پاسخ های ساده ای مانند فرهنگ تنبلی، نفرین منابع، توطئه خارجی یا جبر جغرافیایی شنیده می شود. کتاب «چرا ملت ها شکست می خورد» اثر عجم اوغلو و رابینسون، با قدرت این نظریات را به چالش می کشد. آیا فرهنگ می تواند تفاوت نجومی بین دو کره با پیشینه تاریخی و فرهنگی مشترک را توضیح دهد؟ آیا جغرافیا عامل شکوفایی سنگاپور در قلب منطقه ای گرمسیری است؟ خیر. این کتاب استدلال می کند که این عوامل، اگر وجود داشته باشند، عوامل دست دوم هستند و نه علل ریشه ای.

هسته نظریه: نهادهای فراگیر در مقابل استخراجی

نظریه محوری کتاب بر مفهوم «نهادها» استوار است. نهادها قواعد رسمی و غیررسمی حاکم بر جامعه هستند. نویسندگان بین دو گونه نهاد تمایز قائل می شوند: نهادهای فراگیر و نهادهای استخراجی. نهادهای فراگیر سیاسی (مثل دموکراسی های پاسخگو، تکثرگرایی) و اقتصادی (مثل حقوق مالکیت امن، بازارهای رقابتی، حاکمیت قانون) فرصت و انگیزه را برای توده مردم فراهم می کنند. در مقابل، نهادهای استخراجی، قدرت و ثروت را در دست یک گروه کوچک نخبه متمرکز کرده و با ایجاد انحصار و ناامنی، هرگونه انگیزه نوآوری و سرمایه گذاری مولد را نابود می کنند. موفقیت یا شکست کشورها، محصول نوع این نهادهاست.

نقد استدلال فرهنگ محور در مورد ایران

برخی استدلال می کنند که «فرهنگ ایرانی» یا «سبقه تاریخی خاص» مانع اصلی توسعه ایران است و تقلید از مدل هایی مانند کره جنوبی یا آلمان ناممکن است. اگرچه فرهنگ در ثبات نهادها نقش دارد، اما این استدلال با شواهد کتاب در تناقض است. اولا، فرهنگ امری ایستا نیست و خود تحت تاثیر نهادها تغییر می کند (اخلاق کاری در کره جنوبی پس از ایجاد نهادهای بازار شکوفا شد). ثانیا، مثال دو کره نشان می دهد با وجود فرهنگ مشترک، نهادهای متفاوت (کثرت گرا در جنوب، استبدادی در شمال) نتایج اقتصادی کاملا متضادی ایجاد کرده اند. بنابراین، تمرکز صرف بر فرهنگ، تحلیل را از علل ساختاری (نهادها) منحرف می کند.

چرا مقایسه با آلمان و کره جنوبی نامناسب نیست؟

این ادعا که «ایران با آلمان یا کره قابل مقایسه نیست» تا حدی درست است؛ زیرا هر کشور تاریخ منحصربه فردی دارد. اما آنچه قابل مقایسه و درس آموزی است، الگوی تغییر نهادی در این کشورهاست. هر دوی این کشورها پس از جنگ جهانی دوم در ویرانه کامل قرار داشتند. موفقیت آنها نه به دلیل «فرهنگ برتر آلمانی یا کره ای»، بلکه به دلیل انتخاب های نهادی در برهه سرنوشت ساز پس از جنگ بود. آنها با کمک خارجی (مثل طرح مارشال) و مهم تر از آن، با استقرار نهادهای سیاسی نسبتا فراگیرتر (در غرب آلمان و کره جنوبی)، حقوق مالکیت، حاکمیت قانون و اقتصاد بازار را پایه ریزی کردند. این چارچوب نهادی بود که باعث جذب سرمایه، نوآوری و معجزه اقتصادی شد.

تحلیل ایران از منظر نظریه نهادها

ایران امروز، متاسفانه، بسیاری از ویژگی های نظام نهادی استخراجی را داراست. قدرت سیاسی و اقتصادی در دست شبکه هایی محدود و انحصاری متمرکز است. حقوق مالکیت به طور سیستماتیک نقض می شود (مصادره ها، شفاف نبودن قوانین). بازارها رقابتی نیستند و انحصارات دولتی و شبه دولتی غالبند. تخریب خلاق (نوآوری که صنایع قدیمی را نابود می کند) به دلیل مقاومت ذی نفعان قوی سرکوب می شود. نتیجه، خروج سرمایه های انسانی و مالی، فرار مغزها، رونق دلالی به جای تولید، و رشد اقتصادی ناپایدار و مبتنی بر رانت است. این دقیقا مصداق «چرخه شوم» نهادهای استخراجی است که در کتاب تشریح شده است.

عامل منابع طبیعی؛ نعمت یا نفرین؟

ایران دارای منابع طبیعی عظیم نفت و گاز است. کتاب به وضوح نشان می دهد که منابع تحت نهادهای استخراجی، به یک «نفرین» تبدیل می شوند. درآمد حاصل از منابع، نیاز دولت به مالیات ستانی از مردم و در نتیجه پاسخگویی به آنان را کاهش می دهد («مالیات، نمایندگی می آورد»). این درآمد عمدتا صرف تغذیه شبکه های رانتی، ایجاد اشتغال غیرمولد و سرکوب می شود و نه سرمایه گذاری در زیرساخت های مولد و دانش. اقتصاد ایران نمونه بارزی از اقتصاد رانتی است که در کتاب به آن اشاره شده و مانع بزرگی برای ایجاد نهادهای فراگیر است.

برنامه ریزی مرکزی یا بازار؟ بحثی نهادین

بحث همکاران درباره «برنامه ریزی های قبلی» نیز در چارچوب این کتاب قابل تحلیل است. کتاب نشان می دهد که موفقیت برنامه ریزی اقتصادی (حتی در کشورهایی مانند کره جنوبی در دوره پارک) مشروط به وجود نهادهای سیاسی نسبتا متمرکز اما پاسخگو و نهادهای اقتصادی نسبتا باز بود. در غیاب این نهادها، برنامه ریزی مرکزی (مانند آنچه در شوروی یا کره شمالی دیدیم) به فساد، تخصیص ناکارآمد منابع و در نهایت شکست می انجامد. مشکل ایران نه اصل «برنامه ریزی» یا «آزادسازی»، بلکه بستر نهادی فاسد و انحصاری است که هر سیاستی را به ابزاری برای رانت خواری تبدیل می کند.

نقش نهادهای سیاسی؛ تقدم سیاست بر اقتصاد

مهم ترین درس کتاب برای ایران این است: تغییر نهادی باید از سیاست آغاز شود. تا زمانی که نهادهای سیاسی، استخراجی، غیرپاسخگو و غیرکثرت گرا باشند، هیچ اصلاح اقتصادی پایدار و فراگیری ممکن نیست. هر اصلاح اقتصادی (خصوصی سازی، جذب سرمایه خارجی) در این فضا یا شکست می خورد یا به گسترش فساد و انحصار می انجامد (خصوصی سازی به نفع خاص). ایجاد حاکمیت قانون واقعی، شفافیت، آزادی مطبوعات برای نظارت و مشارکت گسترده مردم در سرنوشت سیاسی، پیش شرط هرگونه جهش اقتصادی است.

آیا ایران در یک «برهه سرنوشت ساز» قرار دارد؟

کتاب مفهوم«برهه سرنوشت ساز» را معرفی می کند؛ لحظات تاریخی که ساختار نهادی می تواند به مسیر جدیدی هدایت شود. بحران های عمیق اقتصادی، فشارهای بین المللی، تغییرات جمعیتی و خیزش های اجتماعی (مانند آنچه در مصر و تونس دیدیم) می توانند چنین برهه هایی را ایجاد کنند. ایران امروز با ترکیبی از این بحران ها مواجه است. پرسش این است که آیا نیروهای اجتماعی خواهان تغییر می توانند به اندازه ای قوی شوند که در چنین برهه ای، ائتلافی گسترده برای تغییر قواعد بازی سیاسی و اقتصادی شکل دهند؟ تاریخ بوتسوانا نشان می دهد که حتی در آفریقا، با رهبری شایسته و انتخاب های درست در زمان استقلال، می توان چرخه شوم را شکست.

راهکارهای عملی مبتنی بر نظریه نهادها

با الهام از کتاب، راهکار برای ایران متمرکز بر شکستن چرخه شوم نهادهای استخراجی است:

۱. شفافیت و مبارزه با فساد: ایجاد نهادهای مستقل ضدفساد با قدرت واقعی و دسترسی به اطلاعات.
۲. تقویت جامعه مدنی و رسانه های آزاد: تنها نیرویی که می تواند در برابر انحصار قدرت ایستادگی کند، جامعه ای سازمان یافته و آگاه است.

۳. اصلاح نظام قضایی: استقلال قضاوت و حاکمیت واقعی قانون برای تضمین حقوق مالکیت و قراردادها.
۴. اصلاح نظام مالیاتی: حرکت به سمت مالیات ستانی عادلانه و گسترده که دولت را پاسخگوی مردم کند.
۵. رقابت پذیری و شکست انحصارات: خصوصی سازی واقعی با نظارت شدید و حمایت از کسب وکارهای کوچک و متوسط.

جمع بندی و پاسخ به همکاران

بنابراین، به استدلال همکاران باید اینگونه پاسخ داد: بله، فرهنگ و تاریخ مهم اند، اما نه به عنوان مانعی ذاتی و تغییرناپذیر. آنها از طریق نهادها اثر می گذارند. ملت های موفق، فرهنگ توسعه گرا را نه از طریق نصیحت، بلکه با ایجاد نهادهای فراگیر ساختند که رفتارها و باورها را تغییر داد. ما نیز نمی توانیم و نباید عینا مدل کره یا آلمان را کپی کنیم. اما باید اصل بنیادین موفقیت آنها را بیاموزیم: ایجاد نهادهایی که قدرت را محدود، پاسخگو و پراکنده کنند، از حقوق مردم محافظت نمایند و فرصت را برای همه فراهم آورند. این یک فرمول خارجی نیست، یک حقیقت تاریخی است.

سخن پایانی؛ امید بر پایه آگاهی

کتاب «چرا ملت ها شکست می خورد» با وجود تصویری که از چرخه های شوم ارائه می دهد، کتابی ناامیدکننده نیست، بلکه آگاهی بخش است. این کتاب نشان می دهد فقر و عقب ماندگی تقدیر نیستند، بلکه محصول طراحی نهادی هستند. تغییر اگرچه دشوار، اما ممکن است. ایران با مشکلات عمیق نهادی روبروست، اما این به معنای محکومیت ابدی نیست. اولین قدم برای درمان، تشخیص درست بیماری است. این کتاب به ما می گوید بیماری اصلی، نهادهای استخراجی است. درمان آن نیز، اگر اراده جمعی و رهبری هوشمندی در برهه های سرنوشت ساز فراهم آید، ساختن تدریجی نهادهای فراگیر است. این راه دشواری است، اما تنها مسیر واقعی به سوی توسعه و رفاه ملی است.