داستان: روز بیست سال

2 خرداد 1405 - خواندن 8 دقیقه - 22 بازدید

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، خبری نبود. یک روز معمولی به نظر می رسید. تا اینکه گوشی ام زنگ خورد. مامان زنگ زد. گفت: «بابای شوهر خاله ات فوت کرده.» شوهر خاله ام، همان که همیشه بهش می گم عمو. نه عموی واقعی، اما از بچگی یاد گرفته بودیم بگوییم عمو. پدرش فوت کرده بود. مردی که من تا قبل از امروز، فقط یک بار او را دیده بودم. آن هم بیست سال پیش.مامان گفت مراسم تشییع امروز ظهر است. گفتم باشه میام.


دلم هیچی نبود. نه غم سنگینی، نه انتظاری. فقط یک وظیفه. چون با خانواده خاله خیلی صمیمی هستیم. رفت و آمد داریم. مخصوصا با پسرخاله ام. او برایم مثل برادر است. خوب، وقتی کسی توی خانواده فوت می کند، باید رفت.

ظهر رسیدم به محل مراسم. همه جمع بودند. خاله را دیدم، چهره اش خسته و گریان بود. پسرخاله را دیدم، ساکت و در خود فرو رفته. سلام کردم، تسلیت گفتم، بغض در گلو. نه از غم مرده، از حالشان.


بعد رفتیم سمت قبرستان. قبر را کنده بودند. یک حفره عمیق و سرد. خاک تازه کنده شده بوی نم می داد. تا چشمم به قبر خالی افتاد، یک دفعه… نمی دانم چه شد. اشکم ریخت. محکم. بی اختیار.

نه اینکه با مرحوم رفت و آمد داشتیم. اصلا. شاید آخرین بار که او را دیدم بیست سال پیش بود. اما یک چیزی توی قبر خالی بود که قلقلکم داد. یک جور ناله می آمد از ته وجودم.همان لحظه ذهنم پرید به بیست سال پیش.

بیست سال پیش من چهار سالم بود. مدرسه نمی رفتم. مامان و مادربزرگم دستم را گرفتند و پیاده رفتیم خانه پدرعمو. پدرعمو، تازه مریض شده بود. نمی دانم بیماری اش از قند بود یا تصادف کرده بود. هر چه بود، یک پایش را از دست داده بود.خانه پدرعمو پر از آدم بود. مراسم صلوات و قرآن گرفته بودند. اما من چهار ساله بودم، مراسم که برایم مهم نبود. مهم آن چیزی بود که توی آن خانه دیدم.

یادم هست: توی حیاط یا اتاق، با مسعود بازی می کردیم. مسعود پسرخواهر عموم است. بعدها شدیم همکلاسی و رفیق. اما آن موقع مسعود هم یک بچه بود مثل خودم. می دوییدیم توی حیاط، شاید هم توی راهرو. نمی دانم. فقط یادم هست که خیلی بازی کردیم.

وسط بازی، چشمم به گوشه اتاق افتاد. یک چیز عجیب آنجا بود. یک پای مصنوعی. کرم رنگ بود، شکلی شبیه پا داشت، اما پا نبود. برای من چهار ساله خیلی عجیب بود. نمی توانستم بفهمم چطور آدم می تواند پایش را بکند بگذارد کنار.

بعد مرحوم را دیدم. مرد میانسالی بود. یک پایش نبود، اما عجیب اینکه سرحال بود. گرم صحبت و احوالپرسی بود. با مهمان ها حرف می زد، می خندید، چشم هایش برق می زد. هوشیار بود، کاملا حضور داشت. همان موقع مردم می گفتند حالش خوب شده. به همین دلیل جلسه گرفته بودند.آن روز، برای من، آن مرد با آن پای مصنوعی، فقط یک آدم عجیب بود. نه غمگین، نه بیمار.

و حالا بیست سال بعد، همان مرد را داشتند توی همان قبر خالی می گذاشتند.

بین گریه هایم، نگاهی به اطراف انداختم. همه عزادار بودند. اما پسرخاله ام… وضعش از همه بدتر بود. صورتش سفید بود، چشم هایش قرمز، انگار نه انگار که پدربزگش بیست سال بیمار بود و این مرگ یک نوع رهایی. برای نوه، پدربزرگ همیشه پدربزرگ است.

بی اختیار رفتم سمتش. چیزی نگفتم. فقط رفتم پشتش، دو دستم را گذاشتم روی شانه هایش، و محکم فشار دادم. نه خیلی، نه کم. یک فشار که بفهمد هستم. چند ثانیه همان طور ایستادم. بعد دستم را برداشتم و کنارش ایستادم. ساکت.

نه «صبر کن»، نه «خدا بیامرززش»، هیچی. فقط بودن. حس کردم همان بودن برایش کافی بود. شانه هایش کمی رها شد. شاید فقط از خیالم. اما حس کردم.


وسط مراسم، یادم افتاد که جلسه آنلاین با استاد دارم. ساعتش نزدیک بود. گفتم باید برسم. یک کم زودتر از بقیه خداحافظی کردم و برگشتم.موتورم را پارک کرده بودم خانه مادربزرگم. رفتم آنجا که موتور را بردارم و بروم خانه خودم برای جلسه.

خانه مادربزرگ خلوت بود. همه رفته بودند تشییع. حتی خود مادربزرگم. من تنها بودم. کلید را زدم، در را باز کردم، رفتم تو. عجله داشتم که برسم به جلسه.هنوز وسایلم را جمع نکرده بودم که صدایی شنیدم. زنگ زده شد. ننه اشرف.

ننه اشرف مادر مادربزرگم است. خیلی مسن است. کمی آلزایمر دارد. اما نه آنقدر که راه را گم کند. خانه هایش را بلد است. خانه خودش، خانه مادربزرگم، خانه همسایه ها. اما خب، تنهایی می خوابد. بیداری هایش را می آید می نشیند اینجا یا خانه همسایه ها. یک جورهایی، همه قبول کرده اند که او این طور است.

حافظه اش عجیب است. چیزهای قدیم را خوب یادش است. مدام می گوید: «من شش رج قالی می بافتم. شش رج. الان هم می توانم ببافم.» بعد سراغ دارقالی را می گیرد. نمی فهمد که دیگر آن روزها نیست. ذهنش در همان جوانی خودش مانده. زمان برای ننه اشرف دیگر کار نمی کند.


هوا گرد و خاک بود. باد تندی می آمد. خیابان هم خلوت نبود. ماشین ها تند می رفتند. ننه اشرف اگر برود بیرون و گم شود یا ماشین بزندش؟ همیشه نگرانش هستم.گفتم خدایا چه کنم. من باید برسم جلسه. این پیرزن را بگذارم کجا؟

اما بعد… هیچی، گفتم باشه. باشد.

ننه اشرف آمد تو. راه افتاد سمت اتاق نشیمن. نشست روی مبل. من رفتم آب آوردم. گفتم ننه آب می خوری؟ گفت نه. اما بعد آب را گرفت و خورد.

نشست. داشت چیزی می گفت. از قالی، از قدیم، از همسایه ها، از چیزهایی که خیلی وقت بود گذشته بودند. من نمی توانستم درست گوش بدهم. ذهنم پر بود از قبر خالی و پسرخاله و بیست سال.

ساعت جلسه رسید. استاد منتظر بود. با خودم گفتم چیکار کنم؟ ننه اشرف را تنها بگذارم بروم اتاق دیگر؟ نه. بگویم برگردد خانه؟ نه.

گوشی را برداشتم. وارد جلسه شدم. همان جا، کنار ننه اشرف نشستم. میکروفون را خاموش کردم. دوربین را هم خاموش کردم یا شدم تصویر فقط. استاد شروع کرد به صحبت کردن. من هم نیم نگاهی به صفحه گوشی، نیم نگاهی به ننه اشرف.

ننه اشرف هیچی نفهمید. برایش عادی بود که من نشسته ام و او حرف می زند. فرقی نداشت که گوشی دستم است یا نه.

حدود یک ساعت گذشت. من هم گوش دادم به استاد، هم گوش دادم به ننه اشرف. نه اینکه همه حرف هایش را بفهمم. نیازی نبود. فقط بودم. کنارش.


بعد یک ساعت، دایی آمد. در زد. رفتم در را باز کردم. آمد تو، سلام کرد، گفت بیا ننه بریم خونه. ننه اشرف بلند شد، بدون هیچ خداحافظی خاصی، رفت دنبال دایی. در بسته شد. رفتند.

خانه خلوت شد. جلسه استاد هنوز تمام نشده بود. اما من دیگر عجله نداشتم. انگار یک بار از دوشم برداشته شد.

با خودم گفتم: چه خوب شد امروز این وقت رسید اینجا. چه خوب که تنها نبود. چه خوب که نشست و من هم نشستم. چه خوب که جلسه را از همانجا رفتم. چه خوب که ننه اشرف قبول کرد بیاید بنشیند.

یک جور حس سبکی. انگار بعد از یک روز سنگین، یک اتفاق ساده و کوچک، تمام بار را برداشت.

امشب که نشسته ام و به امروز فکر می کنم، می بینم که امروز دو تا مراسم داشتم: یکی تشییع مردی که بیست سال پیش یک بار دیدمش، و یکی نشستن کنار پیرزنی که شاید فردا یادش نرود امروز کجا بود.


اما هر دو یک چیز به من یاد دادند: زمان تند می گذرد. بیست سال من، مثل یک چشم به هم زدن گذشت. از آن بچه چهار ساله که به پای مصنوعی خیره شده بود، تا این من الان که دانشگاه درس می خواند و موهایش نازک شده و عینک به چشم دارد.

اما وقت، هنوز هست. حداقل همین امروز، من نگذاشتم وقت تلف شود. نه فقط برای مرده، برای زنده هم بودم. شاید اصلا امروز خدا خواست بگوید: «همین الان، همین ننه اشرف، مهم تر از خیلی از جلسات است.»

و من فقط انجام دادم. نه برای اینکه کسی ببیند. نه برای اینکه کسی تعریف کند. فقط چون رسیده بود و من بودم و می شد.

لطف خدا بود. فقط لطف خدا.

همین