Mohammad Sadeq Daneshjou
کارشناسی ارشد رشته علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی_پژوهشگر حوزه مطالعات توسعه و مسائل ایران
2 یادداشت منتشر شدهبن بست آنتولوژیک و بازتولید «وضعیت استثنایی» در روابط جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده امریکا
در شرایطی که آتش بس شکننده ای میان ایران و امریکا حاکم است و همواره سایه جنگ و تنش بر فراز منطقه برقرار است، پرسشی بنیادین فراتر از تحلیل های ژورنالیستی روزمره خودنمایی می کند: چرا مکانیسم های حل منازعه در روابط بین الملل، که حتی در دوران جنگ سرد میان دو ابرقدرت اتمی کارگر افتاد، در پرونده ایران و آمریکا همواره به در بسته می خورد؟ چرا هرگونه تلاش برای تنش زدایی، از برجام گرفته تا مذاکرات محرمانه، در نهایت به بازتولید بحران ختم می شود؟ تقلیل این تخاصم به رویدادهایی نظیر کودتای ۲۸ مرداد یا تسخیر سفارت امریکا و یا محدود کردن آن به مولفه هایی چون برنامه هسته ای، ناشی از یک خطای معرفت شناختی در درک ماهیت «امر سیاسی» در ایران و جایگاه هژمونیک ایالات متحده در نظم جهانی است و در بهترین حالت به «سطح رویدادی» مسئله می پردازند، نه به بنیان نظری آن.
تحلیلگران جریان اصلی که اغلب با عینک رئالیسم تدافعی یا لیبرالیسم نهادگرا به موضوع می نگرند، از تبیین چرایی تداوم این تخاصم عاجزند؛ زیرا پیش فرض آنان بر این است که دولت ها به مثابه «بازیگران خردمند» (Rational Actors) صرفا به دنبال حداکثرسازی منافع ملی و بقا هستند. اما آنچه در روابط تهران-واشنگتن می گذرد، نه یک رقابت کلاسیک دولت-ملت، بلکه یک «تضاد پارادایمیک» و برخورد میان دو هستی شناسی متعارض است. برای فهم دقیق این بن بست، باید از سطح تحلیل خرد عبور کرد و به ریشه های شکل گیری نظم پسا-عثمانی و مواجهه جهان اسلام با مدرنیته بازگشت.
فروپاشی امپراتوری عثمانی، جهان اسلام را با بحران فقدان «دال مرکزی قدرت» و رویارویی با «تجدد» مواجه ساخت. در پاسخ به تقابل «سنت اسلامی» و «تجدد غربی»، سه جریان اصلی در منطقه شکل گرفت: نخست، جریان سکولاریسم آمرانه (مدل ترکیه آتاتورکی) که راه نجات را در تضعیف سنت و پذیرش تام الگوی دولت-ملت وستفالیایی می دید. دوم، جریان سلف گرای سنتی (مدل عربستان سعودی پیشا-بن سلمان) که با طرد تجدد و بازگشت ظاهری به نص، در عمل به کارگزار امنیتی غرب بدل شد. و سوم، جریان های نواندیشی دینی نظیر اخوان المسلمین و جنبش النهضه که به دنبال نوعی سازگاری میان قرائت دینی و ابزارهای حکومتداری مدرن بودند.
اما پدیده انقلاب اسلامی ایران، در هیچ یک از این جریان ها تعریف نمی شود و یک صورت بندی متمایزی ارائه داد. جمهوری اسلامی نوعی قرائت انتقادی و مقاوم از نسبت سنت و تجدد ارائه داد؛ این جریان، ضمن حفظ اصالت سنت و فقه شیعی، در ساحت عمل سیاسی (Praxis)، رویکردی مدرن و «ضد سیستم» (Anti-Systemic) اتخاذ کرده است. نقطه کانونی این تفکر، نه صرفا اجرای شریعت، بلکه مبارزه با «سلطه» است. دقیقا در همین نقطه است که الهیات سیاسی جمهوری اسلامی با ادبیات جریان های چپ جهانی، مارکسیسم و مبارزات ضدامپریالیستی هم پوشانی پیدا می کند. همگرایی استراتژیک تهران با کاراکترهایی نظیر فیدل کاسترو، چاوز، و حتی دولت های ضدمذهبی اما تجدیدنظرطلب مانند کره شمالی، نه یک تناقض ایدئولوژیک، بلکه حاصل یک اتحاد ارگانیک در جبهه «ضد هژمونی» است. هر دو جریان (اسلام انقلابی و چپ رادیکال) اگرچه در مبانی هستی شناسی (خدا باوری در برابر ماتریالیسم) در تضادند، اما در خروجی ژئوپلیتیک، یعنی نفی نظم لیبرال-سرمایه داری به رهبری آمریکا، به وحدت نظر می رسند.
در سوی دیگر معادله، ایالات متحده آمریکا قرار دارد که نباید آن را صرفا یک واحد سیاسی دانست؛ آمریکا «لویاتان نظم سرمایه داری جهانی» است. در چارچوب نظریه «نظام جهانی» (World-systems theory)، وظیفه ذاتی هژمون، تضمین امنیت جریان سرمایه و حفظ ساختار مرکز-پیرامون است. برای چنین نظمی، ایران به عنوان یک بازیگر تجدیدنظرطلب که بر گلوگاه انرژی جهان مسلط است و با شبکه سازی نامتقارن (محور مقاومت)، انحصار خشونت مشروع نظم بین الملل را به چالش می کشد، یک «تهدید وجودی» محسوب می شود. آمریکا می تواند حتی با دیکتاتوری های نظامی یا پادشاهی های مطلقه اسلامی کنار بیاید، به شرط آنکه در چرخه گردش سرمایه جهانی اخلال ایجاد نکنند؛ اما با یک نظام سیاسی که اساسا به دنبال «تغییر وضع موجود» است، امکان همزیستی ندارد.
بنابراین، منازعه ایران و آمریکا بر سر حقوق بشر، دموکراسی یا حتی سلاح هسته ای نیست؛ این ها روبناهای یک زیربنای عمیق ترند. مسئله اصلی، برخورد یک «نیروی مقاومت کننده در برابر ادغام در بازار جهانی» با «نیروی پیشران جهانی سازی سرمایه» است. هرگونه تلاش دیپلماتیک میان این دو، مادامی که ماهیت شان تغییر نکند، محکوم به شکست است. آمریکا به عنوان پاسدار نظم لیبرال، نمی تواند وجود یک بازیگر ضد ساختار و ضد سیستم را در هارتلند انرژی تحمل کند، و جمهوری اسلامی نیز نمی تواند بدون تهی شدن از معنای انقلابی و تبدیل شدن به یک «دولت نرمال» (در تعاریف کیسینجری)، با آمریکا به توافق جامع برسد.
نتیجه آنکه، آنچه به عنوان «مذاکرات» شاهد آن هستیم، نه تلاشی برای صلح پایدار، بلکه تلاش برای کنترل وضعیت جنگی است. صلح واقعی تنها زمانی محقق می شود که یکی از طرفین دچار «استحاله ماهوی» شود: یا ایالات متحده از خوی امپریالیستی و جایگاه ابرقدرتی خود عدول کند (که به معنای فروپاشی نظم فعلی جهان است)، یا جمهوری اسلامی از مولفه های هویتی و انقلابی خود دست شسته و در هاضمه نظام بین الملل حل شود. تا پیش از وقوع یکی از این دو محال، وضعیت حاکم میان تهران و واشنگتن، نه صلح و نه جنگ، بلکه تعلیق دائمی در وضعیت استثنایی خواهد بود.