Saadi Garavand
1 یادداشت منتشر شده«فانوس روشن»آلبوم شعر: آتش دستان تو، از آن آغاز بی تکرار و زمستان است، یار منی
سروده 1
آتش دستان تو
آتش دستان تو
بر گلستان جان من،
چون «ابراهیم» با خدا
با زبان شعله می گوید سخن.
آی!
آتش دستان تو
آتشی است پروانه وار،
رنگ رخی است زرد رنگ،
جلوه ای جانانه است از نرد عشق باختن.
غوغایی است در غروب،
ترجمان روح گنگی است از فروغ که فریب و فریباست.
روی دل دارد این آتش، با محبوبی که زیباست.
آتش دستان تو
در آن دم آتشین،
چون افیون از بوته ی خشخاش هویداست،
تعمید عشق است در حوضچه ی آب که پیداست،
خطایی نابخشودنی، گناهی نابجاست.
بوسه چیدن زان آتشین لب تو، آرزوی صدهزاران غنچه هاست.
آتش دستان تو
گرم کند حرمت آشفته را سنگ بر ابروی عشق.
چشمه ی سربسته را می شناسد،برگ از آوای بغض.
آی!
تب دستت بر جان من، ای عجب! از آتشت!
چه نکو و چه زیباست!
سروده 2
از آن آغاز بی تکرار
از آن آغاز بی تکرار
تا آن پایان بی پایان
که اشک،
بر بند انگشتان درخت زمان
گره می خورد
و آهوی دشت خیال من،
بر گونه ها شبانه به فریاد می گریست
چشمه ی دلم
بی آنکه به بغض بگوید، سکوت
جاری از چشم زیبای تو بود.
از آن آغاز بی تکرار
تا آن پایان بی پایان
دمی که دل، بی واژه، انار شد از داغ
و زمستان
از رخت استخوانم عاشقانه چکید
فانوس دلم
بی آنکه به موج بگوید، دریا
مجنون مبتلای دریای تو بود.
ازآن آغاز بی تکرار
نا آن پایان بی پایان
لحظه ای که رنگ به گونه ی سرد رندگی برگشت
و خاطره ای که هرگزخاک نمی خورد
پلک شبم
بی آنکه به چشم بگوید، بخواب
تماشاگه تکرار زیبای تو بود.
از آن آغاز بی تکرار
تا این پایان بی پایان
که شب، پرده اندام را
از دوش سکوت می انداخت
و مهتاب
بی آن که به گلدان بگوید، عشق
شمع پر از پروانه ام
کودک بی خواب تماشای تو بود.
از آن آغاز بی تکرار
تا آن پایان بی پایان
که عشق
رخ، از پس پرده، تماشامی کرد
و تمام جنگل ها
میان این دو جمله ی کوتاه
گم شدند،
من،
تکه شعری را آب می دادم
بی آنکه به میوه بگوید، باغ
باغبان باغ آشنای تو بود.
سروده 3
«زمستان است»
زمستان است
دستانت را با فانوسی روشن کن
اینجا، عشق، در «زمستان» است.
در کلبه ی ما، برف است،
می پیچد زوزه ی باد،
من اینجا می لرزم گرم،
از سرمای خویش.
من اینجا، می کنم جان
ازسرفه ی سرد صفرای خویش.
«زمستان است»
من اینجا،سرد سردم.
سالهاست که دستان خورشید، خالیست زگرمای چراغ.
عشق، در پستوی نهان خویش
پر از بوی مرداب و لجنزارهاست.
آی!
میان کفتر و کفتارها
فقط حرف «الف» فاصله هاست.
«زمستان است»
من از تبار داغ دردم
ریشه دارم در این برف
قصه دارم با این فصل
تولد من دی ماه است.
رخ من با زمستان، عجب، زار است و نکوست!
تن من با داغستان، عجب ، بیمار و زیباست.
«زمستان است»
از تو چه پنهان!
عشق، سرفه کنان،راه بیابان بگرفت و برفت،قرنهاست.
شوره زارن، پر از انبوه دامها و تله هاست.
غم کودک همسایه ی ما
غم هوای سرد سفره هاست.
موسیقی شوم تولد ماست.
«زمستان است»
صدای جرینگ جرینگ سایه ی سنگین شب،
جاری از چرک شبانه ی زنگار دستهاست.
داغ زخم زنجیرها بر تن ما
داغ از خود بودن های ماست.
آی!
«زمستان است، «اخوان»! «زمستان است».
سروده 4
یارمنیتو همیشه یار منی
از بس که دلدار منی.
من هماره زار توام
از بس کس و کار منی.
من هماره محو توام
شهدم و در قند توام
دیده به دیدارت زیباست،
ای گل تو گلزار منی.
تو فریب فریبایم!
بیش از اینم فریب مکن
فریب بگذار، فریباشو
یارا تو اسرار منی!
در بازی قمار عشق،
ز برد و باخت قصه مگو
شاه تویی،بی بی تویی،
بی بی!تو شاهکار منی.
من در دردت نهان شدم،
زرد و بی سامانت شدم
سیل تویی، رود تویی،
ای سیل، تو آوار منی!
چون زخاور تو برآیی،
آفاق درخشان میشود
ماه تویی، مهتاب تویی،
تو ماه آشکار منی.
کلک مشکین مشک تو،
بیاراید رخ زردم
کلک تویی، مشک تویی،
تو مشک عطار منی.
بر جبین دل مستم
بی نصیبی داغ نیست
آه تویی، داغ تویی،
تو دل داغدار منی.
سروده 5
دکتر سعدی گراوند