بررسی درون مایه های عرفانی و هستی شناسی در مجموعه شعر«چون ابراهیم با خدا»

30 خرداد 1405 - خواندن 12 دقیقه - 394 بازدید

چکیده

مجموعه شعر«چون ابراهیم با خدا» شامل 10 سروده در قالب شعر سپید است که با نگاهی عرفانی و هستی شناختی به مفاهیمی چون جستجوی معنا، رهایی، آتش درون، عشق زمینی و آسمانی و نسبت انسان با خداوند می پردازد.انتخاب واژگانی چون «آتش»، «آغاز بی تکرار»، «شاپرک»، «باران» و «سکوت»همگی در سنت شعر عرفانی فارسی دارای پیشینه ای غنی هستند و در این مجموعه، با زبانی امروزی بازآفرینی شده اند.

 این اشعار بازتابی از جستجوی معنا در پیوند با عرفان و خویشتن خویش است و فضای غالب آنها، تلفیقی ار نگاه نو به سنت عرفانی با تصاویری شحصی و زبان امروزیست.این اثر برای نخستین بار در پایگاه سیویلیکا ثبت میشود.


فهرست اشعار این محموعه


1.آتش دستان تو

2.از آن آغاز بی تکرار

3.زمستات است

4.بی بی تویی

5.پری

6.شیرین، فریاد فرهاد من

7.سادگی روشن باران

9. به یاد دارم نگاهت

10.آوایی در سکوت
بر گلستان جان من،
چون «ابراهیم» با خدا،
با زبان شعله،

می گوید سخن.
آتش دستان تو،
پروانه وار آتشی ست
رنگ رخی است زرد رنگ،
جلوه ای جانانه است,

 از نرد عشق باختن.
غوغایی است در غروب،
ترجمان روحی ست از فروغ، 

 فریب و فریباست.
روی دل دارد این آتش، 

با آن محبوب که زیباست.
آتش دستان تو،
در آن دم آتشین،
چون افیون از بوته خشخاش

 هویداست،
تعمید عشق است،

 در حوضچه آب 

که پیداست،
خطایی نابخشودنی،

 گناهی نابجاست.
بوسه چیدن زان آتشین لب تو،

 آرزوی صدهزاران غنچه هاست.
آتش دستان تو،
گرم کند،

 حرمت آشفته را 

سنگ،

 بر ابروی عشق.
چشمه سربسته را 

می شناسد، 

برگ از آوای بغض.
تب دستت بر جان من،

 ای عجب! از آتشت!
چه نکو و چه زیباست!

سروده 2

از آن آغاز بی تکرار

تا آن پایان بی پایان

که اشک،

بر بند انگشتان درخت زمان

گره می خورد،

و آهوی دشت خیال من،

بر گونه ها، شبانه، به فریاد می گریست

چشمه دلم

بی آنکه به بغض بگوید،

 سکوت،

جاری از چشم زیبای تو بود.

دمی که دل،

 بی واژه انار شد از داغ،

و زمستان،

از رخت استخوانم عاشقانه می چکید،

فانوس دلم

بی آنکه به موج بگوید، 

دریا

مجنون مبتلای دریای تو بود.

و لحظه ای که رنگ به گونه سرد زندگی بر می گشت،

و خاطره ای که هرگز خاک نمی خورد،

پلک شبم،

بی آنکه به چشم بگوید،

 بخواب

تماشاگه تکرار زیبای تو بود.

و آن دم شیرین،

که شب، پرده اندام را

از دوش سکوت می انداخت،

و مهتاب

بی آن که به گلدان بگوید، 

عشق

شمع پر از پروانه ام،

کودک بی خواب تماشای تو بود.

از آن آغاز بی تکرار

تا آن پایان بی پایان

که عشق،

رخ، از پس پرده،

 تماشامی کرد

و تمام جنگل ها

میان این دو جمله ی کوتاه

گم می شدند،

من،

تکه شعری را آب می دادم

بی آنکه به میوه بگوید، باغ،

باغبان آشنای تو بود.

سروده 3

«زمستان است»

زمستان است

دستانت را با فانوسی روشن کن

اینجا، عشق، در «زمستان» است.

در کلبه ی ما، برف است.

می پیچد زوزه ی باد،

من اینجا، 

می لرزم گرم،

از سرمای خویش.

من اینجا، 

می کنم جان

ازسرفه سرد صفرای خویش.

«زمستان است»

من اینجا،

سرد سردم.
سالهاست که دستان خورشید، 

خالیست زگرمای چراغ.
عشق، در پستوی نهان خویش
پر از بوی مرداب و لجنزارهاست.

آی!

میان کفتر و کفتارها

فقط حرف «الفی» فاصله هاست.

«زمستان است»
من از تبار داغ دردم.

ریشه دارم در این برف.

تولد من دی ماه است.

رخ من با زمستان، 

عجب،

 زار است و نکوست!

تن من با داغستان،

 عجب،

 بیمار و زیباست.

«زمستان است»

از تو چه پنهان!

عشق، 

سرفه کنان،

راه بیابان بگرفت و برفت،

قرنهاست.
شوره زارن، 

پر از انبوه دامها و تله هاست.

غم کودک همسایه ما
غم هوای سرد سفره هاست.

موسیقی شوم تولد ماست.

«زمستان است»

صدای جرینگ جرینگ سایه سنگین شب،
جاری از چرک شبانه زنگار دستهاست.

داغ زخم زنجیرها بر تن ما
داغ از خود بودن های ماست.

«زمستان است، «اخوان»! «زمستان است».

سروده 4

بی بی تویی

تو همیشه یار منی
از بس که دلدار منی.
من هماره زار توام
از بس کس و کار منی.
من همواره محو توام
شهدم و در قند توام
دیده به دیدارت زیباست،
ای گل تو گلزار منی.
تو فریب فریبایم!
بیش از اینم فریب مکن
فریب بگذار، فریباشو
یارا تو اسرار منی!
در بازی قمار عشق،
ز برد و باخت قصه مگو
شاه تویی،بی بی تویی،
بی بی!تو شاهکار منی.
من در دردت نهان شدم،
زرد و بی سامانت شدم
سیل تویی، رود تویی،
ای سیل، تو آوار منی!
چون زخاور تو برآیی، 

آفاق درخشان میشود
ماه تویی، مهتاب تویی،
تو ماه آشکار منی.
کلک مشکین مشک تو، 

بیاراید رخ زردم
کلک تویی، مشک تویی،
تو مشک عطار منی.
بر جبین دل مستم

بی نصیبی داغ نیست،
آه تویی، داغ تویی،
تو دل داغدار منی.

سروده 5

پری

ای تو پری!

چو رلفانت مرا ببر به شانه هات.

چند گویی، چند بخندی، 

مرا ببر به غصه هات.

چند بکشی، جفا کنی، 

تو ضحاک مار به دوش!

چون تشنه به خونم شدی،

من به فریادم هیهات.

سروده 6

شیرین

شیرین!، 

فریاد فرهادمن!

روزهای اوج جوانی،

چون تسلیم برگی در برابر باد،

چون چرخش کلاهی در آسمان،

از کوچه دلها گذشت.

 سالها به هوای آمدنت،

رنگ شب بر بوم دلم بافتم،

تنیدم،

چکیدم.

با لحظه های بی تکرار

چون خواب چشمی برپلک خیال،

بر سنگ سکوت نشستم،

نغمه جوانی را 

به کام پیری کشاندم.

 چون تنم 

به ساحل زمان رسید،

چون یک لحظه موج،

بر خواب گردباد،

بر دیوار جانم 

چون شیشه شکستم.

و در رگهای زخم خویش،

خزیدم،

برای همیشه نیامدنت،

یک حادثه ساختم،

یک عاشقانه سرودم.

سروده ۷

شاپرک

شاپرک جان!

مرا بی توغصه ای ست،

تلخوش،

تلخناک،

تودرتو 

و اندوهناک.

نه ابریست که بر شاعر بگرید،

نه بادیست که بر چراغ بمیرد.

کودک گریان درون را

نه پناهی ست، 

نه آغوش.

ترک لبان من،

چه ساکت و چه خاموش!

شاپرک جان!

از این کورسو روشنای روشنک روز،

از این دخترک جادوگر،

 دروغین گرمازای گستاخ،

از این گرگ در پوستین میشک هر روز،

دلم سنگ است. 

سنگ سنگ!

دلتنگم. 

دلتنگ دلتنگ!

شاپرک جان!

زندان روز پر از مردان خسته شبهاست.

زندانبان، هم کاسه زشتک کفتارهاست.

لابلای دیوارها پر از سنگلاخک هاست.

بیا،

به یاد شب برگردیم،

آب دهیم درخت را در جوهر اندوه،

گریه را در پای چشمک کبود،

ترسازیم با نم نمناک باران.

لب مهتاب را پرکنیم،

 از صدای بوسه ای.

شاپرک جان!

مرا بی تو غصه ای ست

تلخوش،

 تلخناک،

تودرتو 

و اندوهناک .

شاخک پر از کرکت، 

صفت زلفانت را

باد چه کرده است که نگفتی؟

پر و بال پولینکت، 

صفت پرهایت را

روز چه خوانده است که نخواندی؟

ز کورسو روشنک روشنای دروغین روز، 

خبردارت هست آیا؟

برگ، اگر پاییز است،

 رنگ جنگل چرا بهار نیست، 

چرا.؟

چرا....؟

سروده 8

سادگی روشنی باران

سادگی روشن باران!

راستی،آن شب آعازین را به یاد داری؟

که در سایه نگاهت نشستم.

و دستانت

تنها یک حضور بیصدا بود

از میان خود سکوت گذشت.

همان لحظه که فهمیدیم

عشق،

گاهی فقط کنار هم بودن است،

بوسیدن نیست.

آن شب، ساعت بر دیوار

بی خبر از ما نبود،

عقربه هایش در گیرایی نگاهمان گم می شد.

سکوت عقربه ها، شاهد بودن ما بود

دمی که دیدیم عشق؛

از پنجره پریدن است،

اما؛ در این هوای بارانی،

پرنده بی قفس نیست.

راستی،آن شب که با هم ستاره شمردیم،

هیچ کس از راز ما باخبر نبود.

نه آن رفیقی که پنداشت

همه چیز را خوب میدانست،

نه آسمانی که دروغش

بر شانه های ما می بارید.

لحظه ای که دانستیم

سکوت، 

خواندن واژه هاست،

 بی هیچ واژه ای.

هرشب که دلم در امتداد سایه های بی روشن

راه خانه را گم می کند،

به چراغ خانه ای خیره میشوم

که تنهابه هوای تو روشن است،

به آن مرغان عشق ،

که مرگ یکی،

فریاد خاموش دیگری ست.

سادگی روشن باران!

تمام این حرفها،در قامت یک واژه ست.

بیا!به پای بارانی که در راه ست

به پای فریبی که شیرین است.

منم، همان پسرک لحظه بی بازگشت،

با همان نگاه ساده،

با همان عشق بی رنگ،

با همان دلتنگی که هنوز برای همگان رازی ست

اما،دیگر برای آن هیچ پاسخی نیست.

جز یک باران ساده ،جز یک سادگی روشن.

سروده 9

دستانم را تو بگیر

دستانم را تو بگیر

چشمانم را تو ببین

صدایم را تو بشنو.

نه.

میدانم:

نه دستی که بگیری

نه چشمی که ببینی

نه صدایی که بشنوی.

از همین نه گفتن ست

که میلرزم بر دستانت،

چون غباری که در مهر

چون آتشی که در باد

که هیچ دیده نشد.

این آغاز مردن است.

نگاهم را تو بخوان

سکوتم را تو بدان

زخمانم را تو ببند.

هیچ.

میدانم:

نه نگاهی که بخوانی

نه سکوتی که بدانی

نه زخمی که ببندی.

از همین نخواندن ست

که می میرم بر دستانت،

چون سکوتی که بر سنگ

چون واژه ای در سکوت

که هیچگاه خوانده نشد.

این آغاز شکفتن است.

نامم را تو بخوان

عشقم را تو بگو

جانم را تو بگیر.

آه!

میدانم:

نه نامی که بخوانی

نه عشقی که بگویی

نه جانی که بگیری.

از همین آه گفتن است

که می مانم بر دستانت،

چون نامی که بر سنگ

چون عشقی که بر خاک

که هیج دانسته نشد.

این که رهاشدن ست.

راهم را تو بگشا

بندم را تو بگسل

سایه ام را توبردار.

هان!

میدانم:

نه راهی که بگشایی

نه بندی که بگسلی

نه سایه ای که برداری.

از همین راز گفتن است

که می رقصم بر دستانت،

چون فریاد که در باد

چون تب که در نور

که هیچکس در نیافت

این حقیقت گفتن است.

دلم را تو بگشای

مهرم را توببخش

اشکم را تو ببار

آی!

میدانم:

نه دلی که بگشایی

نه مهری که ببخشی

نه اشکی که بباری

از همین اشک ریختن است

که جان دهم بر دستانت

چون دانه که بر خاک

چون جاری که بر رود

این خود، راز زیستن است.

سنگم را تو بردار

خاکم را تو بپاش

نامم را تو فریاد کن.

ای که

میدانم:

نه سنگی که برداری

نه خاکی که بپاشی

نه فریادی که بشنوی.

از همین بخشیدن است

که میروم بر دستانت

چون فروغی که در شب

چون مرگ نور که بر خود

وزنی که هیچ کس برنداشت.

این خود، اندیشیدن ست.

سروده 10

ساده باشیم

ساده باشیم چون رود،

چون روانی آرام یک آب.

ساده کنیم خواب کفتر کوهی را

در گودی اندوه یک دشت.،

درنگاه یک لحظه ی مهتاب.

به یاد تبلور پیچک زمان در باغ،

بارانی باشیم،

آبی،

در هوای خواب غنچه ها.

ساده باشیم چون رود

چون روانی آرام یک آب،

ساده کنیم اندوه پنجره را

درتب و تاب دلتنگی زنگار زمان.

دست سیب را بگیریم

ببریم به شهر بلوغ.

ابر باشیم در پرچین بی حصار آسمان

نه طوفانی بر تن خاک، نه خیس آغوش سنگ.

آب دهیم به گیاه نگاه

برای دیدن انار در باغ.

دست به کوزه ای اندازیم

مهمان دیرین باغ همسایه.

دل را ببریم به بازی شوق،

خواب را با یاس ببوسیم.

روشنی چراغ را سیر بنوشیم.

در میان این همه سنگ و آب

بیصدای خود باشیم.

به هوای نقاشی کودکانه ،

مداد را از سر خشم نلغزانیم،

به بهانه نبود رنگها.

عروسکی بخریم برای دخترک زمان،

و شعر «تولدت مبارک باد» را همین یک بار، ز یاد نبریم!


دکتر سعدی گراوند