Saadi Garavand
3 یادداشت منتشر شده«پستچی و مادری که دیگر نبود»
آن شب نسرین کنارم نشسته بود و از میان سکوتی سنگین این جمله را در دلم انداخت: پستچی از نبودن مادر جا خورد.نه،این را خودم ندیده بودم، اما وقتی نسرین گفت، انگار خودم پشت در حیاط ایستاده بودم و نگاه مات مردی را می دیدم که پس از تحویل نامه ها فقط در چنددقیقه مادرم را می شناخت.
«دا» یعنی مادر، در زبان «لکی. من همیشه با مادرم این طور حرف می زدم .واژه ای کوچک، اما این واژه، تمام دنیای بچه هاست.حالا که نیست بازهم با همین کلمه او را صدا می کنم. انگار اگر به زبان صمیمی ترین کلمه ها با او حرف نزنم، او صدایم را نمی شنود.
امشب در حیاطی نشسته ام که مادرم در آن می نشست و نامه های رسیده به خانه را از پستچی می گرفت.من و نسرین کنار هم هستیم. فقط ما دو نفر، در این حیاط مانده ایم. بقیه برادران و خواهران هرکدام به راه خودشان رفتند و سروسامان گرفتند.
مدت هاست صدای موتور پستچی را در کوچه نشنیده ام. انگار که آن صدا با مادرم برای همیشه خاموش شده است.
خانه ما شهرک رجایی بود. خیابان شهید آزادبخت. خیابانی بدون کد پستی و پلاک، خانه ای ساده با حیاطش که نزدیک دویست متر می شد.کف حیاط،موزاییک بود. در آهنی که باز می شد، بوی خانه، بوی مادر و دیگر اعضای خانواده در همین فضای کوچک چون یاس می پیچید.
خانه ما بسیار ساده بود. یک سادگی بی تکلف.دیوار حیاط سیمانی اش هیچ زرق و برفی نداشت.اما، مادرم با همان لباس محلی و گلونی که هرگز از سر برنمی داشت، آن را از گرمای وجود خودش پرکرده بود.عطر مادر در بندبند آجرهای خون نشسته بود.بوی مهربانی خانه، بوی وجود مادر بود.
لباس پوشیدنش را دوست داشتم.همیشه تیره می پوشید، اما نه سیاه سخت و نه سفید روشن. سنش اقتضا می کرد.مثل موزاییک رنگ رفته ی حیاط که زیر باران که هرسال تیره و تیره تر شده بودند.
ما چهار فرزند بودیم، من، سعید، نسرین و فرهاد. خانواده ای چهارنفره که دور مادر و پدرمان جمع شده بودیم. من و نسرین دانشجوی اراک بودیم، سعید دانشجوی تهران بود و فرهاد هم مدرسه می رفت.
خواهران و برادران بزرگتر هم هرکدام زندگی خودشان را داشتند و هرازگاهی به دیدن پدر و مادر می آمدند. او مرکز این همه رفت وآمد خانواده و دیگر اقوام خوب دور و نزدیک بود.
مادر سواد الفبا نداشت.اما کلمات دانشگاهی مثل« لیسانس، فوق لیسانس، دکترا، مقاله،لکچر، پایان نامه و تز» را که از زبان ما یاد گرفته بود و بلد بود.، مثلا «لکچر» را آگونه تلفظ می کرد که انگار داشت یک دنیای فدیمی را زمزمه می کرد.او می دانست «لیسانس» با «فوق لیسانس» فرق دارد و حتی »فوق لیسانس» و «دکترا» را از هم جدا می شناخت. نه از روی کتاب، از حرف هایی که از ما شنیده بود. برایش مهم نبود معنی دقیقشان را بداند، مهم این بود که این واژه ها مال بچه هایش بودند. او با همان دست گرم خود یک دانشگاه کوچک برای خود در ذهن و قلبش ساخته بود، دانشگاهی که در آن، هر فرزندش یک رشته بود و هر نامه یک لکچر. اما، هیچ کدام ما نتوانستیم تز زندگی او را بنویسم.
چه معلم سخت گیری!
به درس خواندن ما افتخار می کرد و در موفقیت های ما در چشمانش ذوقی داشت. برایش درس خواندن ما یک آرزو بود. می خواست ما بخوانیم، برویم اما، برگردیم.
به یاد دارم شبهای امتحان، روزهای کنکور تا دیروقت، پای درس ما به ویژه نسرین می نشست. چشمانش از خواب سنگین می شد، اما صبر می کرد.آن قدر می ماند تا آخرین صفحه را تمام کنیم.بعد با صدای خسته اما مهربانش می پرسید«چند صفحه دیگه مونده؟» و وقتی می گفتیم مثلا «ده تا دیگ» لبخندی میزد و می گفت: «خب، تمومش کن، بعد بخواب.»
صبح زود، قبل از طلوع آفتاب، صدایش از آشپزخانه می آمد، سماورش را روشن می کرد با هر آنچه داشت خود را برای صبحانه دادن به ما آماده می ساخت.
غلغل سماورش چه موسیقی قشنگی در گوشم می نواخت! چه امیدی می داد.!
بعد هرکدام از ما را با اسم، جداگانه صدا می زد و می گفت: پا شو، دیرت میشه».آن روزها درس خواندن کار ما نبود، کار ما بود، ما و مادر.
آنگونه بود که گاهی پدرم می گفت:« بزار بخوابن، هنوز زوده» . او گاهی از این دلسوزی بابا دلخور می شد.اما از کارش دست نمی کشید و بچه هایش را رها نمی کرد تا اینکه آخرش بیدار می شدند و بعد از صبحانه هرکدام به مدرسه شان می رفتند.
نامه ها که می رسیدند، مادرم آنها را به دست می گرفت، می چرخاند مانند آموزگاری که می خواست خطای پنهان شاگردی را از پشت کاغذ بخواند.«لیسانس» »فوق لیسانس»، «دکترا»، «مقاله»،« پایان نامه»، «تز» را روی پاکت نامه مثل خودمان می شناخت.می گفت:« این مال سعیده، از تهران»این مال نسرینه از اراک» یا این مال سعدیه»
پستچی، مردی کوتاه قد، با لباس های همیشه گاهی خاکستری و گاهی آبی و موتوری دست دوم به رنگ قرمز و کهنه، مردی بود که هرچند ماه یک بار نامه ها را برای تحویل به منزل ما می آورد. او پس از یک سلام و احوالپرسی نامه ها را تحویل می داد و میرفت. هیچ وقت از مادرم نپرسید چطوری. فقط نامه ها را تحویل می داد، نگاهش میکرد و میرفت.
چندسالی گذشت. ما رفتیم. مادر ماند و فرهاد. آنها تنهایی خودشان را سر می کردند، با همان حیاط، خانه و پستچی که اگر نامه ای بود، می آمد، تحویل می داد و می رفت.
در یک شب تابستان، چند سال بعد از مرگ مادر، نسرین کنارم نشسته بود و داشتیم دوباره درس ومشق هایمان را می نوشتیم. به خاطر این که از مادرمان یادی کنیم ، با خنده و شیطنتم گفتم:« نسرین!:» اگر مادر بود دوباره می گفت:« چند صفحه مونده»
ناگهان، نسرین، بی مقدمه گفت:« یادته مادر چقدر کلمه های دانشگاه را دوست داشت؟...» و بعد آرام آرام به آن روزها رفت.
« دو سال بعد از فوت مادر، صدای موتوری در کوچه پیچید، راستش، من دیگر انتظار نامه ای نداشتم، زنگ در صدا زد، از آیفون نگاه کردم دیدم پستچی است و نامه ای در دست داشت.
رفتم دم در...»
پستچی مرا که دید سلامی کرد و نامه را تحویل داد و گفت: « همیشه مادرت نامه ها را تحویل می گرفت، امروز شما تحویل گرفتین»
بی مقدمه گفتم:« مادرم فوت شده»
پستچی آن مرد ساده پوش، سیاه چرده و میان سال، با همان کلاه خاکی که دیگر مادر برایش غریبه نبود، چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش را به زمین دوخت. بعد با نفسی که در سینه حبس کرده بود گفت:« واقعا حیف...متاسفم کی مرده».اما در دلش داشت به آن روزهایی فکر می کرد که این مادر گلونی پوش، نامه های رسیده را به گونه ای به سینه می چسباند که انگار فرزندانش را به آغوش گرفته بود. اما، او مانده بود با یک پاکت نامه ی سرد و خاموشی که در دست داشت و دستان گرم مادر دیگر او را به گرمی حس نمی کرد. گفتم :«دو سال پیش» گفت:«خدابیامرزه مادر تو، چرا» و بعد نامه را تحویل داد. کلاهش را بر سرگذاشت و سوار شد و رفت و دیگر هیچ وقت نیامد.شاید بازنشسته شده و شاید هم.... نمی دانم.
دیگر خبری از مرد پستچی، با همان کلاه خاکی، با همان پاکت نامه ها، با همان مکث همیشگی نشد.فقط باد است که گاهی یک پاکت خالی را از پشت در به حیاط می اندازد. کسی نیست جز باد.دیگر خبری از آن قاصدک نامه رسان دل شکسته نشد و صدای آن موتور قرمزرنگ کهنه در کوچه ما نپیچید.
پاکت نامه داشت مچاله می شد، انگار فهمیده بود که دیگر به دست مادرم نمی رسید.دستان مرا پناهگاه امنی نمی دید. و می خواست خود را به کیسه آویخته از ترک موتور پستچی برساند.او با چشمان پر از سکوتش پستچی را می پایید و با زبان بی زبانی می گفت مرا دست مادری بسپار که با دیدن من از واژه ها شعر می ساخت و کلمه«لیسانس» و «لکچر» و »دکترا» را به قشنگی تلفظ می کردآنگونه که هجاها بر زبانش جان می گرفتند و به آن ها با لهجه شیرینش اجاره می داد تا آن گونه که کوتاه، کشیده یا بلند هستند،قد بکشند. آری، پاکت نامه بین دستان من و پستچی گیر گرده بود. راستی، من ردپای اشک چشمانش که در لابلای پاکت خود را پنهان ساخته بود،دیدم.نامه داشت، اشک میشد، اشک...
من همان شب سکوت کردم و چیزی نگفتم. فقط به در بسته حیاط نگاه کردم. به موزاییک های رنگ رفته، به اتاقی که پاکت نامه ها در آنجا مانده بودند.
بعد از سکوتی دلگیر، نسرین گفت:« فقط ما دوتا موندیم ، من و تو»
و من با خودم گفتم ، این خانه دیگر گرما و حال و هوای قبل را ندارد. همه چیز سرد شده. درست است که همه چیز سر جایش است، اما چیزی کم است. چیزی که دیگر وجود ندارد.
امروز دیگر نامه نمی نویسیم، سالهاست پیام می دهیم.زنگ می زنیم. عکس سلفی می گیریم.آنلاین همدیگر را می بینیم. اما هیچ کدام، آن مکثی را که پستچی کوتاه قد، نزدیک در حیاط میکرد را ندارند. آن لحظه ای که موتور قرمزرنگش به کوچه ما می رسید و خبری از دور با خود می آورد. هیچ کدام بوی کاغذ خیس شده ی زیر باران را ندارند.
خانه همان خانه است.در آهنی بارنگ سفید شیری؛ دیوارهای سیمانی، خود حیاط، اما بوی مادر هنوز در آن جاری است. آن قدر وقتی در را باز می کنم، باورم میشود که هنوز پشت در است.پاکت را می گیرد و لبخند میزند.
اما، نه، دیگر نامه ای نیست. فقط من هستم و خاطره ی زنی که نامه های نخوانده فرزندانش را با تمام وجودش می خواند.دستانی پر از نامه هایی که بهانه بودن بودند. کسی که ما را خوب به یاد داشت.
خانه دست نخورده مانده، نه از سر تنبلی، به خاطر انسی که با او داشتیم.می ترسیم اگر یک دیوار را رنگ کنیم، یا یک کاشی را عوض کنیم، برای همیشه برود. نامه هایش، گلونیش، آن لباسهای تیره رنگی که هنوز در کمد آویزان است و حتی رد دستهایش روی کتابهای ما.
جاجیم و موج های قدیمی و صندوق کوچکی که مدارکش را در آن می گذاشت، کابینت آشپزخانه با همان رنگ کهنه و دستگیره های سست سر جایشان هستند، آلبوم عکسهای قدیمی روی طاقچه، و عکسی نشسته بر دیوار اتاق نسرین. گاهی که دلم می گیرد آلبوم را ورق می زنم و صورت های آشنا را مرور می کنم. هیچ چیز را جابجا نکرده ایم. انگار او رفته و قرار است برگردد.
اما نه، نیست.میدانم فقط فکر می کنم . برای خود رویاهای شیرین می سازم.هر روز گوش به صدای موتور پستچی دارم. چشم به در حیاط. میدانم که نمی آید.اما من عاشق همین انتظارم. عاشق لحظه ای که در باز شود و او با کلاهش پشت در باشد. نه میدانم دیگر نه خبری از پستچی نیست.
اما، ، نسرین گفت:« سلام دا، امروز پستچی از من حالت رو پرسید.»
و من جوابی نداشتم. چون می دانم دیگر کسی نیست که جواب این سلام را بدهد.من آن روز آخر را هم ندیدم. همه چیز را نسرین برایم گفت. پستچی را، نگاه مات او را، «واقعا حیف...متاسفم، کی مرده؟» گفتنش را.
و شاید نسرین، با تمام این خاطرات، می خواست، مادر را، برای من زنده نگه دارد. تا من هم بتوانم باور کنم که مادر، روزی همین جا، دم حیاط نامه ها را تحویل میگرفت.
یادداشت نویسنده
«دا» در ربان لکی یعنی مادر. برای من، این کلمه فقط یک واژه نیست. یک دنیایی از معناست.میان زبانی که با آن بزرگ شدم و یک زندگی که بدون او رنگ دیگری به خود گرفت.
داستان پستچی، بیش از یک خاطره است.روایت دوره ای است که نامه ها، با خط و مهر و بوی پاکتشان، گرمتر از هر پیام امروزی بودند. مادرم سواد خواندن و نوشتن نداشت.اما نامه ها را چنان به دست می گرفت و نگاه می کرد که انگار خط های نانوشته را از پشت کاغذ می خواند. او بدون خواندن می فهمید.
پستچی، با آن موتور قرمزرنگ و لباس خاکستری، نماد یک دوره از زندگی است که با مهر و عاطفه مادر گره خورده است نگاه مات او آن «واقعا حیف... کی مرده؟» گفتنش. شاید بیش از خود من، از فقدان مادرم متاثر شد.چون او بیش از من، در آن لحظه های شیرین خبرهای خوب، لبخند ساده مادر مرا دیده بود.
این داستان را به همه مادران لک زبان تقدیم می کنم که بدون دانش خواندن و نوشتن، واژه های ما را فهمیدند و به پستچی هایی که با عادت های ساده شان پل ساده بین ما و عریزانمان بودند.. پستچی بعد از فوت مادرم، دیگر راه کوچه را فراموش کرد و هرگز برنگشت و آموختم که« همدلی از هم زبانی خوش تر است، همدلی را خود زبانی دیگر است»
پستچی ها پل ارتباط میان انسان ها هستند، اما زمانی در آن سوی دور کسی پیدا نشد که با در دست گرفتن نامه لبخندی بزند، نامه هم دیگر راهش را گم می کند. این درس را مادرم به من آموخت، گلونی پوشی که الفبا نمی دانست، اما عمق تمام کلمات را خوب می فهمید»