جنگ های جدید بی پایان: آمریکا چگونه در نبردهای هم پیمانانش، گیر می کند

13 مرداد 1405 - خواندن 23 دقیقه - 16 بازدید

نوشته ی دافنا اچ. رند

نشریه فارن افرز

برگردان: بنیامین صادقی(پژوهشگر صلح و حل و فصل منازعات و میانجی گری بین المللی)

۴ آگوست ۲۰۲۶



دافنا اچ. رند، عضو ارشد موسسه بروکینگز، پیش تر به عنوان معاون وزیر خارجه در امور دموکراسی، حقوق بشر و کار و نیز مدیر کمک های خارجی در وزارت خارجه ایالات متحده خدمت کرده است.


مقدمه: چرا توقف جنگ سخت تر از آغاز آن است؟

همان طور که سختی کار آمریکا در ایران نشان می دهد، جنگ ها تقریبا همیشه بسیار سخت تر از آغاز، پایان می پذیرند. در ۸۰ سال گذشته، کمتر از ۲۰ درصد از حدود ۳۰۰ جنگی که در برنامه داده های درگیری اوپسالا ردیابی شده اند با پیروزی قطعی یک طرف به پایان رسیده اند؛ درصدی اندکی کمتر از این رقم با توافق مذاکره شده خاتمه یافته و بیش از ۶۰ درصد آن ها هیچ پایان رسمی نداشته اند. افزون بر این، هرچه درگیری طولانی تر شود، دستیابی به تسویه مذاکره ای، دشوارتر می گردد: در جنگ های میان ۱۹۴۵ تا ۱۹۸۹، میانجی گری زمانی که در ۱ تا ۳ ماه اول جنگ آغاز می شد ۳۷ درصد موفق بوده، اما اگر مذاکرات یک سال یا بیشتر پس از شروع جنگ آغاز می شده، نرخ موفقیت تنها ۱۹ درصد بوده است.

جنگ بیست ساله آمریکا در افغانستان و بیش از یک دهه نبرد در عراق نیز استثنا نبودند. پس از این درگیری ها، واشنگتن کوشیده تا با پرهیز از اعزام نیروی زمینی، در دام «جنگ های بی پایان» گرفتار نشود؛ در برخی موارد این به معنای تکیه اصلی بر قدرت هوایی بوده (مانند رویکرد آمریکا در ایران) که خود چالش های نظامی ویژه ای دارد. اما در بسیاری موارد دیگر، به جای مشارکت مستقیم، ایالات متحده متحدان نزدیک خود را برای مبارزه با تهدیدات مشترک و دشمنان مشترک تجهیز می کند. بین سال های ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۵، واشنگتن کمک امنیتی سالانه به متحدانش را بیش از سه برابر افزایش داده (از ۱۵ به ۴۶ میلیارد دلار) و پشتیبانی اطلاعاتی و فروش تسلیحاتی خود را نیز گسترش داده است.

آمریکا در سال های اخیر از چندین جنگ متحدانش پشتیبانی کرده است: در ۲۰۱۵ هماهنگی اطلاعاتی و نظامی ایالات متحده با ائتلاف به رهبری عربستان در یمن علیه حوثی ها آغاز شد؛ از ۲۰۲۲، اوکراین در دفاع در برابر تهاجم روسیه حمایت شده؛ و ایالات متحده در طول جنگ غزه پس از حملات ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس، به اسراییل کمک کرده است. در هر سه کارزار، واشنگتن سهم عمده ای از سخت افزار نظامی، پشتیبانی اطلاعاتی، آموزش و پشتیبانی دیپلماتیک را تامین یا فروخته است؛ با این حال نتایج متفاوت بوده: اگرچه پشتیبانی ایالات متحده چشم اندازهای نظامی متحدان را به طور چشمگیری بهبود داد، اما در هر مورد واشنگتن نتوانست نحوه جنگیدن این جنگ ها و از آن مهم تر زمان و چگونگی پایان آن ها را شکل دهد.

حمایت از تلاش جنگی یک متحد اغلب در منافع آمریکاست، اما اگر واشنگتن بخواهد از راه دور در درگیری ها مشارکت کند، به راهبردی بهتر برای حفظ نفوذ بر رزمندگان اصلی نیاز دارد. این راهبرد مستلزم ورود با درک روشن از اهداف جنگ و چگونگی دستیابی به آن هاست؛ تضمین تعهد شریک به همان اهداف؛ گفت وگوی صادقانه درباره سقف حمایت آمریکا؛ و ایجاد سازوکارهایی برای اطمینان از رعایت استانداردهای آمریکایی در میدان نبرد. در نهایت، ادامه حمایت از جنگ های متحدان بدون راهبرد مشترک و بدون شروط شفاف برای کمک، مزایای مورد نظر ایالات متحده را فراهم نمی کند و تنها به تنش بیشتر با متحدان نزدیک و درگیری های بی پایان بیشتر منجر می شود.


دام اهرم(The Leverage Trap)

نویسنده همراه با همکارانش در موسسه بروکینگز طی یک سال گذشته با مصاحبه با بیش از ۳۰ مقام ارشد آمریکایی، بررسی صدها بیانیه و سند عمومی و مشورت با مقامات خارجی، تصویری جامع از چگونگی تعامل واشنگتن با شرکایش در درگیری های اخیر خارج از کشور و نحوه دریافت این تلاش ها تهیه کرده است. یافته کلیدی این است که ایالات متحده در حمایت از جنگ های متحدان، با مشکلات تکراری مشابهی روبه رو می شود، حتی اگر جزییات هر وضعیت بسیار متفاوت باشد.

در آغاز یک درگیری، واشنگتن قدرت بسیار بیشتری برای شکل دهی به تصمیمات شریک دارد تا در مراحل بعدی جنگ. وقتی متحدان مورد حمله قرار می گیرند، احساس شوک و ناامنی می کنند و تمایل دارند با این باور به حمایت واشنگتن روی آورند که برای پیروزی در نبرد به قدرت نظامی ایالات متحده نیاز خواهند داشت؛ با این حال دولت آمریکا به طور پیوسته از این اهرم در مراحل اولیه استفاده نمی کند. تا زمانی که واشنگتن بخواهد شرکای خود را به تغییر طراحی های عملیاتی، تعدیل تاکتیک ها برای کاهش آسیب به غیرنظامیان یا نشستن به پای میز مذاکره وادارد، نفوذ آن قبلا تحلیل رفته است.

این ناکامی بخشی به فشار سیاسی و اخلاقی عظیمی برمی گردد که واشنگتن برای ارایه حمایت بی قید و شرط هنگام حمله به متحد نزدیک احساس می کند (مانند اوکراین در ۲۰۲۲ یا اسراییل در ۲۰۲۳). درخواست امتیازات راهبردی از یک متحد در محاصره، می تواند شبیه خیانت به نظر آید؛ اما عقب انداختن گفت وگوهای حیاتی درباره اهداف، روش ها و حدود کمک آمریکایی، به قیمت از دست رفتن فرصت های کلیدی تمام می شود.


مورد اوکراین: چند ماه پس از آغاز جنگ، دولت بایدن در می ۲۰۲۲ به طور عمومی دستاوردهای میدانی اوکراین را به هدف بهبود موقعیت مذاکره کی یف با مسکو پیوند داد و این پیام را القا کرد که واشنگتن ممکن است انتظار داشته باشد پیش از بازپس گیری تمام خاک، کی یف به بحث درباره شرایط صلح بپردازد؛ اما روشن نیست که رهبران اوکراین استراتژی آمریکایی را درک یا پذیرفته باشند. یک مقام آمریکایی یادآور می شود: «مشکل این نبود که به اهداف ماموریت فکر نکرده ایم—فکر کردیم»؛ اما واشنگتن از ابتدا دریافت که اهدافش (بقای اوکراین به عنوان یک دولت مستقل، حفظ وحدت ناتو، و اجتناب از جنگ مستقیم آمریکا و روسیه) «شاید همان اهداف اوکراین نباشد»؛ در نتیجه مقامات آمریکایی تمایل کمتری به فشار بر اوکراین برای مذاکرات دیپلماتیک داشتند، به ویژه زمانی که ارتش اوکراین در حال پیشروی بود و حمایت کنگره از کمک های امنیتی بالا بود.


مورد غزه و یمن: در روزهای نخست درگیری غزه و یمن نیز گفت وگوهای سخت با متحدان غایب بود. ایالات متحده در هفته های پس از ۷ اکتبر از اسراییل نخواست که برنامه ای برای «روز بعد» (حکومت پس از تضعیف کافی حماس) تدوین کند یا حتی بر تعریف «تضعیف حماس» توافق حاصل شود. اگر این کار انجام می شد، واشنگتن می توانست نفوذ بیشتری بر نحوه اجرای جنگ توسط اسراییل داشته باشد و مثلا تاکید کند که نیروهای امنیتی و سیاسی غیرحماسی پس از حذف تعداد زیادی از رهبران حماس در برخی مناطق، اجازه فعالیت در غزه را بیابند؛ در عمل، با گذشت زمان شکاف میان هدف آمریکا (آماده سازی برای حکومت پس از حماس) و هدف اسراییل (از پیش رو برداشتن حماس و آماده سازی برای تصرف مجدد نظامی) افزایش یافت.


مورد یمن: در آغاز درگیری ۲۰۱۵، عربستان و امارات به دولت اوباما وعده دادند که جنگ ظرف شش هفته پایان می یابد؛ مقامات آمریکایی نیز اصرار نکردند که برنامه شرکایش برای مذاکره با حوثی ها—به ویژه چگونگی مدیریت درخواست حوثی ها برای مشارکت در دولت یمن—را مشاهده کنند. واشنگتن بیشتر سال های نخست درگیری را صرف افزایش حمایت از ائتلاف به رهبری عربستان کرد تا فشار برای مذاکراتی که بتواند ریشه های سیاسی جنگ را حل کند؛ استثنا پنجره ای کوتاه در پایان دولت اوباما بود که طرف ها صرفا کار را به تعویق انداختند تا دولت ترامپ بر سر کار آید. دولت بایدن نیز توانست آتش بسی را میانجی گری کند که تا ۷ اکتبر ۲۰۲۳ دوام آورد، اما جنگ پس از آن از سر گرفته شد و حوثی ها اکنون قوی تر از هر زمان دیگری هستند.


پنجره باریک حمایت عمومی و سیاسی

حمایت عمومی و سیاسی ایالات متحده از کمک به نبرد یک شریک نیز با گذشت زمان کاهش می یابد. بخشی از این فرسایش ناشی از خستگی عمومی از جنگ (و خستگی از کمک خارجی) است، اما اگر آمریکایی ها رفتار شریک در جنگ را ناعادلانه بدانند، حمایت سریع تر افت می کند. در یمن، برای مثال، حمایت دوحزبی کنگره از ائتلاف به رهبری عربستان در کمتر از یک سال پس از آغاز درگیری فروپاشید؛ در آن بازه بسته به منبع شمارش، بین ۳,۰۰۰ تا ۹,۰۰۰ غیرنظامی کشته شدند و طبق بیشتر برآوردها بیش از ۶۰ درصد این کشته ها—و نیز تخریب قابل توجه زیرساخت های غیرنظامی مانند جاده ها و کارخانه ها—مستقیما به حملات هوایی که ارتش ایالات متحده از آن ها پشتیبانی می کرد، منتسب بود. تا ۲۰۱۶ سناتورهایی از هر دو حزب علنا پرسیدند چرا ایالات متحده از این حملات هوایی حمایت می کند؛ در ۲۰۱۹ کنگره قطع نامه ای تحت اختیارات جنگی تصویب کرد که رییس جمهور را ملزم می ساخت از هرگونه پشتیبانی لجستیکی شامل- سوخت رسانی هوایی و اشتراک گذاری اطلاعات—برای کارزار بمباران جلوگیری کند (ترامپ آن را وتو کرد و کنگره وتو را لغو نکرد).


در مورد اسراییل، حمایت سیاسی و عمومی در ابتدا بسیار بالا بود اما به سرعت افت کرد. نظرسنجی گالوپ در پاییز ۲۰۲۳ نشان داد ۵۰ درصد از آمریکایی ها کارزار نظامی اسراییل را تایید و ۴۵ درصد رد می کنند؛ برخی نظرسنجی ها سطوح تایید حتی بالاتری را نشان می دادند. با این حال، تلفات غیرنظامی در غزه و تخریب زیرساخت ها و محدودیت های اسراییل بر کمک های بشردوستانه به سرعت نگرانی ها را برانگیخت. دولت بایدن تنها در موارد محدودی توانست رفتار اسراییل را تغییر دهد و تمرکز اصلی اش بیشتر بر بهبود شرایط بشردوستانه بود تا کاهش آسیب غیرنظامیان عملیات نظامی اسراییل. برای مثال، در هفته های نخست پس از ۷ اکتبر، اسراییل را متقاعد کرد تصمیم به قطع آب، برق و اینترنت غزه را متوقف کند و در آوریل ۲۰۲۴—پس از کشته شدن کارکنان سازمان بشردوستانه World Central Kitchen توسط نیروهای اسراییلی—جو بایدن با خشم با بنیامین نتانیاهو تماس گرفت و رفع موقت محدودیت های اسراییل بر کمک های بشردوستانه را تامین کرد؛ اما این برای توقف روند نزولی تایید عمومی از کارزار اسراییل در غزه کافی نبود. طبق نظرسنجی گالوپ، در پاییز ۲۰۲۴، ۵۵ درصد از آمریکایی ها عملیات نظامی را رد می کردند و یک سال بعد این رقم به ۶۰ درصد رسید.


الگوی حمایت از اوکراین متفاوت بود: رفتار ارتش اوکراین هرگز به طور جدی مورد مناقشه قرار نگرفت و بیشتر آمریکایی ها توافق دارند که مسکو متجاوز است و کی یف جنگی عادلانه با پیامدهای مهم ژئوپلیتیکی را پیش می برد. با این وجود، بحث طولانی کنگره بر سر لایحه بودجه تکمیلی از سپتامبر ۲۰۲۳ تا آوریل ۲۰۲۴ نشان داد که حمایت می تواند سست شود. پس از اینکه دونالد ترامپ، نامزد ریاست جمهوری جمهوری خواه تا مارج ۲۰۲۴، میزان کمک به اوکراین را زیر سوال برد، بسیاری از جمهوری خواهان کنگره دچار تردید شدند و مقامات دولت بایدن را غافلگیر کردند؛ اما به گفته یک مقام، «خستگی اوکراین» پیش تر در بخش هایی از حزب جمهوری خواه شکل گرفته بود—ترامپ صرفا آن را فعال کرده بود.


در هر درگیری، سیاست گذاران آمریکایی پنجره فرصت کوتاهی پیش از کاهش حمایت داخلی از حمایت از یک جنگ خارجی دارند؛ با فرسایش پشتیبانی عمومی، تصویب لایحه هایی در کنگره برای ارایه کمک امنیتی یا اقتصادی به متحد دشوارتر می شود و رییس جمهور تحت فشار ناخودآگاه رای دهندگان برای کاهش حمایت علنی از متحد قرار می گیرد که رابطه واشنگتن با شریکی را که می خواهد هم یاری دهد و هم نفوذ کند، تخریب می کند.


متحدان صاحب اراده: وقتی شرکا در برابر فشار واشنگتن مقاومت می کنند

یکی دیگر از عوامل محدودکننده نفوذ ایالات متحده بر روند جنگ یک متحد، توانایی شریک برای تاب آوری در برابر فشار آمریکاست. رهبران خارجی قدرتمند غالبا از روابط با کنگره، دیپلماسی عمومی و دسترسی به رسانه ها برای مقاومت در برابر درخواست های واشنگتن استفاده می کنند. نتانیاهو سابقه ای طولانی در به کارگیری چنین تاکتیک هایی دارد و در طول جنگ غزه نیز همین کار را کرد: در ۲۰۲۴ او کمپین روابط عمومی ای را برای انتقاد از بایدن به خاطر تعلیق انتقال سلاح به اسراییل راه انداخت—در حالی که تنها تاخیر مربوط به محموله بمب های ۲,۰۰۰ پوندی بود که دولت بایدن آن ها را برای استفاده در جایی به تراکم غزه بیش از حد بزرگ می دانست. ولودیمیر زلنسکی، رییس جمهور اوکراین نیز مهارت مشابهی نشان داده است؛ درخواست های مستقیم او از کنگره برای سلاح های خاص، کاخ سفید را در سال های نخست جنگ به تایید این انتقال ها واداشت و انتقادهای او از تاخیرهای دولت بایدن در تحویل سامانه های پیشرفته تر نیز موثر بود. نگرانی از تقویت این روایت زلنسکی، که واشنگتن در حمایت کافی جسور نیست، برخی مقامات آمریکایی در فشار بر کی یف برای مذاکرات یا اعمال فشار زمانی که ارتش ایالات متحده با طرح های عملیاتی اوکراین مخالف بود، محتاط شدند.


با رفتار بیش ازحد محتاطانه در برابر متحدان، واشنگتن گاهی فرصت های تغییر رفتار آن ها را از دست داده است. وقتی لایحه کمک تکمیلی به اوکراین در اواخر ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴ با موانع روبه رو شد، بایدن می توانست از این موقعیت برای گفت وگوی صریح با زلنسکی درباره حدود حمایت آمریکا و فوریت کاوش مذاکرات—در حالی که پشتیبانی عمومی در ایالات متحده همچنان قوی بود—استفاده کند. دولت بایدن می توانست از اواخر ۲۰۲۳ کارشناسان فنی و دیپلمات های رده میانی بیشتری را به اسراییل بفرستد تا نگرانی درباره قواعد درگیری اسراییل را منتقل کند؛ چرا که در آن زمان روشن بود دو کشور درباره انتخاب اهداف، نوع سلاح ها و رویکرد به دو عملیات بزرگ نخست در شهر غزه و خان یونس، هم راستا نیستند. تلاش های بعدی از این دست گاهی موثر بود؛ مثلا وقتی پنتاگون ارتش اسراییل را متقاعد کرد در تهاجم می ۲۰۲۴ در رفح از ضربات محدودی استفاده کند که آسیب فوری به غیرنظامیان را کمتر می کرد، یا وقتی وزیران خارجه و دفاع ایالات متحده در اکتبر ۲۰۲۴ با نامه ای اصرار کردند که اسراییل موانع تحویل کمک های بشردوستانه را کاهش دهد. اگر واشنگتن چنین تاکتیک هایی را زودتر به کار می گرفت، شاید در حفاظت از غیرنظامیان، باز نگه داشتن دسترسی بشردوستانه و سوق دادن اسراییل به راهبردهای عملیاتی کم آسیب تر و موثرتر علیه حماس، موفق تر می بود.


فرصت های از دست رفته: بوروکراسی، ابزارها و دیپلماسی

بخشی از مشکل، ساختار خود دولت ایالات متحده است: حفظ یک راهبرد منسجم در یک بوروکراسی گسترده امنیت ملی با گذر زمان و در طول یک درگیری طولانی دشوارتر می شود. رییس جمهور و مشاوران ارشدش اغلب هنگام تصمیم به حمایت از جنگ یک شریک، تصویری از پایان بازی در ذهن دارند؛ اما وظیفه ساختن ظرفیت نظامی آن شریک و ترجمه اهداف سیاسی بلند به راهبرد دیپلماتیک به دیپلمات ها و کارگزارانی در رده های پایین تر زنجیره فرماندهی واگذار می شود. اگر این افراد به دسترسی مستقیم به کشور شریک مجهز نباشند، نمی توانند اهداف ایالات متحده را منتقل کنند یا از طریق عمل روزمره آموزش و مشاوره، درباره اهداف شریک بیشتر بیاموزند؛ در نتیجه متحدان ایالات متحده می توانند درخواست های کمک نظامی خود را از راه دور پر کنند و از شکل هایی از تماس که به آمریکا، نفوذ بر راهبردهای عملیاتی و اهداف سیاسی آن ها می دهد، پرهیز نمایند.


در جنگ اوکراین، برای مثال، مقامات فرماندهی اروپایی ایالات متحده، شورای امنیت ملی، وزارت دفاع و وزارت خارجه عمدتا بر دادن آنچه اوکراینی ها برای پیروزی در میدان نیاز دارند متمرکز بوده اند؛ در عین حال، بدون حضور بزرگ دیپلماتیک و نظامی آمریکا در داخل اوکراین، مقامات پنتاگون و کاخ سفید گاهی از طرح های راهبردی و تاکتیکی کی یف بی خبر مانده اند. افزون بر این، ایالات متحده خود تا ۲۰۲۴ به طور جدی درباره شرایط پایان جنگ—به ویژه دامنه تضمین های امنیتی دوجانبه ای که واشنگتن ممکن است به اوکراین بدهد—به تامل نپرداخت؛ بخشی از این به خاطر اختلافات جدی درون دولت درباره این که آیا ایالات متحده باید اصلا اوکراین را به سوی مذاکرات سوق دهد، بود.


در نهایت، این بر عهده سیاست گذاران است که از تخصص بوروکراتیک و ابزارهای حقوقی موجود برای فشار بر شرکای خارجی استفاده کنند. در طول جنگ غزه، کارشناسان رده میانی حقوق بشردوستانه و طراحان عملیاتی نسبت به رفتار اسراییل اعتراض کردند، اما عموما به حلقه کوچک مقامات ارشد آمریکایی که تصمیمات حساس درباره سیاست نسبت به اسراییل را می گرفتند، دسترسی نداشتند. تصمیم گیرندگان کلیدی نیز از تخصص گسترده وزارت دفاع برای راهنمایی ارتش اسراییل درباره کسب دستاورد علیه حماس ضمن کمینه سازی آسیب غیرنظامیان در محیط های شهری پرتراکم غزه به اندازه کافی، استفاده نکردند. دولت بایدن همچنین از «قوانین لیهی» (که کمک به واحدهای امنیتی خارجی نقض کننده حقوق بشر را ممنوع می کند) و بخش ۶۲۰I قانون کمک خارجی (که کمک امنیتی به شریکی که دسترسی به کمک های بشردوستانه ایالات متحده را مسدود می کند، ممنوع می سازد) برای فشار بر اسراییل استفاده نکرد؛ در نتیجه برخی از ابزارهایی که می توانست شریک را به رفتار متفاوت وادارد، روی میز باقی ماند.


ناتوانی واشنگتن در به کارگیری تمام اهرم های در دسترسش، ممکن است به از دست رفتن فرصت های صلح نیز انجامیده باشد. برای مثال در ۲۰۲۴، دولت بایدن وظیفه متقاعد کردن حماس برای توافق آتش بس و آزادسازی گروگان ها را به متحدان عرب خود واگذار کرد تا اینکه مستقیما بر این گروه فشار بیاورد؛ همچنین به طور عمده از انتقاد عمومی از دولت اسراییل هنگامی که شریکش همان توافق را رد کرد، پرهیز کرد—با این باور که هرگونه سرزنش آمریکایی، مواضع حماس را سخت تر و دستیابی به توافق نهایی را دشوارتر می کند. نتانیاهو و رهبری حماس سرسخت ماندند و جنگ به ۲۰۲۵ کشیده شد. ایالات متحده هرگز نباید احساس می کرد که میان فشار بر متحد برای پایان جنگ و فشار بر متحد برای بهبود رفتارش در طول جنگ، باید یکی را انتخاب کند؛ هر دو مهم اند و می توان هم زمان انجام داد.


دولت ترامپ در اکتبر ۲۰۲۵ فشار بیشتری بر اسراییل برای توافق آتش بس وارد کرد و درگیری های بزرگ را پایان داد؛ اما ناتوانی آن در اوایل همان سال برای ادامه فشار بر اسراییل جهت اجازه دسترسی کارکنان و لوازم بشردوستانه، شرایط نزدیک به قحطی را در بخش هایی از غزه ممکن ساخت و ناکامی اخیرتر آن در فشار بر اسراییل برای یک برنامه قابل اجرا پس از جنگ، به اسراییل اجازه داد تا ۷۰ درصد غزه را بدون پیشرفت معنادار به سوی یک ترتیب سیاسی پایدار، تصرف کند. بار دیگر، عدم اعمال فشار به معنای از دست دادن کنترل توسط ایالات متحده بود.


در اوکراین، واشنگتن ممکن است برای تدوین راهبرد پایان جنگ بیش از حد صبر کرده باشد. در ابتدا، بسیاری از مقامات آمریکایی چنان بر اطمینان از این که تحویل سلاح به کی یف باعث تشدید هسته ای نشود متمرکز بودند که نیاز به قرار دادن اوکراین در موقعیت مذاکره قوی را از نظر دور داشتند؛ برخی دیگر نیز در فشار بر اوکراین برای یک توافق تردید داشتند و مطمئن نبودند که بتوانند پس از دست کم گرفتن توانایی اوکراین در ایستادگی در برابر ارتشی بسیار بزرگ تر و قدرتمندتر در هفته های نخست جنگ، چشم اندازهای نظامی این کشور را به درستی ارزیابی کنند. اما برخی مقامات معتقدند کی یف می توانست در میانهسال ۲۰۲۲ و پس از موفقیت ضدحمله های خرسون و خارکیف—توافق صلح را مذاکره کند؛ شرایط برای اقدام قاطع وجود داشت: کنگره هنوز محکم از اوکراین حمایت می کرد و اروپا و ایالات متحده، تعهدی قوی به تلاش جنگی و وحدت ناتو داشتند. امروز، موفقیت نظامی اخیر اوکراین ممکن است هنوز نشان دهد که تلاش برای پیروزی در میدان—هرچقدر هم که طول بکشد—راهبرد درستی بوده است؛ اما به احتمال زیاد واشنگتن در هر مذاکره ای نفوذ کمتری نسبت به چهار سال پیش خواهد داشت. جایگاه ایالات متحده نزد متحدان اروپایی اش پس از بازگشت ترامپ به قدرت به طور قابل توجهی فرسایش یافته و بسیاری از آن ها نخواهند دید که واشنگتن—با حمایت بحث برانگیزش از ناتو و امنیت اروپا—شرایط صلح را دیکته کند.


بازگشت به بازی: چگونه واشنگتن می تواند نفوذ خود را بازیابد؟

اگر واشنگتن می خواهد در چگونگی و زمان حل وفصل جنگ های متحدان نقش داشته باشد، باید راه هایی برای کار مولدتر با آن ها در حین جنگ بیابد. مهم ترین درس هم ساده ترین و هم دشوارترین است: سیاست گذاران آمریکایی باید اهرم خود را در آغاز یک درگیری به کار گیرند، نه اینکه منتظر فرصتی بمانند که ممکن است هرگز پیش نیاید. آن ها باید به عنوان شرط حمایت ایالات متحده، توافق شریک بر یک طرح راهبردی مشترک را مطالبه کنند—حتی اگر رسیدن به اجماع درباره اهداف جنگ، برنامه های پساجنگ و معیارهای موفقیت دشوار باشد. برای رسمی سازی این طرح مشترک، یک مقام آمریکایی پیشنهاد کرد که از متحدان خواسته شود توافق نامه ای کتبی امضا کنند که هر سه تا شش ماه بازبینی شود و شروط حمایت آمریکایی و تعهدات متقابل هر دو طرف را مشخص سازد.

کلید دیگر موفقیت، مشروط سازی کمک امنیتی آمریکایی به رعایت شریک از حقوق درگیری های مسلحانه است. وقتی ایالات متحده بداند که احتمالا نسبت به رفتار شریک نگرانی خواهد داشت—مثلا وقتی جنگ شامل نبرد شهری است یا شریک با گروهی غیردولتی مانند حماس یا حوثی ها می جنگد که خود حقوق جنگ را نقض می کنند—واشنگتن باید هرچه زودتر سازوکارهایی برای رسیدگی به نقض های احتمالی شروط تعیین شده ایجاد کند. یک کمیته بازبینی دایم متشکل از وکلا و کارشناسان نظامی باید از فشارهای سیاسی مصون باشد و اختیار تایید یا رد کمک امنیتی را بر اساس معیارهای روشن—از جمله رعایت استانداردهای آمریکایی در پاسخگویی نظامی و دسترسی بشردوستانه مطابق قوانین لیهی و قانون کمک خارجی—داشته باشد. این انتظارات باید در آغاز جنگ به شرکای آمریکایی ابلاغ شود.


ایالات متحده همچنین باید با دشمنانی که شرکایش با آن ها می جنگند، مذاکره کند؛ این خیانت به متحدان آمریکایی نیست، بلکه بخش ضروری ممکن ساختن یک تسویه است. شرکای ایالات متحده تقریبا هرگز نمی توانند یک درگیری را به طور یک جانبه پایان دهند؛ گرایش واشنگتن به تمرکز بر تاثیرگذاری بر تصمیمات شریک و واگذاری تعامل با دشمن به واسطه ها—مانند قطر در مورد حماس—مطمئن می سازد که رهبران ایالات متحده تصویری روشن از آنچه برای مذاکره موفق پایان جنگ لازم است، ندارند.

سرانجام، ضروری است که ایالات متحده تضاد و ابهام میان شاخه ها، وزارتخانه ها و نهادهای خود را کمینه کند. وقتی شرکا از مقامات مختلف آمریکایی سیگنال های متناقض دریافت می کنند، برایشان آسان تر می شود که یک نهاد آمریکایی را در برابر دیگری قرار دهند؛ آن ها یاد می گیرند پیامی را که می پسندند انتخاب و پیام های ناخوشایند را نادیده بگیرند. تمام سطوح دولت ایالات متحده—از رییس جمهور به پایین—باید یک راهبرد منسجم را دنبال و درباره آن ارتباط برقرار کنند.


چشم انداز آینده

در آینده قابل پیش بینی، ایالات متحده احتمالا به شدت در درگیری های متحدانش، درگیر خواهد ماند. برخی شرکا ممکن است در برابر راهنمایی ایالات متحده درباره چگونگی و زمان جنگ، نحوه رعایت حقوق درگیری های مسلحانه و اینکه کدام نتایج سیاسی بهتر امنیت آن ها و واشنگتن را خدمت می کند، مقاومت کنند. برخی دیگر—با مشاهده اصطکاک های اخیر میان واشنگتن و متحدانش—هم اکنون در پی الگوبرداری از اسرائیل و اوکراین، پایه های صنعت دفاعی خود را برای کاهش وابستگی به کمک ایالات متحده تقویت می کنند. با این حال، در نهایت وقتی متحدان ایالات متحده با چشم انداز جنگ روبه رو می شوند، بسیاری از آن ها همچنان برای تجهیزات نظامی درجه یک و پشتیبانی امنیتی، اطلاعاتی و دیپلماتیکی که هیچ شریک دیگری نمی تواند ارایه دهد، نخست به ایالات متحده روی خواهند آورد. وظیفه واشنگتن این است که اطمینان حاصل کند وقتی تصمیم به حمایت از یک شریک در جنگ می گیرد، این کار را با درکی روشن از اهرم های در دسترس ایالات متحده و چگونگی بهترین استفاده از آن اهرم ها برای نگه داشتن شریک در مسیری که به پایان جنگ—با بهترین شرایط ممکن—منتهی می شود، انجام دهد.