احتمال پایان خاورمیانه آمریکایی: ایران و واپسین نفس های نظمی در حال افول
نوشته مارک لینچ
برگردان: بنیامین صادقی(پژوهشگر صلح و روابط بین الملل)
نشریه فارن افرز شماره سپتامبر / اکتبر 2026
.
چکیده
مارک لینچ در مقاله تازه ی خود می نویسد که ویران سازی غزه از سوی اسراییل و جنگ آمریکا و اسراییل با ایران «با هم ضربه مرگباری به خاورمیانه آمریکایی وارد کرده اند». همان گونه که بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ «فورا به امپراتوری های بریتانیا و فرانسه» در منطقه پایان نداد، آثار کامل منازعات امروز نیز «به زمان نیاز دارد تا آشکار شود». اما نظم قدیمی به رهبری ایالات متحده هم اکنون در حال «جای دادن به چیزی تازه» است. لینچ استدلال می کند که ایالات متحده هنوز شانس اصلاح و تغییر سیاست هایی را دارد که به بحران انجامیده اند. اگر واشنگتن حاضر باشد از حمایت از غیردموکرات ها، مصون نگه داشتن متحدانش از پاسخ گویی و مهار دشمنان با تکیه بر زور نظامی دست بردارد، شاید بتواند «به شیوه ای سالم تر با منطقه تعامل کند» و ثباتی را تشویق نماید که همواره مدعی و خواستار آن بوده است.
خاورمیانه آمریکایی به پایان نزدیک می شود
نظمی که از سال ۱۹۹۱ بر منطقه حاکم بوده، یکیی از قربانیان متعدد جنگ آمریکا و اسراییل با ایران است. ناتوانی آمریکا و اسراییل در برانداختن حکومت تهران، ناتوانی دهه ها تحریم و خشونت را آشکار کرده است. ناتوانی ایالات متحده در حفاظت از متحدان خلیج فارس در برابر حملات ایران یا باز نگه داشتن تنگه هرمز، بنیان اصلی توافق امنیتی ای را که استقرار شبکه ای از پایگاه های نظامی آمریکا در منطقه توجیه می کرد، به شدت تضعیف کرده است. همچنین موضع هرچه تهدیدآمیزتر اسراییل و کنار گذاشتن هرگونه تظاهر به علاقه برای دستیابی به توافقی با فلسطینیان، ماموریت چنددهه ای واشنگتن برای گرد هم آوردن متحدان عرب و اسراییل در قالب یک شراکت امنیتی پایدار را پایان داده است.
هدف اصلی ایالات متحده طی سه ونیم دهه، تثبیت متحدان ناهمگون خود در نظمی بوده است که بر حفاظت از اسراییل و مهار، ابتدا ایران و عراق و سپس ایران و متحدان غیردولتی آن، استوار باشد. جنگ دونالد ترامپ، رییس جمهور آمریکا، نه انحرافی از این راهبرد، بلکه رساندن آن به منطقی ترین نقطه پایانی اش بود؛ یعنی تلاش برای از میان برداشتن تهدید ایران با یک ضربه نظامی. همان گونه که رهبران آمریکا پیش از حمله سال ۲۰۰۳ به عراق و اسراییل در جنگ های خود علیه حزب الله و حماس انجام دادند، طراحان این جنگ نیز توانایی قدرت نظامی را به طور گسترده بیش برآورد کردند، ظرفیت سازگاری دشمنان را دست کم گرفتند، تبعیت متحدان را بدیهی پنداشتند و با بی اعتنایی، جان مردم عادی را نادیده گرفتند. ماجراجویی واشنگتن یک استثنا نبود، بلکه تجلی نهایی نقص ذاتی راهبرد آن در خاورمیانه بود.
در نگاه نخست، شاید به نظر نرسد که جنگ تاثیر زیادی بر ائتلاف های شکل دهنده نظم آمریکایی گذاشته است. کشورهای خلیج فارس، در مواجهه با جنگی بی سرانجام و ایرانی قدرتمندتر، ممکن است خرید تسلیحات و درخواست تضمین های امنیتی تازه را افزایش دهند و بدین ترتیب وضعیت تداوم وضع موجود را ایجاد کنند. اما نظم قدیمی در واقع جای خود را به نظمی تازه می دهد. بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ امروز واپسین نفس های قدرت امپراتوری بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه دانسته می شود، اما رسیدن به آن پایان اجتناب ناپذیر، سال ها طول کشید. برتری آمریکا نیز فورا ناپدید نخواهد شد، اما تردیدهایی که مدت ها درباره قدرت و هدف آمریکا در حال انباشته شدن بود، از نقطه برگشت ناپذیر خود عبور کرده است. افشاگری های مربوط به جنگ ایران و پیش از آن جنگ اسراییل در غزه، محاسبات متحدان و مخالفان آمریکا را تغییر داده است. دور تازه ای از درگیری یا انتخاب رییس جمهوری متفاوت در آمریکا، این گسست را ترمیم نخواهد کرد.
سال های پیش رو نوید اختلافات بیشتری را می دهد. اسراییل و ایران در خشونت آمیز نگه داشتن خاورمیانه منافع مشترکی دارند و ایالات متحده ابزارهای اندکی برای مهار هر یک از آن ها در اختیار دارد. اسراییل امیدوار است مرزهای بالفعل خود را گسترش دهد، از جمله با الحاق هرچه بیشتر سرزمین های همجوار، و حاکمیت خود را با فشار بر پهنه های وسیعی از منطقه برقرار کند. همچنین، با این فرض که حکومت ایران در آینده نزدیک سقوط نکند فرضی که بسیار بعید به نظر می رسد تهران جسورتر تلاش خواهد کرد نفوذ منطقه ای خود را با گرفتار کردن واشنگتن در درگیری های بی پایان و بی مرز «منطقه خاکستری» حفظ و گسترش دهد؛ همان نوع منازعاتی که ایران همواره در آن ها مهارت داشته است.
اگر ایالات متحده سرانجام حاضر شود راهبرد به بن بست خورده ی خود را کنار بگذارد، فروپاشی یک نظم می تواند فرصتی برای ساختن نظمی جدید و بهتر باشد. البته شرایط چندان مطلوب نیست. بیشتر رهبران و مردم منطقه به شدت خواهان رهایی از حملات نظامی و اختلالات اقتصادی اند، اما در عین حال از واشنگتن، به دلیل کشاندن آنان به این فاجعه، عمیقا خشمگین هستند. با این حال، کنار گذاشتن سیاست حمایت از مستبدان، مصونیت متحدان از مجازات و مهار نظامی دشمنان، می تواند به ایالات متحده امکان دهد رابطه ای سالم تر با منطقه برقرار کند؛ رابطه ای که سرانجام شاید به ثبات پایداری منجر شود که واشنگتن همواره مدعی خواستار آن بوده است.
شکاف های بنیادین
برای دهه های متمادی پس از جنگ جهانی دوم، هژمونی و جاه طلبی های آمریکا در خاورمیانه تحت تاثیر رقابت جهانی با اتحاد جماهیر شوروی تعریف می شد. این رقابت به واشنگتن علاقه ای بیش از اندازه به سیاست منطقه ای می داد، اما آن را از مداخله نظامی آشکار نیز محتاط می کرد. نظم کنونی خاورمیانه که دولت جورج اچ. دبلیو. بوش پس از فروپاشی اتحاد شوروی و آزادسازی کویت از اشغال عراق در جنگ خلیج فارس در سال های ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱ ایجاد کرد، بر برتری آمریکا استوار بوده است. واشنگتن با فرصتی تاریخی برای دستیابی به سلطه ای بی رقیب بر منطقه ای که مدت ها محل رقابت قدرت ها بود، با ایجاد پایگاه های نظامی و ترتیبات امنیتی برای مهار عراق و ایران، خود را به بازیگری ضروری تبدیل کرد. حمایت نظامی و سیاسی آمریکا پشتوانه بقای تقریبا همه حکومت های منطقه بود.
برای مشروعیت بخشیدن به نقشی فراتر از سلطه گری غارتگرانه، واشنگتن روند صلح اسراییل - عربی را آغاز کرد، به این امید که متحدان عرب و اسراییل را در چارچوبی امنیتی مشترک ادغام کند. نتیجه، منطقه ای دوپاره بود: یک بلوک به رهبری آمریکا شامل اسراییل، ترکیه و تقریبا همه کشورهای عربی، و بلوکی کمتر رسمی در مقابل آن شامل ایران، سوریه در دوران خاندان اسد و بازیگران غیردولتی مانند حماس، حزب الله و حوثی ها. این ساختار طی سه دهه تغییرات چشمگیر در سیاست جهانی، منطقه ای و آمریکا، به طرز قابل توجهی ثابت ماند.
از دیدگاه روایت آمریکایی، این نظم ضمن حفاظت از منافع اصلی آمریکا مانند امنیت اسراییل، تجارت نفت، و مبارزه با تروریسم، درجه ای از ثبات را فراهم کرده است. این ادعا از بسیاری جهات درست است. اسراییل از سال ۱۹۷۳ با تهدیدی در سطح یک دولت یا جنگی با رقیبی هم تراز روبه رو نشده است؛ امری که شاید سبب شد چالش حمله به ایران را دست کم بگیرد. کشورهای عربی، با وجود نبود راه حلی برای مناقشه اسراییل و فلسطین، در برابر دشمنان مشترک با اسراییل همکاری کرده اند. نفت نیز عمدتا به طور مستمر و با قیمت هایی معقول جریان داشته است. هیچ قدرت بزرگ رقیبی، حتی چین، برتری آمریکا را به طور جدی به چالش نکشیده است؛ چین ترجیح داده از فرصت های اقتصادی ای بهره ببرد که تامین امنیت از سوی آمریکا فراهم کرده است.
اما برای بیشتر مردم، نظم آمریکا چیزی جز خشونت و محرومیت نبود
از دید واشنگتن، منافع راهبردی این نظم ظاهرا هزینه جنگ هایی را که برای حفظ آن لازم بود توجیه می کرد. اما بهای آن برای کسانی که در منطقه زندگی می کنند بسیار سنگین تر بود. طی ۳۵ سال گذشته، اسراییل بارها وارد جنگ های کوچک تر با همسایگان بسیار ضعیف تر خود شد؛ روند صلح اسراییل و فلسطین کاملا فروپاشید؛ حماس در ۷ اکتبر به اسراییل حمله کرد و اسراییل نیز پس از آن تخریب غزه را آغاز کرد. در عراق، ایالات متحده دوازده سال تحریم های سنگین، بمباران های مقطعی و تلاش ها برای تغییر حکومت و جلوگیری از اشاعه سلاح های کشتارجمعی را اعمال کرد و سپس با حمله و تصرف سال ۲۰۰۳، هزینه ی گسترده انسانی بر مردم تحمیل کرد. تحت مدیریت آمریکا، جنگ های لبنان، لیبی، سودان، سوریه و یمن را درهم شکستند.
این نظم منطقه ای نه تنها بر تضمین های امنیتی آمریکا به کشورهای عربی، بلکه به طور حیاتی بر تضمین های امنیتی آن برای مستبدانی که بر این کشورها حکومت می کردند نیز استوار بود. دور نگه داشتن خواست های دموکراتیک به اندازه حفاظت در برابر حمله نظامی ایران برای این توافق اهمیت داشت. در جریان خیزش های عربی سال های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱، برای مدتی کوتاه به نظر می رسید حرکت برای تغییر متوقف ناشدنی است؛ اما در باقی موارد، این سازوکار کارکرد خود را حفظ کرد. تقریبا همه حکومت های عضو نظام ائتلافی آمریکا در قدرت ماندند و بیشتر آن ها پس از اعتراضات، سلطه خود را تشدید کردند. حمایت آمریکا از اصلاحات اقتصادی نولیبرال، حکومت ها را به اجرای برنامه های خصوصی سازی سوق داد؛ برنامه هایی که فساد نخبگان را شتاب بخشید و اکثریت مردم را فقیرتر کرد. مبارزه واشنگتن با تروریسم نیز متحدانش را تشویق کرد به نام امنیت، شیوه های مداخله گرانه نظارت و سرکوب مخالفان احتمالی را در پیش گیرند. هرچند کشورهای ثروتمند نفتی خلیج فارس و بخش های کوچکی از نخبگان عرب در این نظام شکوفا شدند، نظم آمریکا برای بیشتر مردم منطقه چیزی جز خشونت، ناامیدی و محرومیت نبود. خاورمیانه تقریبا بر اساس همه شاخص های اقتصادی، سیاسی و توسعه ای، را تجربه کرده است.
به طور طنزآمیز، تضمین های امنیتی آمریکا متحدان را تشویق کرد منافع سیاستی واشنگتن را نادیده بگیرند. بیشتر آنان از تهاجم یا حمله خارجی در امان بودن را احساس می کردند و در نتیجه با نوعی «خطر اخلاقی» روبه رو بودند: می توانستند پروژه های ایدئولوژیک و سیاسی خود را بدون ترس از پیامدهای جدی دنبال کنند. اشتغال ذهنی واشنگتن با سیاست داخلی، بی توجهی به ظرافت های منطقه و ترس های اغراق آمیز از پیشروی چین و روسیه، ایالات متحده را به هدفی آسان برای قدرت های محلی اهل سواستفاده تبدیل کرد. در نتیجه، آمریکا طی دهه ها بارها نتوانست اسراییل را به طور معنادار مهار کند یا مانع از اتخاذ سیاست هایی از سوی متحدان عرب خود شود که اهداف اعلام شده آمریکا را تضعیف می کردند. این متحدان ظاهری، انتقادها از مداخلات خود در لیبی، سودان، سوریه و یمن را نادیده گرفتند. تقریبا همه آن ها فعالانه با توافق هسته ای سال ۲۰۱۵ با ایران مخالفت کردند؛ توافقی که دولت اوباما امیدوار بود به ثبات منطقه کمک کند. در سال ۲۰۱۷ نیز محاصره قطر به رهبری امارات متحده عربی و عربستان، جبهه متحد علیه ایران را که کارزار «فشار حداکثری» ترامپ به آن نیاز داشت، به شدت تضعیف کرد.
خیزش های سال های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ دولت های عربی را، تا حدی به دلیل کاهش اعتمادشان به توانایی و تمایل آمریکا برای پاسخ گویی به تهدیدهای فوری از نگاه آنان، به سوی شکل های تازه ای از مداخله گرایی سوق داد. متحدان مستبدی که پیش تر از کودتاها و شورش های مردمی احتمالی بیم داشتند، اکنون آن ها را واقعیت هایی نزدیک می دیدند؛ زیرا با چالش گروه های شیعه مورد حمایت ایران، جنبش های اسلام گرا و جهادی و فعالان جوان لیبرال دموکرات مواجه بودند. این حکومت ها با مشاهده گسترش برق آسای اعتراضات دریافتند که تهدید داخلی می تواند از هر جا، حتی خارج از مرزهایشان، آغاز شود. هنگامی که سرنگونی حسنی مبارک در مصر را در سال ۲۰۱۱ دیدند، به این نتیجه رسیدند که نمی توانند برای نجات از چالش های داخلی روی آمریکا حساب کنند. اگر می خواستند بقای خود را تضمین کنند، باید خودشان برای مهار خطر اقدام می کردند. با این حال، مداخلات آنان بارها نتایج ویرانگری به دنبال داشت و به کودتای نظامی در مصر و چندین جنگ داخلی کمک کرد.
این نظم، ایران و اسراییل را نیز البته به شیوه هایی متفاوت به دنبال کردن سیاست های خاص تشویق کرد. حکومت ایران خصومت خارجی را واقعیتی قطعی تلقی کرد و راهبرد بقای خود را بر همان اساس طراحی نمود. تحریم های آمریکا و بین المللی که مردم را به فقر کشاند اما در عوض اعضای نزدیک به حکومت، یعنی کنترل کنندگان بازارهای سیاه، را تقویت کرد، چندان حکومت ایران را نگران نکرد. ایران طی دهه ها شبکه ای از متحدان غیردولتی را گرد آورد و مسلح کرد؛ شبکه ای که در خرابه های جنگ های آمریکا، اسراییل و عربستان رشد کرد. از آنجا که دسترسی ایران به فناوری نظامی آمریکا و اروپا قطع شده بود، این کشور بر تولید کم هزینه سرمایه گذاری کرد و پهپادها و موشک های بالستیک ارزان قیمت توسعه داد تا بتواند با سامانه های بسیار پیشرفته و گران قیمت رقبای خود مقابله کند. رهبران ایران نیز مانند بیشتر رهبران منطقه، در سرکوب و مهار اعتراضات شتاب داشتند و بیم آن داشتند که دستی پنهان از خارج، پشت نارضایتی های اصیل مردمی باشد.
اسراییل نیز از محکم ترین تضمین های امنیتی آمریکا برخوردار بود. هرچند این کشور، دست کم برای شهروندان یهودی، دموکراسی محسوب می شود، نخست وزیران آن اغلب در دام مشابهی افتاده اند که متحدان مستبد آمریکا را گرفتار کرده است. برتری نظامی اسراییل و اطمینان رهبران آن به حمایت آمریکا، آنان را قادر ساخت حفظ ائتلاف های حکومتی و مقابله با تهدیدهای سیاسی داخلی را بر پرداختن جدی به مساله فلسطین یا کاهش بی ثباتی منطقه ای مقدم بدانند. اما هنگامی که حملات ۷اکتبر این آسودگی را درهم شکست، واکنش اسراییل تشدید همه جانبه نظامی بود. این کشور استفاده از اهرم زور و فشار را در سراسر منطقه هرچه افراطی تر کرد و کنترل نظامی خود را در نوار غزه، کرانه باختری و حتی بخش هایی از لبنان و سوریه تثبیت نمود.
یکی از دلایل دوام طولانی نظم آمریکا این بود که هسته ی توافق های امنیتی آن هرگز واقعا آزموده نشده بودند. رهبران منطقه سال ها از احساس رهاشدگی شکایت می کردند، اما هرگز چنان رفتار نمی کردند که گویی رها شدن احتمال مهمی است. برای مدت ها جنگ میان دولت ها نیز تهدیدی برجسته نبود. اسراییل گهگاه غزه و لبنان را بمباران می کرد، اما هیچ کشور عربی همسو با آمریکا بیش از اندازه نگران حمله اسراییل نبود. ایران نگرانی بزرگ تری بود، اما حتی حمله مستقیم ایران نیز بسیار بعید به نظر می رسید. حملات غیرمستقیم نیروهای نیابتی ایران، باور اصلی را تقویت می کرد که برتری نظامی آمریکا آن قدر آشکار و چشمگیر است که ایران آن را به چالش نخواهد کشید. این اعتماد در سال ۲۰۱۹، زمانی که آمریکا به حمله ای نسبت داده شده به ایران علیه پالایشگاه های نفت عربستان پاسخ نداد، و بار دیگر در سال ۲۰۲۲، زمانی که حملات پهپادی حوثی ها امارات را هدف گرفت، شروع به تزلزل کرد. معماری امنیتی منطقه همچنان پابرجا ماند، اما ترک ها کم کم نمایان می شدند.
هم زمان، ایالات متحده می کوشید با میانجی گری برای همکاری نظامی و سیاسی آشکار میان متحدان عرب خود و اسراییل، نظم خاورمیانه ای اش را نهادینه کند. هدف، تازه نبود. ایجاد ائتلافی ضدایرانی تحت رهبری آمریکا از سال ۱۹۹۱ هدف همه دولت های آمریکا بوده است. با این حال، ترامپ در یک نکته از پیشینیان خود متفاوت بود: او این روند را بدون پیوند دادن گام های عادی سازی عربی اسراییلی به پیشرفت در مساله فلسطین جلو برد. دولت او در سال ۲۰۲۰توافق های ابراهیم را میان اسراییل و در ابتدا بحرین و امارات متحده عربی میانجی گری کرد. مراکش اندکی بعد پیوست و سودان نیز توافق اولیه ای امضا کرد که رسمی نشده است. اما هنگامی که دولت بایدن کوشید عربستان را به پیوستن ترغیب کند، اهمیت مساله فلسطین برای افکار عمومی عربستان و رقابت فزاینده ریاض و ابوظبی را نادرست ارزیابی کرد. این دولت نتوانست خصومت فزاینده عمومی با عادی سازی روابط یا فاجعه قریب الوقوع در غزه را پیش بینی کند.
ضربه ای دوگانه
نظم منطقه ای ایالات متحده پیش تر نیز، از جمله در جریان حمله سال ۲۰۰۳ به عراق و خیزش های مردمی سال ۲۰۱۱، تکان خورده بود؛ اما هر بار دوباره خود را بازسازی کرده بود. سیاست گذاران آمریکایی به همان اندازه قدرت های منطقه ای گرفتار در این ساختار، اسیر نظمی بودند که خود طراحی کرده بودند. هر رییس جمهوری پس از بیل کلینتون با وعده کاهش مشارکت آمریکا در خاورمیانه روی کار آمد، اما هر یک سرانجام به همان سیاست ها و همان جنگ ها کشیده شد.
بحران دوگانه ویران سازی غزه از سوی اسراییل و جنگ آمریکا و اسراییل با ایران ممکن است فقط قسمت دیگری از این چرخه به نظر برسد. اما در حقیقت، این دو رویداد در کنار هم ضربه مرگباری به خاورمیانه آمریکایی وارد کرده اند. حمایت آمریکا از حمله اسراییل به غزه، به ویژه در دوره ریاست جمهوری جو بایدن، نیز قابل توجه است.. و برخی ناکامی های ترامپ در ایران نیز تصویر قدرت نظامی همه توان آمریکا را درهم شکست. هر دو رویداد به کشورهای عربی نشان دادند که در نظم منطقه ای نفوذ معناداری ندارند و تضمین های امنیتی آمریکا بازده کاهنده ای پیدا کرده اند.
آثار کامل فاجعه ایران به زمان نیاز دارد تا آشکار شود.
اصرار بی وقفه واشنگتن بر همکاری عربی با اسراییل، شکاف های بیشتری ایجاد کرد. امارات متحده عربی، به عنوان یکی از دو امضاکننده نخست توافق های ابراهیم، در جریان عملیات اسراییل در غزه و حملات نظامی اسراییل به عراق، لبنان، سوریه، یمن و حتی قطر، به همکاری با اسراییل ادامه داد. طبق گزارش وال استریت ژورنال، امارات در جریان جنگ با ایران با اسراییل و آمریکا برای حمله به اهداف ایرانی هماهنگ کرده است. عربستان، در مقابل، با نگرانی به همسویی امارات و اسراییل نگریسته است. ریاض و ابوظبی پیش تر نیز بر سر سوریه و یمن اختلاف داشتند؛ در سوریه، عربستان از حکومت پس از اسد حمایت می کرد، در حالی که امارات با خصومت اسراییل نسبت به آن همدل بود؛ و در یمن، عربستان به تازگی نیروهای نیابتی امارات را بیرون رانده بود. عربستان شکایت داشت که امارات جنبش های جدایی طلبی را تقویت می کند که ثبات منطقه ای را تضعیف می کنند و عموما شراکت اسراییل و امارات را تهدیدی برای رهبری منطقه ای خود می دانست. این شکاف، هرگونه امید واشنگتن برای متحد کردن قدرت های اصلی منطقه پشت کارزار شکست ایران را بسیار پیچیده کرد.
اگر جنگ غزه آینده رهبری منطقه ای آمریکا را با تردید روبه رو کرد، جنگ با ایران پایان آن نظم را تایید کرد. رهبران خلیج فارس خشمگین بودند که آمریکا و اسراییل، بدون مشورت با آنان و در حالی که می دانستند با جنگ مخالف اند، آن را در میانه مذاکراتی با میانجی گری عمان آغاز کردند. جنگی که آنان هیچ نقشی در تصمیم گیری درباره آن نداشتند، آنان را در معرض تلافی مستقیم ایران قرار داد. اگرچه سامانه های دفاع موشکی آمریکا از خلیج فارس در برابر شدیدترین بخش حملات محافظت کردند، شمار کافی از موشک ها و پهپادهای ایرانی عبور کرد و خسارت قابل توجهی وارد ساخت؛ همچنین پوشش ظاهری ثباتی را که مدل اجتماعی و اقتصادی منطقه بر آن استوار بود، مختل کرد. ایران همه کشورهای خلیج فارس، از جمله کشورهای دوست تری مانند عمان و قطر، را هدف گرفت، اما آتش خود را بر کشورهایی متمرکز کرد که توافق های ابراهیم را امضا کرده بودند؛ یعنی بحرین و بیش از همه امارات. ایران ظرف چند هفته توانست بخش های بزرگی از مجمع پایگاه های نظامی ای را که پشتوانه برتری آمریکا در خاورمیانه بود، آسیب بزند، نابود کند یا از کارایی بیندازد.
اعتماد متحدان خلیج فارس به واشنگتن، زمانی بیش از پیش فرسوده شد که کارزار آمریکا و اسراییل نتوانست حکومت ایران را سرنگون کند. حامیان بمباران ایران دهه ها استدلال می کردند که چنین حمله ای شاید آشفته کننده باشد، اما در نهایت تهدید ایران را از میان خواهد برد. با این حال، آمریکا و اسراییل با وجود تمام توان نظامی خودف به مشکل برخوردند. افزون بر این، ایالات متحده نظاره کرد که ایران تنگه هرمز را بست و کل اقتصاد خلیج فارس را به خطر انداخت. رهبران خلیج فارس بار دیگر نه تنها از بی اعتنایی آمریکا به ترجیحات خود، بلکه از آشکار شدن ناکامی آمریکا شوکه شدند. خشم آنان زمانی بیشتر شد که آمریکا تاسیسات ذخیره آب ایران را بمباران کرد و اسراییل انبارهای نفت ایران را هدف گرفت. واشنگتن با آینده شرکای خود قمار می کرد؛ اگر تهران در پاسخ، تاسیسات آب یا نیروگاه های هسته ای کشورهای خلیج فارس را هدف می گرفت، چرخه تشدید تنش می توانست به فاجعه ای اقتصادی و ویرانی زیست محیطی گسترده بینجامد.
برداشت کشورهای خلیج فارس از این رویدادها آن بود که تضمین های امنیتی آمریکا، یعنی قلب توافق منطقه ای، دیگر قابل اعتماد نیست. منطقه پیش تر در سال ۲۰۱۱ آموخته بود که واشنگتن نمی تواند از آن در برابر تهدیدهای داخلی محافظت کند. اگر واشنگتن حتی قابل اتکا نباشد که با متحدانش مشورت کند، دشمنانش را شکست دهد یا شرکایش را از پیامدهای ماجراجویی های منطقه ای خود مصون بدارد، وعده هایش چه ارزشی دارند؟ توافق بنیادینی که آمریکا پیشنهاد کرده بود فروپاشیده است و بازسازی آن آسان نخواهد بود.
این بار متفاوت است
اشاره به جنگ ایران به عنوان «لحظه سوئز» واشنگتن به امری رایج تبدیل شده است. میان فاجعه امروز و طرح ناموفق بریتانیا، فرانسه و اسراییل برای تصرف کانال سوئز از مصر در سال ۱۹۵۶، که پیروزی سیاسی خیره کننده ای برای جمال عبدالناصر، رییس جمهور مصر، به همراه داشت، شباهت هایی وجود دارد. سوئز به نمادی کوتاه از زوال امپراتوری های اروپایی و گذار از جهان چندقطبی به نظام دوقطبی دوران جنگ سرد تبدیل شد. اما بحران سوئز فورا به امپراتوری های بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه پایان نداد. فرانسه شش سال دیگر برای حفظ الجزایر جنگید و بریتانیا نیز یک ونیم دهه همچنان قدرت مسلط در خلیج فارس ماند، در عمان و یمن کنونی با شورش ها جنگید و سرانجام در سال ۱۹۷۱ از منطقه خارج شد. تحقق کامل پیامد رویدادها زمان می برد.
آثار کامل برخورد نظامی آمریکا در ایران نیز به همین ترتیب به زمان نیاز دارد تا آشکار شود. در کوتاه مدت، نظم منطقه ای به رهبری آمریکا از میان نخواهد رفت. ایالات متحده ممکن است از پایگاه های نظامی ای که ایران نابود کرده عقب نشینی کند، اما همچنان نقشی مهم در دفاع منطقه ای خواهد داشت. کشورهای خلیج فارس نیز احتمالا فورا از واشنگتن جدا نخواهند شد. آنان که برای آینده خود نگران اند و جایگزین آشکاری نمی بینند، حتی ممکن است روابط خود را تقویت کنند؛ همان گونه که عربستان کوشید با نهایی کردن توافقی دیرینه در زمینه هسته ای چنین کند، اما ترامپ روز بعد شرایط آن را تغییر داد و توافق را در وضعیت بلاتکلیف گذاشت. این کشورها همچنین بعید است تهدید نظامی علیه اسراییل ایجاد کنند یا بیش از حد لازم به ایران نزدیک شوند. شکاف آمریکا با اسراییل، هرچند واقعی و احتمالا در مقیاسی نسلی است، به زودی این اتحاد را از هم نخواهد گسست. کشورهای عربی نیز روابط کاری خود با اسراییل را حفظ خواهند کرد و همچنان از فناوری نظامی و نظارتی اسراییل بهره خواهند گرفت.
تعدیل های کوچک و اولیه بازیگران منطقه ای نیز ممکن است در ابتدا چندان چشمگیر به نظر نرسد. کشورها همیشه، حتی در اوج برتری آمریکا، دستورکارهای خود را دنبال کرده اند. حتی وابسته ترین متحدان آمریکا نیز هنر تعلل، رها کردن تدریجی قیدوبندها و لابی گری در واشنگتن را به خوبی آموخته اند. آنان به رقابت های محلی ادامه خواهند داد، بقای حکومت های خود را در اولویت قرار خواهند داد و برای تامین امنیت شان تلاش خواهند کرد. گاهی این امر به معنای همکاری با واشنگتن خواهد بود و گاهی چنین نخواهد بود.
با این حال، تداوم کوتاه مدت را نباید با پایداری بلندمدت اشتباه گرفت. در زمان بحران سوئز، انحلال امپراتوری های اروپایی اجتناب ناپذیر شده بود؛ نه به دلیل یک شکست سیاستی، بلکه به سبب ظهور ملی گرایی و استعمارستیزی و نیز فرسودگی اقتصادی و سیاسی الگوی امپراتوری اروپا. نظم خاورمیانه ای آمریکا نیز سال ها در حال فرسایش بوده است؛ زیرا شکست های سیاستی و سیاسی روی هم انباشته شدند و سرانجام به از دست رفتن هدف مشترک و ناتوانی نظامی آشکارشده در بحران های اخیر انجامید.
واشنگتن وسوسه خواهد شد در کنار سیاست هایی بایستد که دهه ها رویکردش در خاورمیانه را تعریف کرده اند و همچنان بر روابط خود با رهبران خشن، ناامن و سرکوبگری تکیه کند که در چشم اندازی که خود طراحی کرده، جای گرفته اند. اگر رهبران آمریکا در همان مسیر بمانند، باید انتظار همان نتیجه را داشته باشند: منطقه ای گرفتار بی ثباتی دائمی، شکست اقتصادی و سیاسی و فوران های مکرر منازعه خشونت آمیز. این درگیری ها شاید فقط گاه نیروهای نظامی آمریکا را درگیر کنند، اما آشوب به طور مستمر نیازمند توجه خواهد بود و منابع را بیهوده مصرف خواهد کرد. جنگ های بی پایان ادامه خواهند یافت.
این نتیجه ممکن است برای سیاست گذاران آمریکایی ای که به مدیریت منازعات و حفظ روابط با بازیگران بد عادت کرده اند، پذیرفتنی به نظر برسد. اما واشنگتن نمی تواند با وانمود کردن به اینکه هیچ چیز تغییر نکرده است، از گذار به نظمی منطقه ای جدید جلوگیری کند. متحدان عربی که اعتماد خود را به آمریکا از دست داده اند، بیش از پیش استقلال عمل نشان خواهند داد. گاهی این امر می تواند به معنای دنبال کردن دیپلماسی با ایران و گسترش روابط با چین و روسیه برخلاف خواست آمریکا باشد. در مواقع دیگر، ممکن است به معنای مداخله در لیبی، سودان و شاخ آفریقا یا شعله ور کردن دوباره درگیری های خشونت آمیز در عراق، لبنان، سوریه و یمن باشد.
نیروهایی که تا حد زیادی خارج از کنترل آمریکا هستند، این نظم نوظهور را شکل خواهند داد. اسراییل مصمم است صرف نظر از ترجیحات آمریکا به مداخله گرایی نظامی ادامه دهد. این کشور برخلاف تفاهم نامه آمریکا و ایران که در ژوئن حاصل شد، جنگ خود با حزب الله را ادامه داد و هیچ آمادگی ای برای خروج نیروهای نظامی اش از جنوب لبنان نشان نداد. مقام های اسراییلی همچنین تاکید کرده اند که این کشور حضور نظامی خود در سوریه را حفظ خواهد کرد. با نبود فشار جدی داخلی برای اتخاذ سیاست هایی میانه روتر، مانع چندانی بر سر راه الحاق کرانه باختری و نابودی کامل غزه از سوی اسراییل وجود ندارد.
ایران نیز انگیزه زیادی برای دنبال کردن سیاست هایی دارد که بی ثباتی منطقه ای را تداوم می بخشند. درگیری مستمر به حکومت کمک می کند مسوولیت مشکلات را به عوامل بیرونی نسبت دهد و راهبرد مقاومت خود را برای مردم ایران توجیه کند. ایران همچنان توانایی ایجاد خشونت را حفظ کرده است. اگرچه کشور در اثر جنگ به شدت آسیب دیده، حکومت پابرجا مانده و قدرت منطقه ای آن افزایش یافته است. ایران توانایی خود را در کنترل موثر تنگه هرمز و حمله به متحدان آمریکا در منطقه نشان داده است و شکست هایی که متحدانی مانند حزب الله متحمل شده اند، بعید است توانایی تهران برای اعمال قدرت از طریق نیروهای نیابتی را برای همیشه از میان ببرد. فشار آمریکا بر دولت های ضعیف عراق و لبنان برای خلع سلاح شبه نظامیان مورد حمایت ایران می تواند درگیری های بیشتری ایجاد کند؛ درگیری هایی که در آن متحدان ایران دست بالا را خواهند داشت.
همسویی های منطقه ای بیش از پیش از ائتلاف ضدایرانی مورد تصور مقام های آمریکایی فاصله خواهد گرفت. بسیاری از کشورهای خلیج فارس، به جای اتکا به حمایت آمریکا، ممکن است برای خارج ماندن از فهرست اهداف تهران به توافق های جانبی با ایران روی آورند. همچنین، به جای پیروی از رهبری واشنگتن، سیاست منطقه ای احتمالا حول رقابت فزاینده امارات و عربستان برای برتری خواهد چرخید. پیش از آغاز جنگ ایران در پایان فوریه، ریاض شروع به بسیج ائتلافی متشکل از مصر، پاکستان، قطر و ترکیه کرده بود تا در برابر ائتلاف اماراتی اسراییلی مورد حمایت آمریکا قرار گیرد. این رقابت پس از فروکش کردن جنگ از سر گرفته خواهد شد، احتمالا دولت های از پیش گرفتار منطقه را بی ثبات تر خواهد کرد، دامنه ای گسترده در منطقه خواهد یافت و بحران های بی پایان تازه ای ایجاد خواهد کرد که واشنگتن پریشان برای مدیریت آن ها با دشواری روبه رو خواهد شد.
سرانجام، بیشتر حکومت ها با افزایش فشارهای اجتماعی روبه رو خواهند شد؛ زیرا پیامدهای جنگ ایران در اقتصادهای گرفتار منطقه موج ایجاد می کند. این آثار فقط دامن کشورهایی را که زیرساخت هایشان در حملات ایران آسیب دیده است، نخواهد گرفت. برای مثال، در مصر، افزایش شدید قیمت سوخت و مواد غذایی و زیان های عظیم درآمدی کانال سوئز، که جنگ به حمل ونقل جهانی وارد کرده است، بحران های مالی و بیکاری موجود را تشدید می کند. بسیاری از کشورهایی که پیش تر از کاهش کمک های آمریکا آسیب دیده اند، ممکن است با دشواری اقتصادی کشورهای ثروتمند خلیج فارس، منبع مهم دیگری از سرمایه گذاری خارجی را نیز از دست بدهند. نارضایتی داخلی و خشم از وضعیت غزه ترکیبی نیرومند ایجاد می کند و موجی از اعتراضات، مشابه خیزش های ۱۵سال پیش، ممکن است بار دیگر در افق پدیدار شود.
آخرین فرصت
زوال خشونت بار نظم قدیمی منطقه ای می تواند هر تلاشی برای ایجاد نظمی جدید و کارآمد را مختل یا حتی ناممکن کند. اما این لحظه می تواند فرصتی برای ایالات متحده نیز باشد تا توافق های بنیادینی را که نتایج ویرانگر به بار آورده اند، از نو تعریف کند. درست طراحی کردن سیاست جدید خاورمیانه مستلزم بازاندیشی در تصمیم اولویت دادن به روابط با متحدان مستبد و قانون گریز به نام مصلحت گرایی است. واشنگتن طی دهه ها فرض می کرد لازم نیست چندان نگران افکار عمومی عرب باشد؛ زیرا می تواند روی سرکوب هرگونه مخالفت از سوی حاکمان عرب حساب کند. این کشور همچنین فرض می کرد گفتن سخنان توخالی درباره حمایت از راه حل دوکشوری، در حالی که اسراییل به الحاق تدریجی سرزمین های همجوار ادامه می دهد و از مذاکرات واقعی صلح اجتناب می کند، برای حفظ همراهی متحدان عرب کافی است. در نتیجه، ایالات متحده هرگز به طور جدی به اتخاذ سیاست هایی که رضایت یا حتی حمایت مردم منطقه را جلب کند، نیندیشید. همچنین واشنگتن نمی توانست واقعا به ترویج دموکراسی یا دفاع از حقوق بشر بپردازد، زیرا راهبردش به آن ها وابسته نبود.
دولت ترامپ، که در داخل و خارج از کشور، گاهی نسبت به دموکراسی و حاکمیت قانون تحقیرآمیز برخورد می کند، این وضعیت را تغییر نخواهد داد. تصور اینکه ترامپ، با نوسان شدید میان راهبردهای گوناگون، بتواند هر نوع نظم منطقه ای جدیدی طراحی کند دشوار است. اما جانشین او فرصت واقعی خواهد داشت تا از وضع موجود فاصله بگیرد و راهبردی منسجم تر و موثرتر برای خاورمیانه تدوین کند. این کار با کنار گذاشتن استفاده از مداخله نظامی به عنوان گزینه نخست و پایان دادن به دیپلماسی از طریق حمله هوایی آغاز می شود. اولویت واشنگتن باید دفاع باشد، نه تهاجم. یکی از راه های روشن کردن این نیت، خودداری از بازسازی پایگاه های نظامی آسیب دیده یا نابودشده آمریکا در سراسر خلیج فارس و تمرکز بر سرمایه گذاری در اشتراک اطلاعات، سامانه های دفاع موشکی برای شرکای خلیج فارس و حفظ آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز است.
ایالات متحده باید ثبات در خاورمیانه را از طریق دیپلماسی و دفاع جمعی دنبال کند، نه مهار نظامی. ناکامی ایران توخالی بودن دعوت های تندروانه به جنگ و وعده های اقدام قاطع را به طور کامل آشکار کرده است. اکنون زمان آن است که واشنگتن به فرایندی دیپلماتیک متعهد شود که بتواند ایران را به عنوان شریکی ذی نفع وارد نظام امنیتی منطقه کند. کشورهای خلیج فارس، با وجود خشم خود از حملات اخیر ایران، ممکن است از چنین رویکردی استقبال کنند؛ زیرا عربستان و ایران پس از دور دیگری از تجاوزهای ایران، در سال ۲۰۲۳ به آشتی رسیدند. دولت اوباما هنگام مذاکره درباره توافق هسته ای ایران در سال ۲۰۱۵ چشم اندازی مشابه را مطرح کرده بود و حتی جی. دی. ونس، معاون رییس جمهور، از تمایل به «دگرگون کردن بنیادین» رابطه آمریکا با ایران پس از توافقی جدید سخن گفته است. این آرمان وجود دارد، اما دولت بعدی باید به سرعت و قاطعیت نشان دهد که قصد دارد آن را عملی کند.
واشنگتن در تصور خاورمیانه ای که بر آن سلطه نداشته باشد، با دشواری روبه رو است
بازتنظیم سیاست آمریکا باید به شیوه رفتار واشنگتن با متحدانش نیز گسترش یابد؛ اسرائیل نیز از این قاعده مستثنا نیست و واشنگتن باید از اسراییل بخواهد حقوق بشر را در همه سرزمین هایی که تحت کنترل دارد رعایت کند. در سطحی گسترده تر، ثبات منطقه ای مستلزم آن است که ایالات متحده بار دیگر به هنجارهای بین المللی حقوق بشر متعهد شود. ثبات داخلی نیز مستلزم تغییر دموکراتیک است. برای ایالات متحده، این امر به معنای تشویق اصلاحات، از جمله حمایت از حقوق بشر، و کنار گذاشتن توافقی است که به متحدان مستبد اجازه داده است از سرکوب های شدید خود مصون بمانند. این پیام در قاهره، ریاض یا بسیاری از پایتخت های دیگر خوشایند نخواهد بود. اما بدون پرداختن به آسیب شناسی های حکومت های منطقه، هیچ تحول واقعی در نظم منطقه ای ممکن نخواهد بود.
سیاست های جدید آمریکا یک شبه خاورمیانه ای باثبات و صلح آمیز ایجاد نخواهد کرد. در آغاز، این سیاست ها، تحسین عمومی چندانی دریافت نخواهند کرد. بعدها، ظهور حکومت هایی که پاسخ گویی دموکراتیک بیشتری دارند، احتمالا با رقابت سیاستمداران جاه طلب برای محکوم کردن و نکوهش آمریکا، دردسرهای قابل توجهی برای واشنگتن ایجاد خواهد کرد. اما در بلندمدت، خاورمیانه ای متشکل از حکومت هایی که کمتر حاضرند از واشنگتن در سیاست های نامحبوب پیروی کنند یا مخالفت عمومی را سرکوب کنند، احتمالا از خاورمیانه امروز باثبات تر خواهد بود. واشنگتن در تصور خاورمیانه ای که بر آن سلطه نداشته باشد و نیز در اندیشیدن به گزینه های واقعی برای نظم کنونی، با دشواری روبه رو است؛ هرچند این نظم به شدت آسیب خورده است. اما آن نظم در حال پایان یافتن است و این شاید آخرین فرصت رهبران آمریکا برای تغییر مسیر باشد. اگر نتوانند، شاهد محو شدن خاورمیانه آمریکایی خواهند بود؛ درست مانند امپراتوری های اروپایی که پیش از آن از میان رفتند.