Seyed Mohammad javad Banisaeed langaroudi
4 یادداشت منتشر شدهبحران روشنفکری خودباخته و کم خرد
بحران روشنفکری خودباخته و کم خرد
غفلت از بازصورت بندی هویت ایرانی اسلامی
چکیده
پس از گذشت چند دهه از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، یکی از پرسش های بنیادین در حوزه اندیشه اجتماعی و فرهنگی این است که نخبگان فکری و جریان های موسوم به روشنفکری، چه نسبتی با بازسازی هویت ملی و دینی جامعه ایرانی برقرار کرده اند. انتظار تاریخی از روشنفکر مسلمان ایرانی آن بود که در برابر هجمه گسترده معرفتی، رسانه ای، تمدنی و سبک زندگی جریان های معارض، به بازخوانی خلاقانه میراث ایران، اسلام و تمدن اسلامی ایرانی بپردازد و دستگاهی نو برای دفاع، تبیین و امتداد آن فراهم آورد. اما در بخش قابل توجهی از این جریان، به جای چنین رسالتی، نوعی انفعال نظری، شیفتگی نسبت به مدرنیته و پسامدرنیته، بی اعتمادی به میراث بومی و حتی هم زبانی با گفتمان های مهاجم مشاهده می شود. این مقاله با رویکردی انتقادی، به بررسی بحران هویتی روشنفکری وابسته، ناتوانی آن در صورت بندی نوین هویت ایرانی اسلامی، و پیامدهای فرهنگی، حقوقی، اقتصادی و اجتماعی این ناکارآمدی می پردازد.
کلیدواژه ها
روشنفکری دینی، هویت ایرانی اسلامی، تمدن اسلامی ایرانی، غرب زدگی، مدرنیته، انقلاب اسلامی، جنگ شناختی، استقلال فرهنگی
مقدمه
انقلاب اسلامی ایران صرفا یک تحول سیاسی نبود. این انقلاب، در عمیق ترین لایه های خود، دعوتی به بازگشت فعالانه به هویت، استقلال، کرامت تاریخی و امکان تمدنی ملت ایران بود. معنای این بازگشت، رجعت سطحی به گذشته یا انکار جهان جدید نبود؛ بلکه مقصود آن بود که ملت ایران، پس از دوره ای طولانی از تحقیر تاریخی، سلطه معرفتی، وابستگی سیاسی و ازخودبیگانگی فرهنگی، بار دیگر خود را به مثابه یک امت تاریخی، صاحب حافظه، صاحب عقلانیت، صاحب معنویت، صاحب نظام ارزشی و دارای ظرفیت تمدن سازی بازشناسد.
در چنین موقعیتی، روشنفکر مسلمان ایرانی وظیفه ای سنگین بر عهده داشت. او باید میان سنت و جهان جدید، میان میراث و مسئله، میان ایمان و عقلانیت، میان هویت و پیشرفت، پیوندی عالمانه برقرار می کرد. انتظار می رفت که او نه در حاشیه تمدن غربی بایستد و نه در انجماد تاریخی گرفتار شود؛ بلکه با تکیه بر دو پشتوانه عظیم ایران و اسلام، افقی تازه برای تفکر، قانون، فرهنگ، خانواده، اقتصاد، هنر، حکمرانی و علوم انسانی بگشاید.
اما پرسش تلخ این است: آیا چنین شد؟
آیا جریان روشنفکری مسلمان ایرانی توانست پس از انقلاب اسلامی، هویت ملی و دینی این ملت را به زبان روز، با نظام مفهومی دقیق، و در برابر هجوم رسانه ای و تمدنی دشمنان صورت بندی کند؟ آیا توانست از تاریخ چند هزار ساله ایران و بیش از هزار سال تمدن اسلامی ایرانی، سرمایه ای معرفتی و راهبردی برای امروز استخراج کند؟ آیا توانست میان دین و عقل، سنت و عدالت، شریعت و جامعه، استقلال و پیشرفت، خانواده و آزادی، اقتصاد و اخلاق، نسبتی منسجم برقرار سازد؟
پاسخ، دست کم درباره بخش مهمی از این جریان، تلخ و هشداردهنده است.
۱. روشنفکری و مسئولیت تاریخی پس از انقلاب اسلامی
روشنفکری در جامعه ای انقلابی، اگر به معنای حقیقی کلمه روشنفکری باشد، نمی تواند صرفا به تکرار ترجمه ها، بازنشر مفاهیم غربی، مصرف نظریه های وارداتی و نقد یک جانبه سنت بسنده کند. روشنفکر در چنین جامعه ای باید سه کار اساسی انجام دهد.
نخست، باید مسئله های واقعی جامعه خود را بشناسد؛ نه آنکه مسئله های تولیدشده در دانشگاه ها و رسانه های غربی را بی واسطه بر جامعه خویش تحمیل کند.
دوم، باید میراث تاریخی و دینی ملت خود را بفهمد؛ نه با تعصب کور و نه با تحقیر بیمارگونه، بلکه با عقلانیت نقاد و وفاداری تمدنی.
سوم، باید میان گذشته و آینده پلی معرفتی بسازد؛ یعنی بتواند از دل سنت، امکان های پاسخ گویی به مسائل جدید را استخراج کند.
روشنفکری ای که از این سه وظیفه عاجز باشد، دیگر روشنفکری نیست؛ بلکه صورت بندی ای از روشنفکری خودباخته و کم خرد است که به جای تولید خودآگاهی، واسطه انتقال سلطه فکری می شود. چنین جریانی، به جای آنکه زبان خودآگاهی ملت باشد، به بلندگوی تردید، تحقیر و تسلیم تبدیل می شود.
در دهه های پس از انقلاب، جامعه ایران با شدیدترین انواع هجوم شناختی، رسانه ای، فرهنگی و روانی مواجه بوده است. شبکه های رسانه ای معارض، مراکز مطالعاتی غربی، جریان های ضدایرانی و ضداسلامی، و دستگاه های تولید روایت، همگی کوشیده اند تصویر ایران، اسلام، انقلاب، خانواده، روحانیت، قانون دینی، اخلاق اجتماعی و استقلال سیاسی را مخدوش کنند. در چنین شرایطی، روشنفکر مسلمان ایرانی باید در خط مقدم تبیین می ایستاد. اما بخش مهمی از روشنفکری ما نه تنها چنین نکرد، بلکه در بسیاری موارد، به بازتولید همان شبهات، همان تحقیرها و همان چارچوب های مفهومی پرداخت.
اینجاست که نقد، از حد اختلاف نظر فراتر می رود و به پرسش از وفاداری تمدنی، شجاعت معرفتی و مسئولیت تاریخی می رسد.
۲. فقر صورت بندی هویت ایرانی اسلامی
یکی از بزرگ ترین کاستی های روشنفکری معاصر ایران، ناتوانی در صورت بندی جدید هویت ایرانی اسلامی است. ایران، سرزمینی نیست که هویت آن با چند شعار سیاسی یا نمادهای سطحی تعریف شود. ایران، حامل لایه های عمیق تاریخی، زبانی، حکمی، عرفانی، فقهی، هنری، ادبی، اجتماعی و تمدنی است.
از یک سو، ایران پیش از اسلام دارای سنتی ریشه دار در حکمت، نظم سیاسی، معناشناسی عدالت، آیین شهریاری، اخلاق پهلوانی، خانواده، زبان، اسطوره و حافظه جمعی بود. از سوی دیگر، با ورود اسلام، این ظرفیت تاریخی در افقی توحیدی و وحیانی بازتفسیر شد و تمدنی پدید آمد که در فلسفه، کلام، فقه، عرفان، ادبیات، معماری، علوم طبیعی، ریاضیات، پزشکی، سیاست نامه نویسی و نظام تعلیم و تربیت، یکی از درخشان ترین دوره های تاریخ بشر را رقم زد.
تمدن اسلامی ایرانی، صرفا خاطره ای موزه ای نیست. این تمدن، حامل امکان های زنده برای امروز است. در آن می توان مبانی کرامت انسان، عدالت، خانواده، جامعه اخلاقی، اقتصاد غیرربوی، علم قدسی، رابطه عقل و وحی، سیاست مسئول، قانون مبتنی بر فطرت، و نسبت دنیا و آخرت را جست وجو کرد.
اما روشنفکری وابسته، غالبا با این میراث همچون باری سنگین برخورد کرده است؛ نه همچون سرمایه ای زنده. او از حافظ، سعدی، فردوسی، ملاصدرا، خواجه نصیر، فارابی، ابن سینا، شیخ انصاری، علامه طباطبایی، امام خمینی، و دیگر بزرگان، گاه نامی برده، اما کمتر توانسته است دستگاه فکری آنان را به مسئله های امروز متصل کند. نتیجه آن شده است که جامعه ایرانی، در بسیاری از عرصه ها، میان دوگانه ای کاذب گرفتار شود: یا «تحجر بی زبان»، یا «تجدد بی ریشه».
این دوگانه، محصول کوتاهی تاریخی روشنفکری است.
۳. تسلیم در برابر مدرنیته و پسامدرنیته
مسئله اصلی، استفاده از دستاوردهای جهان جدید نیست. هیچ عقل سلیمی علم، فناوری، سازمان، تجربه تاریخی یا روش های جدید پژوهش را انکار نمی کند. مسئله، تسلیم معرفتی در برابر مدرنیته است. یعنی اینکه روشنفکر، پیش از هر نقدی، مفروضات جهان غرب را به عنوان معیار نهایی عقلانیت بپذیرد و سپس دین، سنت، خانواده، قانون، اخلاق و تاریخ خود را با آن معیارها محک بزند.
در چنین وضعی، غرب نه یک تجربه تاریخی قابل نقد، بلکه قبله معرفت می شود. مفاهیمی مانند آزادی، توسعه، جنسیت، حقوق، دولت، جامعه مدنی، عقلانیت، پیشرفت و انسان، بی آنکه ریشه های فلسفی و انسان شناختی آن ها بررسی شود، به صورت ترجمه ای وارد می شوند و سپس از جامعه ایرانی خواسته می شود خود را با آن ها تطبیق دهد.
پسامدرنیته نیز، در شکل دیگری، همین فاجعه را بازتولید کرده است. روشنفکری ای که روزی به نام عقلانیت مدرن، سنت را نفی می کرد، امروز گاه به نام نسبی گرایی، حقیقت، شریعت، هویت، خانواده و حتی واقعیت اجتماعی را سیال و بی بنیاد معرفی می کند. در هر دو حالت، نتیجه یکی است: تضعیف هویت بومی و دینی.
این همان نقطه ای است که باید با صراحت گفت: روشنفکری ای که جرئت نقد غرب را ندارد، حق ندارد خود را نقاد سنت بنامد. نقد حقیقی، دوسویه است. کسی که تنها سنت خود را بر میز تشریح می گذارد، اما در برابر مبانی غربی حالت تسلیم دارد، روشنفکر نیست؛ «مصرف کننده نظریه»ای است که ناشیانه وابستگی نظری خود را به جای عقلانیت می نشاند و ناتوانی خویش در استقلال فکری را نام پیشرفتی فریاد می زند که آن را ناگزیر، محتوم و گریزناپذیر می نمایاند.
۴. هم زبانی با مهاجمان فرهنگی
در دوران جنگ شناختی، زبان اهمیت راهبردی دارد. رسانه های معارض، پیش از آنکه سرزمین را هدف بگیرند، ذهن ها را هدف می گیرند. آنان می کوشند واژگان را تغییر دهند، حساسیت ها را جابه جا کنند، امر مقدس را مضحک جلوه دهند، امر اصیل را کهنه بنامند، امر مهاجم را پیشرفته معرفی کنند، و دفاع از هویت را تعصب یا عقب ماندگی بخوانند.
در چنین شرایطی، روشنفکر مسئول باید مراقب باشد که ناخواسته در زمین دشمن بازی نکند. اما بخش قابل توجهی از روشنفکری ایرانی، به جای ایستادن در برابر این عملیات زبانی و روانی، همان واژگان و همان چارچوب ها را پذیرفته است. نتیجه این پذیرش، بسیار خطرناک است. جامعه، دیگر خود را از چشم خود نمی بیند؛ بلکه خود را از چشم دشمنان خود تماشا می کند.
وقتی خانواده دینی، صرفا با ادبیات سلطه و محدودیت تحلیل شود؛ وقتی قانون اسلامی، پیشاپیش ضد آزادی فرض شود؛ وقتی غیرت ملی و دینی، با برچسب تعصب کور حذف شود؛ وقتی استقلال فرهنگی، انزواطلبی نامیده شود؛ وقتی دفاع از تمدن اسلامی ایرانی، نوستالژی یا ارتجاع معرفی شود؛ در حقیقت زبان مهاجم بر ذهن نخبگان داخلی مسلط شده است.
فاجعه آنجاست که برخی به جای نقد این سلطه زبانی، مدافعان هویت را هدف قرار می دهند. یعنی تیغ نقد، نه به سوی دستگاه های تحقیر ملت، بلکه به سوی کسانی می رود که هنوز از امکان های این تمدن دفاع می کنند. این وارونگی، یکی از نشانه های آشکار بحران روشنفکری است.
۵. حوزه های غفلت: اقتصاد، فرهنگ، علوم اجتماعی و قانون
کاستی روشنفکری وابسته، صرفا نظری نیست؛ آثار عملی و نهادی دارد. این کاستی را می توان در چند حوزه مهم مشاهده کرد.
در اقتصاد، بسیاری از نخبگان فکری ما نتوانسته اند الگوی اقتصادی مبتنی بر عدالت، کرامت، تولید، استقلال، اخلاق، منع ربا، تقویت خانواده، کاهش شکاف طبقاتی و مهار حرص سرمایه داری را به صورت منسجم صورت بندی کنند. در نتیجه، جامعه میان نسخه های سرمایه داری وارداتی، دولتی سازی ناکارآمد، و شعارهای کلی گرفتار مانده است.
در فرهنگ، به جای طراحی نظامی فعال برای تولید معنا، تربیت ذائقه، بازسازی روایت ملی، تقویت زبان فارسی، احیای هنر متعهد، و مقابله با استعمار ذهنی، غالبا شاهد واکنش های پراکنده، انفعالی و مناسبتی بوده ایم. روشنفکر مسلمان باید زبان فرهنگی نسل جدید را می شناخت، اما بسیاری یا از نسل جدید عقب ماندند یا برای فهم او، به کلی از مبانی خود دست کشیدند.
در علوم اجتماعی، ترجمه زدگی آسیب بزرگی پدید آورد. جامعه ایرانی با تاریخ، دین، خانواده، محله، مسجد، مناسک، مرجعیت، حیا، غیرت، فتوت، شهادت، وقف، هیئت، بازار، روحانیت، قومیت ها و حافظه دینی خود، جامعه ای خاص است. اما بسیاری از تحلیل ها، این جامعه را مانند نسخه ای ناقص از جامعه غربی فهمیدند و بنابراین نسخه هایی تجویز کردند که نه با واقعیت اجتماعی ایران سازگار بود و نه با حقیقت فرهنگی آن.
در قوانین مدنی، خانواده و جزایی نیز، به جای آنکه اجتهادی عمیق میان فقه، عدالت، مصلحت، فطرت، عرف عقلایی و نیازهای زمان شکل گیرد، گاه شاهد دو افراط بوده ایم: یا جمود بر صورت های تاریخی بدون بازفهم مقاصد، یا انحلال شریعت در الگوهای حقوقی غربی. روشنفکری وابسته معمولا در افراط دوم ایستاده و به جای کمک به اجتهاد تمدنی، اصل دستگاه حقوقی اسلام را در معرض تردید قرار داده است.
۶. خیانت معرفتی یا خطای تاریخی؟
در نقد یک جریان فکری، باید دقیق بود. همه افراد را نمی توان با یک حکم اخلاقی محکوم کرد. برخی از روشنفکران، صادقانه دغدغه اصلاح داشته اند، اما به دلیل ضعف مبانی، کمبود مطالعات دینی، شیفتگی نظری، یا فشار فضای رسانه ای، به نتایج نادرست رسیده اند. بنابراین نباید هر خطا را به خیانت آگاهانه فروکاست.
اما از سوی دیگر، نباید از بار مسئولیت تاریخی نیز گریخت. هنگامی که یک جریان فکری، مکررا داشته های ملت خود را تحقیر می کند، در برابر هجوم دشمنان سکوت می کند، از میراث خویش دفاع نمی کند، مدافعان هویت را افراطی می نامد، و نسخه های تمدنی بیگانه را بی نقد ترویج می کند، دیگر نمی توان مسئله را صرفا «اختلاف سلیقه» دانست.
در اینجا با نوعی بی وفایی تمدنی مواجهیم؛ بی وفایی نسبت به تاریخی که به ما زبان، ایمان، شعر، حکمت، خانواده، حیا، عزت، شهادت، عقل، عرفان، عدالت خواهی و استقلال بخشیده است. اگر این بی وفایی آگاهانه باشد، خیانت است؛ و اگر ناآگاهانه باشد، نشانه نوعی کم خردی تاریخی و خودباختگی مزمن است. در هر دو صورت، نتیجه برای جامعه ویرانگر است.
۷. دفاع از هویت به معنای تقدیس همه گذشته نیست
باید یک سوءتفاهم مهم را کنار زد. دفاع از هویت ایرانی اسلامی، به معنای تقدیس همه گذشته نیست. هیچ تمدنی خالی از ضعف، ظلم، انحراف، جمود و خطا نبوده است. همان گونه که غرب را نباید یکسره نفی کرد، گذشته خود را نیز نباید یکسره تقدیس نمود.
اما میان نقد درون تمدنی و خودتحقیری تفاوت است. نقد درون تمدنی، از موضع تعلق، اصلاح و وفاداری انجام می شود. خودتحقیری، از موضع بیگانگی و شکست روانی. نقد درون تمدنی می پرسد: چگونه می توانیم میراث خود را اصلاح، احیا و امتداد دهیم؟ خودتحقیری می گوید: ما چیزی برای عرضه نداریم و باید خود را به دیگری بسپاریم.
مشکل روشنفکری وابسته آن است که غالبا میان این دو تفاوت نگذاشته است. او به نام نقد، ریشه را زده؛ به نام آزادی، تعلق را فرسوده؛ به نام پیشرفت، حافظه را تحقیر کرده؛ و به نام عقلانیت، ایمان تاریخی یک ملت را نادیده گرفته است.
۸. ضرورت بازسازی روشنفکری مسلمان ایرانی
امروز نیازمند روشنفکری تازه ایم؛ روشنفکری ای که نه غرب ستیز سطحی باشد و نه غرب زده منفعل؛ نه گذشته پرست باشد و نه گذشته ستیز؛ نه زبان دین را به شعار تقلیل دهد و نه عقلانیت دینی را قربانی ترجمه های بی ریشه کند.
روشنفکر مسلمان ایرانی باید چند ویژگی اساسی داشته باشد.
نخست، باید به میراث خود مسلط باشد. کسی که قرآن، حدیث، فقه، کلام، فلسفه، عرفان، ادبیات فارسی، تاریخ ایران، تاریخ اسلام و تجربه تمدن اسلامی ایرانی را نمی شناسد، حق ندارد درباره آینده هویت این ملت نسخه نویسی کند.
دوم، باید غرب را عمیق و انتقادی بشناسد. شناخت غرب، غیر از شیفتگی به غرب است. باید مبانی انسان شناختی، هستی شناختی، معرفت شناختی و سیاسی مدرنیته و پسامدرنیته را فهمید و سپس نسبت آن ها را با توحید، فطرت، عدالت و جامعه دینی سنجید.
سوم، باید مسئله محور باشد. روشنفکری، نمایش زبانی نیست. باید بتواند درباره مدرسه، خانواده، رسانه، اقتصاد، قانون، شهر، فناوری، هنر، سیاست، تربیت و سبک زندگی، پاسخ تولید کند.
چهارم، باید شجاعت دفاع داشته باشد. ملتی که نخبگانش از دفاع از هویت او شرم کنند، در میدان جنگ شناختی بی دفاع می ماند. دفاع از هویت، اگر عالمانه، منصفانه و عقلانی باشد، نه تعصب مذموم، بلکه وظیفه تاریخی است.
پنجم، باید زبان نسل جدید را بفهمد. نسل جوان با شعارهای کلی قانع نمی شود. باید برای او تبیین کرد که چرا خانواده مهم است، چرا دین صرفا امر خصوصی نیست، چرا استقلال فرهنگی ارزش دارد، چرا آزادی بدون حقیقت به بی ریشگی می انجامد، و چرا تمدن اسلامی ایرانی می تواند در جهان معاصر حرفی برای گفتن داشته باشد.
۹. بازگشت به تعصب عاقلانه
یکی از خطاهای رایج آن است که هر نوع تعصب را ناپسند بدانیم. البته تعصب کور، جاهلانه و ضدحقیقت مذموم است. اما نوعی تعصب عاقلانه و غیرت معرفتی وجود دارد که لازمه حیات هر ملت است. هیچ تمدنی بدون چنین غیرتی زنده نمی ماند.
تعصب عاقلانه یعنی انسان نسبت به حقیقت، کرامت، تاریخ، ایمان، زبان، خانواده، استقلال و میراث خود بی تفاوت نباشد. یعنی اگر سرمایه های تمدنی او تحقیر شد، ساکت ننشیند. یعنی اگر رسانه های معارض، ملت او را بی هویت معرفی کردند، او پاسخ علمی و هنری و رسانه ای بدهد. یعنی اگر مفاهیم مهاجم، بنیادهای خانواده، دین و عدالت را هدف گرفتند، او با عقلانیت و شجاعت بایستد.
جامعه ای که از هر دفاعی شرم کند، دیر یا زود از خود تهی می شود. ملت ها تنها با اقتصاد و سیاست زنده نمی مانند؛ با معنا، حافظه و عزت زنده می مانند.
۱۰. نتیجه گیری
پس از گذشت دهه ها از انقلاب اسلامی، وقت آن رسیده است که عملکرد جریان روشنفکری مسلمان ایرانی با صراحت و بی مجامله ارزیابی شود. پرسش اساسی این است که این جریان در برابر ماموریت تاریخی خود چه کرده است؟ آیا توانسته است هویت ایرانی اسلامی را بازصورت بندی کند؟ آیا توانسته است در برابر جنگ شناختی و رسانه ای بایستد؟ آیا توانسته است از میراث تمدنی ایران و اسلام، نظامی برای اقتصاد، فرهنگ، خانواده، قانون، علوم اجتماعی و حکمرانی استخراج کند؟ آیا توانسته است نسل جدید را به فهمی عاقلانه و زنده از هویت خویش برساند؟
اگر پاسخ منفی است، باید شجاعانه گفت که ما با یک ناکامی بزرگ مواجهیم. این ناکامی، صرفا ضعف علمی نیست؛ پیامدهای تمدنی دارد. هرگاه نخبگان یک ملت نسبت به میراث خود بی اعتنا شوند، دشمنان آن ملت دیگر نیازی به حمله مستقیم ندارند؛ زیرا ذهن ها از درون آماده تسلیم شده اند.
امروز، بیش از هر زمان، نیازمند بازتولد روشنفکری مسلمان ایرانی هستیم. روشنفکری ای ریشه دار، شجاع، نقاد، تمدنی، آشنا با سنت، مسلط بر جهان جدید، وفادار به حقیقت، و حساس نسبت به هویت ملی و دینی. چنین روشنفکری باید از موضع ضعف و انفعال خارج شود و به جای تکرار ترجمه های فرسوده، به تولید نظریه، تربیت نسل، نقد غرب، اصلاح درون تمدنی و دفاع عقلانی از ایران اسلامی بپردازد.
این دفاع، دفاع از گذشته مرده نیست؛ دفاع از امکان آینده است. ملتی که گذشته خود را نمی فهمد، آینده خود را نیز به دیگران واگذار خواهد کرد. و روشنفکری ای که در لحظه هجوم، به جای دفاع از حقیقت و هویت، زبان مهاجم را تکرار می کند و به سرزنش مدافعان برخیزد، مصداقی از روشنفکری خودباخته و کم خرد است. و باید بداند که تاریخ، این کوتاهی را فراموش نخواهد کرد.
سید محمد جواد بنی سعید لنگرودی