«احترام و ترس افراطی،تولد دیکتاتور»

17 مرداد 1405 - خواندن 6 دقیقه - 35 بازدید
«احترام و ترس افراطی،تولد دیکتاتور»


ظهور دیکتاتور در هیچ جامعه، سازمان یا نهادی محصول یک شبه نیست و هرگز نمی توان آن را تنها در ویژگی های شخصیتی فرد صاحب قدرت جست وجو کرد. دیکتاتور، پیش از آنکه در مسند قدرت بنشیند، در بستری از روابط متقابل میان یک فرد و گروهی از پیروان شکل می گیرد؛ بستری که در آن «احترام» به شکلی نامحسوس و تدریجی، جای خود را به «ترس» می دهد و در نهایت در نقابی از احترام ساختگی، به ابزاری برای سرکوب تبدیل می شود. این دگردیسی روان شناختی، ریشه در نیاز بنیادین انسان به امنیت و قطعیت دارد. در دنیایی که ابهام و اضطراب ناشی از فقدان ساختار، تهدیدی برای آرامش روانی فرد محسوب می شود، پناه بردن به اقتدار مطلق، راهی برای رهایی از بار مسئولیت های دشوار و تصمیم گیری های پرمخاطره است. در چنین فضایی، فرد به تدریج تمایل می یابد تا هویت و اراده ی خود را به صاحب قدرت پیوند بزند تا از اضطراب انتخاب رهایی یابد، غافل از آنکه این فرآیند، نخستین گام در مسیر تولد یک سلطه ی استبدادی است.

تفاوت میان احترام واقعی و ترس آراسته به احترام، در کیفیت نگاه تابع به متبوع نهفته است. احترام حقیقی، برخاسته از شناخت توانمندی ها، منش و مشروعیت فرد مقابل است؛ رابطه ای که در آن نقد کردن، نه تنها نشانه ی بی احترامی نیست، بلکه بخشی از دیالوگ سازنده و تعامل انسانی است. در احترام واقعی، فرد جایگاه خود را در کنار صاحب قدرت می بیند و امکان مخالفت، نه به معنای هرج ومرج، بلکه به معنای ارتقای کیفیت تصمیم گیری است. اما در سوی دیگر، ترس آراسته به احترام، نوعی چاپلوسی نهادینه شده است که در آن، سکوت در برابر خطاهای صاحب قدرت، به نام «حفظ حرمت» یا «انسجام» توجیه می شود. اینجاست که ترس از طرد شدن توسط گروه و نیاز به امنیت، باعث می شود افراد، نقدهای خود را فرو ببرند و به جای مشارکت در حقیقت، به تماشاگران منفعل یا حامیان سرسخت اشتباهات تبدیل شوند. در این وضعیت، دیکتاتور نه فقط با زور، بلکه با سکوت آگاهانه ی کسانی که می ترسند هزینه ی مخالفت را بپردازند، قدرت می گیرد.

فرآیند اطاعت از اقتدار در محیط های مختلف، از ساختار خانواده گرفته تا سازمان های اداری و محیط های دانشگاهی، با مکانیسم های مشابهی پیش می رود. نخستین نشانه ی انحراف، «عادی شدن تدریجی سلطه» است. در ابتدا، صاحب قدرت با رفتارهایی کوچک و به ظاهر موجه، مرزهای فردی را جابه جا می کند. فرد برای توجیه رفتار خود پس از اطاعت از این خواسته ها، دچار نوعی «تعارض شناختی» می شود؛ او ناخودآگاه سعی می کند برای کاهش تنش میان ارزش های شخصی و رفتاری که در پیش گرفته است، ذهن خود را متقاعد کند که این اطاعت، نه از سر ترس یا ضعف، بلکه به دلیل درایت بی نظیر رهبر است. این «توجیه رفتار پس از اطاعت»، فرد را به مرحله ی تازه ای از وابستگی روانی می برد که در آن، قدرت رهبر به عنصری غیرقابل نقد تبدیل می شود. وقتی نقد حذف شود، بازخورد واقع گرایانه از محیط قطع می شود و صاحب قدرت در فضایی ایزوله، باور به تقدس تصمیمات خود را بیشتر می کند. اینجاست که دیکتاتور، در آیینه ی بازخوردهای چاپلوسانه ی اطرافیان، خود را فراتر از خطا می بیند.

ترس از طرد شدن، اهرم اصلی این چرخه است. در محیط های کاری یا علمی، وقتی فرد احساس می کند که مخالفت با یک سیاست غلط یا تصمیم غیرمنطقی، به معنای اخراج، تحقیر یا حذف اجتماعی است، به شکلی غریزی به سمت انطباق پذیری حرکت می کند. این «یادگیری اجتماعی» باعث می شود که نسل های بعدی نیز بیاموزند که برای بقا و پیشرفت، باید با جریان غالب هم صدا شوند. در چنین محیطی، تخصص و شایستگی به تدریج اهمیت خود را از دست می دهند و «وفاداری بی چون و چرا» به تنها معیار سنجش افراد تبدیل می شود. این واگذاری مسئولیت فردی به صاحب قدرت، یکی از خطرناک ترین مراحل شکل گیری دیکتاتوری است؛ چرا که فرد با سلب مسئولیت از خود، در قبال فجایع یا شکست های بزرگ، احساس گناه نمی کند و همه ی بار پاسخ گویی را بر دوش رهبر می گذارد. در عین حال، رهبر نیز با توزیع مسئولیت های کوچک میان افراد، آن ها را در فرآیند سلطه شریک می کند تا زنجیره ی وابستگی، محکم تر شود.

در پایان، باید به این نکته ی کلیدی بازگشت که دیکتاتوری، محصول هم افزایی ترس های فردی و عطش قدرت طلبی است. اگر از یک سو رهبرانی با نیازهای تمامیت خواهانه وجود دارند، از سوی دیگر، جوامعی هستند که با واگذاری مسئولیت اندیشیدن و تصمیم گیری به دیگری، خواسته یا ناخواسته راه را برای سلطه ی آن ها هموار می کنند. شکستن این زنجیره، نیازمند بازگشت به مسئولیت فردی در اندیشیدن و سخن گفتن است. ایجاد فضایی که در آن مخالفت کردن، نه به مثابه ی تهدید، بلکه به عنوان فرصتی برای اصلاح و تعالی جمعی دیده شود، تنها راه پیشگیری از تولد دیکتاتور در هر مقیاسی است. هر بار که فردی، ترجیح می دهد به جای چاپلوسی، حقیقت را بر زبان بیاورد و به جای اطاعت محض، پرسش گری را برگزیند، در حال عقب راندن سایه ی دیکتاتوری است؛ چرا که قدرت اصلی هر دیکتاتوری، نه در سلاح ها و ساختارها، بلکه در سکوت و ترس پیروانش نهفته است. مسئولیت، با تک تک ما آغاز می شود و در توانایی ایستادگی در برابر وسوسه ی شیرین رهایی از بار انتخاب، تجلی می یابد.