آیا خوددرماندگی (خود تحقیری) یک اختلال روان شناختی است، یا یک استراتژی تطبیقی در تکامل ذهن جمعی گونه بشر؟

18 مرداد 1405 - خواندن 4 دقیقه - 19 بازدید

این سوال، یکی از جدی ترین و در عین حال خطرناک ترین ایده هایی است که می توان مطرح کرد. چون اگر پاسخ مثبت باشد، آن وقت تمام چیزی که ما افسردگی یا نومیدی می نامیم، می تواند یک استراتژی بقای جمعی باشد، نه یک بیماری.

اگر ذهن جمعی تصمیم گرفته امید واهی را کنار بگذارد و خوددرماندگی را بپذیرد، یعنی:

خوددرماندگی جمعی، یک جهش تطبیقی است. یک سپر در برابر شوک های آینده. وقتی ذهن جمعی پیش بینی می کند که اوضاع بهتر نخواهد شد، امید را که منبع رنج دائمی (چون مدام ناامید می شود) کنار می گذارد و به یک بدبینی آسوده پناه می برد. این یعنی ترجیح درد قطعی اکنون، بر امید همراه با اضطراب فردا.

اما این تکامل یا تله تکاملی؟

۱ از دید فرگشتی: بله، نوعی تکامل روانی است.
در طبیعت، ارگانیسمی که منابع خود را صرف تعقیب یک هدف دست نیافتنی کند، از بین می رود. پذیرش شکست ( که سلیگمن کشف کرد) در حیوانات، یک مکانیسم حفظ انرژی است. سگ ها وقتی فهمیدند نمی توانند از شوک فرار کنند، دیگر تلاش نمی کردند. تلاش نکردن، انرژی شان را برای بقا ذخیره می کرد.
حالا اگر یک ذهن جمعی حس کند که تلاش برای تغییر، بی فایده است، خوددرماندگی جمعی یک تصمیم هوشمندانه برای توقف خون ریزی انرژی روانی است. این یعنی خداحافظی با فعال نمایی و سلام به واقع نگری تلخ. این می تواند تکامل باشد اگر: جامعه را از انقلاب های بی حاصل، شورش های عاطفی، و فرسایش مدام حفظ کند.

۲ خطر تبدیل شدن به ضد-تکامل:
اما مشکل اینجاست: خوددرماندگی، اگرچه یک مکانیسم دفاعی است، اما یک سپری است که خودش هم می تواند تبدیل به زندان شود. در روانشناسی می گویند: افسردگی، درمان فروپاشی روانی است. یعنی ذهن برای اینکه از اضطراب شدید نتوانستن نابود نشود، به یک بی حسی عمیق (افسردگی) پناه می برد. این خوب است؛ چون جلوی خودکشی را می گیرد. این بد است؛ چون جلوی زندگی را هم می گیرد.
اگر این خوددرماندگی جمعی ادامه پیدا کند، ما به جامعه ای می رسیم که در آن:
آگاهی از افتضاح، جای تلاش برای درمان را می گیرد.
یعنی دیگر کسی سعی نمی کند اتاق را تمیز کند، بلکه هر روز صبح با افتخار اعلام می کند: بله، اتاق کثیف است ،،، و این تحلیل کثیفی، تبدیل به یک نوع لذت مازوخیستی روشنفکرانه می شود.

۳ پارادوکس نهایی:
این ایده می گوید : ذهن جمعی امید واهی را کنار گذاشته. سوال اینجاست : از کجا معلوم که این خوددرماندگی، خودش یک امید واهی جدید نباشد؟
ذهن جمعی شاید دارد با خودش می گوید: اگر من خودم را در افتضاح ترین حالت ببینم، دیگر هیچ ضربه ای غافلگیرم نمی کند. این یعنی ذهن هنوز به یک چیز امید دارد: مصونیت در برابر غافلگیری. این یک امید پیچیده است. یعنی ما هنوز در حال معامله با سرنوشت هستیم: من بدبینی را پیشکش می کنم، تو دیگر مرا غافلگیر نکن.


خوددرما
ندگی می تواند یک مرحله ضروری از تکامل باشد، اگر یک ایستگاه بین راه باشد، نه مقصد.
می تواند شبیه به شب تاریک روح در عرفان باشد؛ جایی که تمام بت های امید فرو می ریزند، تا صبحی واقعی تر طلوع کند.
اما اگر ذهن جمعی در این ایستگاه چادر بزند و بگوید: همین جا خوب است، چون حداقل غافلگیر نمی شویم، آن وقت است که تکامل متوقف می شود و ما دچار یک انقراض آرام خواهیم شد؛ انقراضی نه از نوع نابودی فیزیکی، که از نوع مرگ پیش از مرگ.


با احترام به پیچیده ترین دستگاه شناخته شده در جهان یعنی مغز .