فاصله ای به اندازه یک دل، تاملی اخلاقی عرفانی درباره معنای حقیقی نزدیکی به امام معطوف به اربعین

19 مرداد 1405 - خواندن 10 دقیقه - 17 بازدید


گاهی انسان گمان می کند برای نزدیک شدن به یک حقیقت، باید به آن نزدیک تر ایستاد؛ باید آن را دید، لمس کرد و در کنار آن حضور داشت. این تصور در امور مادی شاید معنا داشته باشد، اما در عالم معنا، فاصله ها با متر و کیلومتر سنجیده نمی شوند. چه بسا انسانی در چند قدمی یک حقیقت ایستاده باشد، اما دلش فرسنگ ها از آن دور باشد و دیگری هزاران کیلومتر فاصله داشته باشد، اما قلبش چنان به آن حقیقت پیوند خورده باشد که گویی هرگز از آن جدا نشده است.

در ساحت ولایت نیز چنین است. نزدیکی به امام، به مسافت نیست؛ به عملکرد است. به این نیست که انسان چند بار نام امام را بر زبان آورده، چند بار در مراسمی حاضر شده یا چند کیلومتر در مسیر زیارت قدم برداشته است. پرسش اصلی این است که این نزدیکی ظاهری، در درون انسان چه تغییری ایجاد کرده است؟ آیا دل او را به امام نزدیک تر کرده؟ آیا رفتار او را شبیه تر به خواست امام کرده؟ آیا او را در برابر فرمان حق، متواضع تر و در برابر نفس، سخت گیرتر ساخته است؟

این همان نقطه ای است که «محبت» از یک احساس صرف، به «ولایت» تبدیل می شود.

محبت اگر فقط در زبان باقی بماند، هنوز به حقیقت ولایت نرسیده است. ممکن است انسان کسی را بسیار دوست داشته باشد، از او سخن بگوید، برای او اشک بریزد و حتی برای رسیدن به او رنج سفر را تحمل کند؛ اما وقتی پای انتخاب، اطاعت، گذشتن از خواسته های شخصی و ایستادن در مسیر حق به میان می آید، راه دیگری را انتخاب کند. در اینجا معلوم می شود که محبت او تا کجا ریشه داشته است.

ولایت، محبت همراه با تسلیم است؛ دوست داشتن همراه با پذیرفتن؛ و عشق همراه با عمل.

نزدیکی ای که می تواند فریبنده باشد

تاریخ اسلام، سرشار از درس هایی است که نشان می دهد صرف حضور در کنار اولیای الهی، انسان را به حقیقت آنان نمی رساند.

طلحه و زبیر، سال ها پیامبر اکرم(ص) را دیدند، در کنار او بودند و در جامعه اسلامی جایگاه و سابقه داشتند؛ اما همین سابقه و نزدیکی ظاهری، نتوانست آنان را از آزمون ولایت عبور دهد. هنگامی که امیرالمومنین علی(ع) به عنوان امام زمانشان در برابر آنان قرار گرفت، گذشته و سابقه نتوانست جای انتخاب امروز را بگیرد.

در مقابل، اویس قرنی را می بینیم؛ انسانی که حتی توفیق دیدار پیامبر اکرم(ص) را نیافت. میان او و پیامبر فاصله ای ظاهری وجود داشت که برای بسیاری ممکن بود نشانه دوری تلقی شود؛ اما دل او در جای دیگری بود. اویس، پیامبر را ندیده بود، اما حقیقت پیامبر را پذیرفته بود و هنگامی که زمان دفاع از ولایت امیرالمومنین(ع) فرا رسید، فاصله میان او و امام معنا نداشت. او در رکاب علی(ع) ایستاد و جان خود را تقدیم کرد.

این دو تصویر، یک حقیقت بزرگ را پیش روی ما می گذارد:

ممکن است انسان در کنار امام باشد، اما از امام دور باشد؛ و ممکن است از امام دور باشد، اما دلش در کنار امام زندگی کند.

پس معیار، فاصله جغرافیایی نیست؛ فاصله قلبی است.

اربعین؛ راهی از پا به دل

اربعین، یکی از زیباترین جلوه های محبت و دلدادگی به اهل بیت(ع) است. میلیون ها انسان، با پای پیاده راهی می شوند؛ خستگی را تحمل می کنند، گرما و سرما را پشت سر می گذارند و در مسیری قدم می گذارند که قرن هاست با نام حسین(ع) گره خورده است.

اما شاید یکی از عمیق ترین پرسش های اربعین این باشد:

ما برای چه می رویم؟

اگر اربعین تنها یک سفر باشد، پس از بازگشت تمام می شود. اگر تنها یک تجربه معنوی موقت باشد، با پایان مسیر کم رنگ خواهد شد. اگر تنها مجموعه ای از عکس ها، خاطرات و احساسات باشد، دیر یا زود در میان روزمرگی های زندگی گم خواهد شد.

اما اگر اربعین، سفر انسان از «خود» به سوی «امام» باشد، آنگاه داستان متفاوت است.

در این صورت، هر قدم معنایی پیدا می کند. هر خستگی می تواند تمرینی برای صبر باشد، هر خدمت به زائر دیگری می تواند تمرینی برای فروتنی باشد و هر قدمی که انسان در مسیر برمی دارد، می تواند قدمی برای فاصله گرفتن از خودخواهی و نزدیک شدن به حقیقت باشد.

اربعین زمانی به مقصد می رسد که اثرش با رسیدن به کربلا تمام نشود.

شاید بتوان گفت سخت ترین بخش اربعین، نه رفتن به کربلا، بلکه بازگشت از کربلا با دلی متفاوت است.

آسان است انسان چند روزی از زندگی معمول فاصله بگیرد و در فضای معنوی زیارت قرار بگیرد؛ دشوار آن است که وقتی به خانه، کار، جامعه و زندگی روزمره بازگشت، همان روحیه را حفظ کند.

آسان است در مسیر امام حسین(ع) شعار بدهیم؛ دشوار آن است که در زندگی، دروغ نگوییم، حق کسی را ضایع نکنیم، در برابر ظلم بی تفاوت نباشیم، از منافع شخصی خود برای حقیقت بگذریم و هنگامی که اطاعت از حق با خواسته نفس ما تعارض پیدا کرد، حق را انتخاب کنیم.

اینجاست که اربعین از یک «مراسم» به یک «مکتب» تبدیل می شود.

آیا از زیارت برگشته ایم یا فقط از سفر؟

هر زیارتی باید اثری در انسان باقی بگذارد. اگر انسان به زیارت رفت و همان انسان قبلی برگشت، شاید لازم باشد از خود بپرسد که چه چیزی را در این مسیر پیدا کرده است.

قرار نیست انسان پس از زیارت، یک شبه معصوم شود. قرار نیست هیچ خطایی از او سر نزند. اما باید چیزی در او تغییر کرده باشد؛ حتی اگر این تغییر کوچک باشد.

شاید کنترل یک خشم، بخشیدن یک نفر، ترک یک عادت نادرست، وفاداری بیشتر به حق، توجه بیشتر به خانواده، دستگیری از یک انسان گرفتار یا حتی تصمیمی جدی برای اصلاح یک ضعف اخلاقی، نشانه واقعی اثرگذاری زیارت باشد.

زیارت اگر دل را تکان ندهد، تنها بدن را جابه جا کرده است.

و چه زیباست اگر انسان هنگام بازگشت از کربلا، از خود بپرسد:

من چه چیزی را در کربلا جا گذاشتم و چه چیزی را با خود آوردم؟

اگر تکبر را گذاشته و تواضع را آورده ای، اگر خودخواهی را گذاشته و محبت را آورده ای، اگر غفلت را گذاشته و عهد با امام را آورده ای، اگر سستی را گذاشته و اراده ای تازه برای بندگی آورده ای، آن گاه زیارت معنا پیدا کرده است.

ولایت؛ امتحان لحظه های دشوار

ولایت فقط در لحظه هایی که انتخاب آسان است معنا ندارد. حقیقت ولایت زمانی آشکار می شود که فرمان امام با میل انسان، منافع انسان یا خواسته نفس او در تعارض قرار بگیرد.

همه می توانند در روزهای آرام از محبت سخن بگویند. همه می توانند در جمعی که همه هم نظرند، شعار همراهی بدهند. اما ولایت در لحظه ای آشکار می شود که انسان باید میان «آنچه من می خواهم» و «آنچه حق می خواهد» یکی را انتخاب کند.

در آن لحظه است که معلوم می شود امام در زندگی ما «محبوب» است یا «امام».

محبوب را ممکن است دوست داشته باشیم؛ اما امام کسی است که راه او را بر خواسته خود مقدم می کنیم.

این همان تفاوت ظریفی است که گاهی در میان انبوه ظواهر دینی گم می شود. ممکن است ظواهر حفظ شوند، اما حقیقت ولایت در زندگی جاری نباشد. ممکن است زبان از محبت اهل بیت(ع) پر باشد، اما اخلاق، رفتار، انتخاب ها و سبک زندگی انسان هیچ نسبتی با آرمان آنان نداشته باشد.

ولایت، فقط آن چیزی نیست که درباره امام می گوییم؛ بخش مهم ترش آن چیزی است که به خاطر امام، در خودمان تغییر می دهیم.

فاصله واقعی کجاست؟

شاید فاصله واقعی میان انسان و امام، فاصله میان دو شهر نباشد؛ فاصله میان دو قلب باشد.

ممکن است کربلا را دیده باشیم، اما هنوز اسیر نفس خود باشیم. ممکن است بارها نام حسین(ع) را بر زبان آورده باشیم، اما در برابر حقی که با منافعمان در تضاد است، عقب نشینی کنیم.

و ممکن است انسانی ساده و گمنام باشد، حتی نتواند در هیچ زیارتی حضور پیدا کند، اما دلش چنان با حقیقت ولایت همراه باشد که در خلوت خود، راه امام را انتخاب کند.

این همان معنای عمیق «نزدیکی» است.

نزدیک بودن به امام یعنی خواسته های امام، در تصمیم های ما حضور داشته باشد.

یعنی وقتی میان راحتی و تکلیف قرار گرفتیم، تکلیف را انتخاب کنیم.

یعنی وقتی میان منفعت شخصی و حق قرار گرفتیم، حق را بفهمیم و برای آن هزینه بدهیم.

یعنی محبت به امام، از قلب به رفتار و از رفتار به سبک زندگی منتقل شود.

اربعین؛ آغاز راه، نه پایان آن

اربعین نباید پایان یک سفر باشد؛ باید آغاز یک عهد باشد.

عهدی با خود، با خدا و با امام که آنچه در مسیر آموخته ایم، در زندگی فراموش نکنیم.

کربلا فقط یک مکان نیست؛ یک معیار است. عاشورا فقط یک واقعه تاریخی نیست؛ یک آزمون همیشگی است. و اربعین فقط راه رفتن از نجف تا کربلا نیست؛ می تواند تمرینی باشد برای اینکه انسان از خود عبور کند و به حقیقت نزدیک شود.

چه بسیار کسانی که کربلا را دیده اند و چه بسیار کسانی که هنوز در آرزوی دیدن آن هستند. اما شاید پرسش مهم تر این باشد که:

آیا کربلا ما را دیده است؟

آیا حسین(ع) را فقط در حرم جست وجو کرده ایم یا در رفتار خود نیز نشانی از حسین(ع) پیدا کرده ایم؟

آیا از کربلا فقط خاطره ای زیبا با خود آورده ایم یا عهدی سنگین؟

اگر اربعین توانست ما را یک قدم به امام نزدیک تر کند، یک گناه را از ما دور کند، یک صفت ناپسند را در ما کمرنگ کند، یک انسان را به واسطه ما خوشحال کند و یک تصمیم درست را در زندگی مان رقم بزند، آن گاه راه رفته ایم؛ نه فقط با پا، که با دل.

و شاید حقیقت اربعین همین باشد:

مهم نیست چند کیلومتر به سوی امام رفته ایم؛ مهم این است که پس از بازگشت، چند قدم از خودمان فاصله گرفته ایم و چند قدم به امام نزدیک تر شده ایم.

زیرا در نهایت، فاصله میان ما و امام را جاده تعیین نمی کند؛ دل و عمل ما تعیین می کند.