نقد هگل
از یک نظر بد بیاری بود که هگل کوشید فلسفه خود را برپایه نظریه ای کلی درباره منطق قرار دهد و به ویژه مایه تاسف است که او نظر "دیالکتیک"را به عنوان نظریه ای مطرح کرده است که کل ما بعد الطبیعه را شامل می شود به طور کلی این کار او به تعبیر برتراند راسل حقیقت مهمی را روشن می سازد یعنی این را که هرچه منطق بدتر باشد نتایج ناشی از ان جالب توجه تر خواهد بود.هگل گمان میکرد که به جای صوری گرایی بیهوده منطق نوارسطویی ، علم جدیدی را قرار می دهد که هم صورت دارد هم محتوا، وبر اساس آن می تواند سرآغاز جدیدی برایمنطق ابداع کرد که به بحث از طبیعت خود وجود میگرداخت نه به بررسی ساختار صوری استدلال، سر وکار منطق با حقسقت است نه صرفا به این معانی صوریکه نشان می دهد کدامیک از دلایل متضمن حقیقت اند، بلکه به این معنای اساسی که میگوید حقیقت چیست وبنابراین حقیقی چیست(است)در اینجا(است) ناضر بر این همانی است.
در پرتو تحول وپیشرفت منطق جدید میتوان به پوچ بودن این طرح بلند پروازانه پی برد .منطق جدید نه تنها مابعد الطبیعه هگل بلکه شاخه خاصی از صوری گرایی را که ارسطو ارائه کرده است نیز از دستور کار خود کنار گذاشته است.
بنابراین امروزه ضروری است که در بررسی ومطالعه فلسفه هگل نسبت به آنچه خود او مجاز می دانسته است بیشتر به جزئیات وکمتر به نظام توجه کنیم.