روستاها فقط با مهاجرت خالی نمی شوند؛ گاهی امید از روستا مهاجرت می کند!

21 مرداد 1405 - خواندن 5 دقیقه - 13 بازدید

وقتی می گوییم «مهاجرت از روستا»، معمولا تصویر ساده ای در ذهنمان شکل می گیرد: خانه ای که بسته شده، زمینی که کمتر کشت می شود و خانواده ای که برای پیدا کردن زندگی بهتر راهی شهر شده است.

اما مهاجرت همیشه با رفتن آغاز نمی شود.

گاهی مهاجرت، پیش از آنکه انسان ها روستا را ترک کنند، در ذهن آن ها اتفاق می افتد.

جوانی را تصور کنید که هنوز در روستا زندگی می کند، اما هر روز به این فکر می کند که آینده اش جای دیگری است. زمین پدر را دوست دارد، اما نمی تواند آینده ای را که می خواهد در آن تصور کند. روستا را می شناسد، به کوچه هایش تعلق دارد، آدم هایش را می شناسد و خاطراتش در همین جا شکل گرفته است؛ اما وقتی درباره فردا فکر می کند، شهر را می بیند.

او هنوز نرفته است؛ اما بخشی از او، شاید مدت هاست که رفته باشد.

این بخش کمتر دیده شده مهاجرت روستایی است.

ما معمولا تعداد مهاجران را می شماریم، مقصدهای مهاجرت را بررسی می کنیم، سن و جنسیت مهاجران را تحلیل می کنیم و درباره پیامدهای اقتصادی مهاجرت سخن می گوییم. همه این ها مهم اند؛ اما یک سوال انسانی تر هم وجود دارد:

چه چیزی باعث می شود یک جوان احساس کند آینده اش در جایی غیر از زادگاهش قرار دارد؟

پاسخ همیشه کمبود درآمد نیست.

گاهی مسئله، کمبود امید به آینده است.

جوان روستایی فقط به دنبال شغل نیست؛ او به دنبال امکان ساختن یک زندگی است. می خواهد بداند اگر بماند، آیا می تواند پیشرفت کند؟ آیا می تواند شغلی متناسب با توانایی هایش پیدا کند؟ آیا می تواند خانواده ای تشکیل دهد؟ آیا فرزندش می تواند آموزش مناسبی دریافت کند؟ آیا می تواند به اینترنت، فناوری، بازار و فرصت های جدید دسترسی داشته باشد؟ و مهم تر از همه، آیا ماندن برای او یک «انتخاب» است یا فقط یک «اجبار»؟

اگر پاسخ این پرسش ها منفی باشد، مهاجرت دیگر صرفا یک تصمیم اقتصادی نیست؛ تبدیل می شود به تصمیمی درباره آینده.

از این منظر، مسئله روستا فقط این نیست که چند نفر مهاجرت کرده اند. مسئله این است که چند نفر هنوز باور دارند که می توانند آینده خود را در روستا بسازند.

این تفاوت بسیار مهم است.

ممکن است روستایی از نظر جمعیت هنوز زنده به نظر برسد؛ خانه ها روشن باشند، زمین ها کشت شوند و رفت وآمد ادامه داشته باشد. اما اگر جوانان آن روستا دیگر آینده ای برای خود در آن نبینند، بخشی از زندگی اجتماعی روستا پیشاپیش تضعیف شده است.

روستا فقط با کم شدن جمعیت خالی نمی شود؛
وقتی آرزوها، برنامه ها و رویاهای نسل جوان از آنجا فاصله می گیرند نیز چیزی از روستا کم می شود.

البته نباید مهاجرت را همیشه یک پدیده منفی دانست. مهاجرت می تواند فرصت باشد. فردی که به شهر می رود ممکن است دانش، درآمد، تجربه، مهارت و ارتباطات تازه ای به دست آورد و بخشی از آن را به خانواده و زادگاه خود منتقل کند. بسیاری از روستاها از طریق همین ارتباطات با جهان بیرون زنده مانده اند.

بنابراین، سوال درست این نیست که:

«چگونه جلوی مهاجرت را بگیریم؟»

شاید سوال دقیق تر این باشد:

«چگونه شرایطی ایجاد کنیم که ماندن نیز بتواند یک انتخاب قابل احترام و امیدوارکننده باشد؟»

این تغییر سوال، تغییر بزرگی در سیاست گذاری ایجاد می کند.

اگر هدف فقط جلوگیری از مهاجرت باشد، ممکن است سیاست گذار تلاش کند مردم را در روستا نگه دارد؛ اما اگر هدف ایجاد «امکان ماندن» باشد، باید به سراغ کیفیت زندگی، اشتغال، آموزش، دسترسی به فناوری، بازار، خدمات، مشارکت اجتماعی و امکان پیشرفت رفت.

هیچ جوانی را نمی توان فقط با توصیه به «دوست داشتن روستا» در روستا نگه داشت.

تعلق، به تنهایی کافی نیست.

تعلق زمانی می تواند به ماندن تبدیل شود که آینده نیز در کنار آن وجود داشته باشد.

شاید یکی از خطاهای ما در برنامه ریزی روستایی این باشد که روستا را بیشتر به عنوان مکانی برای «حفظ جمعیت» ببینیم، نه مکانی برای «ساختن آینده».

در حالی که اگر روستا قرار است زنده بماند، نباید فقط آدم هایش بمانند؛ باید فرصت زندگی کردن نیز در آن باقی بماند.

روستایی که جوانش بتواند در آن کار کند، یاد بگیرد، فناوری به کار بگیرد، کسب وکار راه بیندازد، به بازار وصل شود، خانواده تشکیل دهد و برای فرزندش آینده ای تصور کند، برای ماندن نیاز به شعار ندارد.

در چنین روستایی، ماندن از سر ناچاری نیست؛
یک انتخاب است.

و شاید آینده توسعه روستایی را نباید فقط در جلوگیری از تخلیه روستاها جست وجو کرد.

باید کاری کنیم که جوان روستایی وقتی به آینده نگاه می کند، فقط جاده خروج را نبیند.

گاهی برای نجات یک روستا، لازم نیست مردم را از رفتن بترسانیم؛

کافی است ماندن را دوباره به یک رویای ممکن تبدیل کنیم.