سرمد کاشانی
در قرن یازدهم هجری، در خیابان ها و کوچه های شهر دهلی مرد عریانی روزگار می گذراند که لخت مادرزاد بود و هیچ لباسی بر تن نمی کرد.
فرمانروای هند؛ اورنگ زیب (پسر همان شاهجهان که تاج محل را ساخته) این مرد را به جرم لخت و عور بودن و البته چند جرم دیگر از جمله: کفر به خدا و انکار معراج پیامبر به مرگ محکوم کرد.
در جمعه روزی از سال ۱۰۷۰ قمری، پس از نماز جماعت در کنار مسجد دهلی، او را در برابر چشم مردم گردن زدند.
این مرد که از شهر کاشان به هندوستان مهاجرت کرده بود《سعید سرمد کاشانی》نام داشت.
یهودی مسلمان شده ای که در اصفهان شاگردی ملاصدرا و میرفندرسکی را کرده و در حکمت و فلسفه به مقام رفیعی دست یافته بود. سرانجام در خط عرفان افتاد و مثل بسیاری از شاعران عهد صفوی به هند مهاجرت کرد.
چنان که اشاره شد؛ سرمد کاشانی پیش از مسلمان شدن یهودی بود و به شکل تخصصی در زمینه ی الهیات یهود مطالعه کرده بود. چنان که گفته اند تورات را از حفظ داشت و پیشوای یهودیان کاشان بود. او راجع به دین های مسیحیت و زرتشتی و همچنین ادیان هندی نیز مطالعه داشت و در نتیجه ی همین دانش گسترده بود که سرانجام راه و روش عرفانی خاصی در پیش گرفت و در تمام زندگی اش به ترویج آن پرداخت.
سرمد در شهرهای هند می گشت و سعی می کرد با هر کسی سخن بگوید. او مردم را از تعصب دینی برحذر می داشت و عقیده داشت غرق شدن در ظواهر هیچ یک از ادیان موجبات رستگاری انسان را فراهم نمی کند.
کم ترین توجهی به مادیات نداشت. چنان که حتی تکه پارچه ای نداشت تا با آن عورتش را بپوشاند.
تسامح و تساهلی که او مروج آن بود چنان در میان مردم رسوخ کرده بود که عالمان متعصب دینی با حمایت حکومت هند او را با منصور حلاج (عارف و شاعر قرن سوم) هم سرنوشت کردند و به قتل او فتوا دادند:
عمری است که آوازه ی منصور، کهن شد
من از سر نو جلوه دهم دار و رسن را...
***
می خواهم درمورد شعر و شاعری سرمد چند نکته بگویم و ابیاتی از شعرهایش نقل کنم. زیرا اگر به وجوه دیگر زندگی او بپردازم سخن به درازا می کشد. شخصیت عجیب و نوع خاص زندگی او باعث شده تا افسانه های بسیاری درباره ی او ساخته شود. خصوصا درباره ی مرگ دردناکش...
برای مثال رضاقلی خان هدایت در ریاض العارفین می گوید: از دربار سلطان تا حوالی مسجد جامع [دهلی] که مدفن اوست، بیست و چهار رباعی بدیهتا گفته...
پرداختن به هر کدام از این موارد و اعتبار تاریخی شان مجالی دیگر می طلبد.
آن چه از سرمد کاشانی باقی مانده حدودا سیصد رباعی است که باعث می شوند او را اساسا شاعری رباعی سرا بشناسیم. هر چند از سرمد ابیات پراکنده ای باقی مانده که نشان می دهند او در قوالب مختلف طبع آزمایی کرده، اما این ابیات به قدری پراکنده و اندک اند که در برابر رباعی های او قابل توجه نیستند.
در ادامه چند رباعی از او بخوانید!
گویند این رباعی ها را به ترتیب در جواب پادشاه هند اورنگ زیب و ملا عبدالقوی قاضی القضات دهلی که به او تکلیف کرده بودند لباس بپوشد، سروده است:
آن کس که تو را تاج جهان بانی داد
ما را همه اسباب پریشانی داد
پوشاند لباس، هر که را عیبی دید
بی عیبان را لباس عریانی داد
***
خوش بالایی، کرده چنین پست مرا
چشمی به دو جام برده از دست مرا
او در بغل من است و من در طلبش
دزد عجبی برهنه کرده ست مرا...
از رباعی هایی که باعث شده او را بی دین بدانند:
سرمد! تو حدیث کعبه و دیر مکن
در وادی شک چو گمرهان سیر مکن
رو شیوه ی بندگی ز شیطان آموز
یک قبله گزین و سجده بر غیر مکن
این رباعی دربرگیرنده ی یکی از مقولات کهن عرفانی یعنی《بی گناه دانستن شیطان》است! بر این اساس که عقیده دارند؛ شیطان چون مستغرق در عشق پروردگار بود به آدم سجده نکرد و سجده بر غیر خدا را روا ندانست.