ارتش آمریکا فقط در هالیوود شکست ناپذیر است!

4 شهریور 1405 - خواندن 11 دقیقه - 25 بازدید




 

بازی قدرت در عرصه نظام بین الملل، همواره صحنه فروپاشی توهمات متکی بر زور در برابر صخره سخت واقعیت ها بوده است. برای کالبدشکافی دقیق ناکامی آمریکا در برابر جمهوری اسلامی ایران، پیش از ورود به میدان نبرد، باید به تاریک خانه ذهن تصمیم سازان واشنگتن در دوران ریاست جمهوری «دونالد ترامپ» نفوذ کرد. در این مقطع، سیاست گذاری کلان آمریکا بر پایه نگاهی سوداگرانه و معامله گرایانه استوار شده بود. عالی ترین مقام کاخ سفید، با پیشینه ای کاملا تجاری و غیرسیاسی، جهان را به مثابه یک بنگاه اقتصادی می پنداشت که در آن می توان با اعمال فشارهای نامتعارف و ایجاد شوک های روانی، هر رقیبی را به تسلیم واداشت. این اختلال در دستگاه محاسباتی، با نوعی خودشیفتگی سیاسی و توهم قدرت مطلق همراه بوده – و هست – که به بازتولید نسخه ناقصی از «نظریه مرد دیوانه» (تظاهر به غیرقابل پیش بینی بودن برای مرعوب ساختن حریف) انجامیده است.

در امتداد این اختلال محاسباتی، دستگاه دیپلماسی ایالات متحده نیز دچار دگردیسی شد. وزارت خارجه این کشور، رسالت ذاتی خود را به عنوان نهادی برای حل وفصل مناقشات از دست داد و رسما به یک «اتاق عملیات جنگ ترکیبی و تروریسم اقتصادی» تقلیل یافت. آنان بر این باور توهم آمیز تکیه داشتند که ترکیب فشار فلج کننده اقتصادی با سایه سنگین تهدیدات نظامی، به صورت خودکار به فروپاشی درونی و تسلیم بی قیدوشرط تهران می انجامد؛ اما پیوندخوردن این ذهنیت معامله گرایانه با واقعیت های میدانی، زنجیره ای از رویدادهای علی و معلولی را رقم زد که نه تنها به اهداف واشنگتن نرسید، بلکه به بی سابقه ترین رویارویی نظامی در شکل نامتقارن و شکست راهبردی محور آمریکایی‑صهیونیستی ختم شد. با توجه به این اشارات، به بررسی شکست های سیاست گذاران آمریکایی در دوران ریاست جمهوری ترامپ در برابر جمهوری اسلامی ایران می پردازم.

۱. بطلان توهم اقتصادمحور؛ شکست در ایجاد فروپاشی ساختاری: نخستین خشت دیوار کج راهبرد واشنگتن، بر پایه پیش فرضی کاملا اقتصادمحور بنا شده بود. دستگاه محاسباتی آمریکا کارزاری را آغاز کرد که هدف اعلامی آن، به صفر رساندن شریان های حیاتی و صادراتی ایران بود. از منظر ایالات متحده، علت (تحریم های بی سابقه و انسداد مالی) باید در کوتاه ترین زمان ممکن به معلول (شورش های اجتماعی، ازهم گسیختگی شیرازه اقتصاد ملی و تسلیم حاکمیت) ختم می شد؛ اما در عرصه عمل، این ماشین محاسباتی از کار افتاد. اقتصاد ایران با تکیه بر ظرفیت های دورزدن تحریم ها و فعال سازی سازوکارهای انطباقی، از نقطه جوش مدنظر واشنگتن عبور کرد. ناتوانی در ترجمه «فشار اقتصادی» به «فروپاشی سیاسی»، به کاخ سفید ثابت کرد که استفاده از اقتصاد به عنوان اهرم فشار و در پی آن ایجاد فشار روانی در بطن جامعه، در برابر کشوری با عمق راهبردی و ساختار تاب آور، به بن بست رسیده است.

۲. ناتوانی در نابودی تاسیسات هسته ای و شکست در رویارویی مستقیم محدود: هنگامی که توهم فروپاشی اقتصادی رنگ باخت، لایه دوم تقابل با فعال سازی گزینه سخت و عملیات مستقیم نظامی کلید خورد؛ لایه ای که به رویارویی محدودی در خرداد ۱۴۰۴ انجامید. ایالات متحده که در متوقف سازی کامل برنامه هسته ای و نظامی ایران ناکام مانده بود، در میانه مذاکرات غیرمستقیم، با مداخله مستقیم و پشتیبانی از رژیم صهیونیستی، تهاجمی چندلایه را طراحی کرد. این عملیات نظامی به گونه ای برنامه ریزی شده بود که با یک ضربه ناگهانی، شبکه فرماندهی و روان جامعه را متلاشی کند. رژیم صهیونی با ترور دانشمندان و سرداران، موفقیتی کوتاه مدت به دست آورد؛ اما پس از چند ساعت و موج نخست حملات ایران، بازوی پهپادی ایران با گسیل ده ها پرنده، آسمان سرزمین اشغالی را شکافت. این تنها پیش درآمدی بر توفانی دوازده روزه بود. با فرارسیدن روزهای آخر این جنگ محدود، ماشین موشکی ایران پاسخ های کوبنده تر و ویرانگرتری به تجاوز رژیم می داد و اهداف نظامی، امنیتی و اقتصادی دشمن نابود می شد. آمریکا با عنوان «داور خودخوانده» به میانه این جنگ آمد تا هرچه سریع تر به این فضای ملتهب علیه اسرائیل خاتمه دهد و با ردوبدل کردن پیام با دستگاه حکمرانی ایران، درخواست آتش بس داد؛ و نظام حکمرانی که برآورد پاسخ های مهلک بر پیکره سرزمین اشغالی را داشت، این آتش بس را پذیرفت. تناقض گویی های بعدی دونالد ترامپ – که ابتدا ادعای نابودی کامل تاسیسات ایران را مطرح کرد و چند ماه بعد مدعی شد ایران تنها دو هفته با سلاح هسته ای فاصله دارد – سند روشنی بر سردرگمی و شکست این کارزار نظامی بود.

۳. ناکامی در دیپلماسی اجبارآمیز و فروپاشی معادله وحشت: شکست در لایه نظامی، واشنگتن را ناگزیر به بازگشت به میز مذاکره کرد. با این حال، ایالات متحده با پیشبرد «دیپلماسی اجبارآمیز» در پی جبران شکست های میدانی و اخذ امتیازات بیشتر بود. منطق دیپلماسی اجبارآمیز کاخ سفید بر این پایه استوار بود که با وارد آوردن یک شوک نظامی در سایه، دستگاه محاسباتی هیئت حاکمه ایران دچار فلج ادراکی می شود و دیپلمات های ایرانی با هراس از آغاز جنگی فراگیر، با موضع ضعف و تسلیم پای میز مذاکره حاضر می شوند؛ اما رویدادهای میدانی نشان داد که ایران نه تنها مرعوب سایه جنگ نشده، بلکه آماده است هزینه تقابل را برای طرف مقابل به سطحی غیرقابل تحمل ارتقا دهد. در نتیجه، تلاشی که قرار بود از طریق ارعاب نظامی به یک «امتیاز دیپلماتیک» ختم شود، به معکوس شدن معادله وحشت انجامید. دیپلمات های ایرانی با پشتیبانی آتش بارهای موشکی، وارد مذاکرات شدند.

۴. تغییر موازنه قوا و تثبیت برتری در آبراهه های راهبردی؛ برون داد نبرد رمضان در تنگه هرمز: سیاست گذاران آمریکایی با فشار لابی گسترده صهیونی، بار دیگر در میانه مذاکرات وارد جنگ با جمهوری اسلامی ایران شدند. این ائتلاف – آمریکا و رژیم اشغالگر – بر این باور بود که می تواند ضربات ایران را تحمل کند و در مقابل، حکمرانان ایرانی با پاسخ های کنترل شده می کوشند سطح تنش را حفظ کنند. لیکن ترور رهبر جمهوری اسلامی ایران و قائد امت اسلامی –شهید سید علی حسینی خامنه ای – نه تنها دستگاه حکمرانی، بلکه جامعه ایران را بر آن داشت که با تمام قوا وارد صحنه جنگ شود و سطح تنش را به بالاترین حد ممکن برساند. در نخستین ساعات این تخاصم، ترامپ هدف خود را «تسلیم بدون قید و شرط، سقوط نظام جمهوری اسلامی و تسلیم نیروهای مسلح ایران» اعلام کرد؛ اما در مقابل، در کمتر از یک ساعت، ضربات کوبنده موشکی و پهپادی ایران به تمام پایگاه های آمریکا در منطقه، نخستین شوک را به کاخ سفید وارد کرد؛ تا جایی که ترامپ در مصاحبه ای اذعان کرد انتظار چنین واکنش سختی را نداشته است. این محاسبه غلط و کم عمق، پیامدی کاملا وارونه داشت و جمهوری اسلامی با اعمال حاکمیت قاطع بر تنگه هرمز، ماشین جنگی دشمن را فلج کرد. بستن هوشمندانه این آبراهه حیاتی به دست نیروهای مسلح ایران، شوکی بی سابقه به اقتصاد انرژی و ماشین جنگی دشمن وارد کرد و معادلات نبرد را به کلی دگرگون ساخت.

اهمیت و بزرگی این رویداد زمانی در تاریخ تثبیت شد که قدرتمندترین ناوگان های دریایی ایالات متحده و متحدانش، با وجود صف آرایی گسترده در منطقه جنگی، در بازگشایی این گذرگاه و تحمیل اراده خود با ناتوانی و فلج عملیاتی روبه رو شدند. شکست واشنگتن در بازگشایی سد دریایی ایران نشان داد که جنگ چهل روزه ای که قرار بود نظام حاکم بر تهران را تغییر دهد، رژیم راهبری تنگه هرمز را تغییر داد. در عمل، بستن به موقع تنگه به آوردگاهی بدل شد که در آن، موازنه قوا به طور رسمی به سود ایران تغییر یافت.

۵. انزوای دیپلماتیک و ناکامی در شبکه سازی و اجماع سازی جهانی: شکست آمریکا در پهنه دریا و ناتوانی در تامین امنیت پایگاه های خود در کشورهای مجاور ایران، دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده را به تکاپو انداخت تا ناتوانی میدانی خود را با یارگیری سیاسی جبران کند. منطق این اقدام روشن بود: واشنگتن به یک ائتلاف جهانی نیاز داشت تا بار سنگین شکست های خود را با دیگر کشورها تقسیم کند و به فشارهای خود مشروعیت بین المللی ببخشد؛ اما نتیجه این تلاش ها، پرده ای دیگر از افول جایگاه آمریکا را به نمایش گذاشت. واشنگتن در ایجاد جبهه متحد علیه ایران با شکست مطلق روبه رو شد. حتی شرکای اروپایی و کشورهای عضو ناتو نیز از پیوستن به کارزارهای نظامی و دریایی کاخ سفید در خلیج فارس امتناع ورزیدند. ناتوانی در شبکه سازی نشان داد که ادراک تهدید ساختگی علیه ایران، دیگر در نظام بین الملل خریدار ندارد و واشنگتن در پیشبرد سیاست های مستکبرانه خود، تنهاتر از هر زمان دیگری است.

۶. شکست عملیاتی در عمق سرزمینی ایران: یکی از پیچیده ترین لایه های این ناکامی نظامی، در عرصه عملیات های ویژه و تلاش برای نفوذ به عمق راهبردی خاک ایران رقم خورد. پس از شکست ائتلاف سازی جهانی، دستگاه های اطلاعاتی و نظامی دشمن که تشنه دستاوردی ملموس بودند (علت)، عملیاتی فوق محرمانه و ترکیبی و پیچیده را برای نفوذ به تاسیسات هسته ای در جنوب اصفهان طراحی کردند. هدف این عملیات، سرقت اورانیوم غنی شده و منهدم سازی زیرساخت های کلیدی این منطقه بود؛ اما این توطئه با سد ستبر بیداری پدافندی مواجه شد (معلول). نیروهای واکنش سریع ایران، پیش از آنکه متجاوزان بتوانند اقدامی کنند، این شبکه را رهگیری و در درگیری کوتاه مدتی متلاشی کردند. انهدام تعداد قابل توجهی از بالگردها و هواپیماهای متجاوزان در این عملیات ناکام، ضربه ای مهلک بر پیکره سازمان اطلاعاتی دشمن وارد آورد. این شکست مفتضحانه به جهانیان نشان داد که نیروی نظامی آمریکا فقط در هالیوود شکست ناپذیر است.

۷. سقوط اخلاقی و توسل به گفتمان جنایات جنگی: آخرین حلقه زنجیره شکست، فروریختن کامل نقاب از چهره مدعیان حقوق بشر و سقوط در ورطه بی اخلاقی بود. هنگامی که ماشین جنگی، ابزارهای تحریمی، اهرم های دیپلماتیک و عملیات های پنهان نظامی یکی پس از دیگری درهم شکستند و هیچ راهکار خردمندانه ای برای مهار قدرت ایران باقی نماند، ترامپ در اوج استیصال، رویکردی هنجارشکنانه در پیش گرفت و به صراحت، گفتمان «جنایات جنگی» را جایگزین ادبیات سیاسی کرد. رئیس جمهور ایالات متحده، با کنار گذاشتن تمام موازین حقوق بین الملل، رسما محو تمدن ایران و نابودی پایگاه های فرهنگی کشور را مطرح کرد. این جنون سیاسی به همین جا ختم نشد؛ تلاش برای تغییر نقشه و جغرافیای ایران، و نیز تسلیح آشکار گروهک های تروریست تجزیه طلب داخلی برای ایجاد حمام خون در شهرهای ایران، به دستور کار رسمی وی بدل شد. این رویکرد جنون آمیز، هیچ دستاورد میدانی یا راهبردی به همراه نداشت، بلکه به عنوان سندی قطعی از شکست سه گانه واشنگتن (سیاسی، نظامی و اخلاقی) در تاریخ ثبت شد. دولتی که روزی سودای تغییر رفتار ایران را در سر می پروراند، سرانجام به جایی رسید که جز تهدید به نابودی تمدن یک ملت باستانی، حربه ای در دست نداشت.

سرانجام می توان گفت که کارزار «فشار همه جانبه» که بر پایه محاسبات سوداگرانه بنا شده بود، به دلیل خوانش نادرست از ظرفیت های تاب آوری ملی و قدرت بازدارندگی فعال جمهوری اسلامی، به فروپاشی ای دومینووار در هفت جبهه درهم تنیده انجامید. ایالات متحده نه تنها نتوانست هیچ یک از اهداف اعلامی خود را محقق کند، بلکه با دستان خود به انسجام درونی ایران یاری رساند و جایگاه منطقه ای و جهانی جمهوری اسلامی ایران را به طور چشمگیر و بی سابقه ای تقویت کرد؛ تا جایی که برخلاف پندار خام مقامات کاخ سفید، نیروهای منطقه ای – نظیر حزب الله – با قدرتی مضاعف به میدان بازگشتند. این مسیر پیموده شده، کلاس درسی در دانش روابط بین الملل است که اثبات می کند سلاح اقتصاد و توهم قدرت نظامی، در برابر اراده و عمق راهبردی یک ملت مستحکم، همواره به شکست و رسوایی محکوم است.