بازنشستگی در اقتصاد تورمی؛ وقتی پایان کار، آغاز نگرانی است

8 شهریور 1405 - خواندن 16 دقیقه - 34 بازدید


یادداشتی درباره قدرت خرید، امنیت اقتصادی و حق انتخاب در سال های پایانی اشتغال

برای بسیاری از افراد، بازنشستگی باید پایان یک دوره طولانی کار و آغاز مرحله ای آرام تر از زندگی باشد؛ دوره ای که فرد پس از سال ها فعالیت و پرداخت حق بیمه، بتواند زمان بیشتری را در کنار خانواده بگذراند، به سلامت خود توجه کند، سفر برود، به علایق شخصی بپردازد و بخشی از زندگی را بدون دغدغه های شغلی تجربه کند. اما در اقتصادی که تورم و افزایش مستمر هزینه های زندگی، برنامه ریزی بلندمدت خانوار را دشوار کرده است، رسیدن به سن بازنشستگی برای بخشی از شاغلان معنای دیگری پیدا کرده است. فردی که سال ها منتظر چنین روزی بوده، ممکن است در آستانه خروج از بازار کار به جای احساس آرامش، دچار نگرانی شود و از خود بپرسد آیا درآمدی که پس از بازنشستگی دریافت خواهد کرد، برای حفظ سطح زندگی فعلی او کافی خواهد بود یا خیر. این نگرانی زمانی جدی تر می شود که فرد احساس کند درآمد دوران اشتغال و درآمد دوران بازنشستگی فاصله قابل توجهی با یکدیگر دارند و در عین حال، قیمت کالاها و خدمات نیز با سرعتی افزایش می یابد که پیش بینی هزینه های سال های آینده را دشوار می کند.

در اینجا باید به یک نکته مهم درباره ساختار بازنشستگی در ایران توجه کرد. بازنشستگی برای بسیاری از کارکنان صرفا یک انتخاب کاملا آزادانه و فردی نیست که شخص بتواند هر زمان که خواست درباره آن تصمیم بگیرد. شرایط بازنشستگی تابع قوانین و مقررات مربوط به سن، سابقه خدمت، نوع استخدام، صندوق بازنشستگی و سایر الزامات قانونی است و در مواردی که فرد شرایط مقرر را احراز می کند، ادامه خدمت در همان وضعیت شغلی ممکن است دیگر در اختیار کامل او نباشد. بنابراین، وقتی فردی در آستانه بازنشستگی می گوید «هنوز می توانم کار کنم و ترجیح می دهم چند سال دیگر خدمت کنم»، باید میان دو موضوع تفاوت گذاشت: توانایی و تمایل فرد برای ادامه فعالیت از یک سو و امکان قانونی ادامه خدمت از سوی دیگر. ممکن است فرد واقعا علاقه مند باشد همچنان کار کند، درآمد شغلی خود را حفظ کند و از افزایش های آینده حقوق بهره مند شود، اما رسیدن به شرایط قانونی بازنشستگی عملا او را از ادامه مسیر قبلی خارج کند. اینجاست که مسئله بازنشستگی از یک تصمیم شخصی به موضوعی اقتصادی و سیاستی تبدیل می شود.

مشکل اصلی در چنین شرایطی فقط رقم حقوق بازنشستگی نیست، بلکه قدرت خرید واقعی آن است. ممکن است رقم حقوق بازنشسته در هر سال افزایش پیدا کند، اما اگر هزینه های زندگی با سرعت بیشتری افزایش یابد، این افزایش اسمی لزوما به معنای افزایش رفاه نیست. برای مثال، فردی که در پایان دوره اشتغال خود درآمدی دارد که به سختی هزینه های خانوار را پوشش می دهد، ممکن است پس از بازنشستگی با درآمد پایین تری مواجه شود؛ در حالی که هزینه های مسکن، خوراک، درمان، حمل ونقل و سایر نیازهای ضروری زندگی همچنان پابرجاست. اگر در سال های بعد نیز تورم ادامه پیدا کند، فاصله میان درآمد و هزینه می تواند بیشتر شود. بنابراین، فردی که امروز درباره بازنشستگی نگران است، در واقع درباره «عدد حقوق» نگران نیست؛ او درباره این پرسش نگران است که این حقوق در آینده چه مقدار کالا و خدمات برای او خواهد خرید؟ همین تفاوت میان درآمد اسمی و قدرت خرید واقعی است که می تواند نگاه افراد به بازنشستگی را تغییر دهد.

در چنین اقتصادی، طبیعی است که فرد در آستانه بازنشستگی به ادامه خدمت فکر کند. او ممکن است محاسبه کند که اگر چند سال دیگر در وضعیت اشتغال باقی بماند، درآمد فعلی خود را حفظ می کند، از افزایش های احتمالی حقوق بهره مند می شود و در برخی شرایط نیز سابقه بیشتر می تواند بر وضعیت مزایای آینده او اثرگذار باشد. این محاسبه لزوما نشانه علاقه شدید به کار نیست. گاهی فرد از نظر جسمی و روحی به استراحت نیاز دارد، اما نااطمینانی اقتصادی باعث می شود ادامه اشتغال را انتخاب مطلوب تری بداند. در واقع، او تلاش می کند با چند سال درآمد بیشتر، خود را در برابر هزینه های آینده بیمه کند. این رفتار از منظر اقتصاد خانوار کاملا قابل فهم است، زیرا فرد می داند وقتی از درآمد شغلی خارج شود، امکان جبران کاهش درآمد از طریق افزایش ساعات کار یا تغییر شغل ممکن است برای او بسیار محدودتر باشد.

البته در این میان نباید تصور کرد که هر فردی که تمایل دارد بیشتر کار کند، الزاما تحت فشار اقتصادی قرار دارد. بسیاری از افراد باسابقه، به ویژه کسانی که دارای تخصص و تجربه بالا هستند، همچنان از فعالیت حرفه ای خود لذت می برند و احساس می کنند می توانند برای سازمان و جامعه ارزش آفرین باشند. یک استاد، پزشک، مهندس، حسابدار، مدیر یا کارشناس باتجربه ممکن است ترجیح دهد چند سال بیشتر فعالیت کند، زیرا کار برای او فقط منبع درآمد نیست و بخشی از هویت حرفه ای و اجتماعی او را تشکیل می دهد. اما تفاوت مهمی میان «ادامه کار از روی علاقه» و «ادامه کار از ترس آینده مالی» وجود دارد. در حالت اول، ادامه فعالیت یک انتخاب است؛ در حالت دوم، ادامه فعالیت می تواند واکنشی به ناامنی اقتصادی باشد. سیاست گذار باید این دو وضعیت را از یکدیگر تفکیک کند، زیرا هدف سیاست بازنشستگی نباید صرفا این باشد که افراد را هرچه دیرتر از بازار کار خارج کند، بلکه باید شرایطی فراهم شود که فرد بتواند بدون ترس از آینده درباره ادامه فعالیت یا بازنشستگی تصمیم بگیرد.

مسئله زمانی پیچیده تر می شود که بدانیم هزینه های زندگی یک فرد با رسیدن به سن بازنشستگی متوقف نمی شود. بازنشسته همچنان باید برای مسکن، خوراک، پوشاک، حمل ونقل، قبوض و درمان هزینه کند و حتی ممکن است با افزایش برخی هزینه ها مواجه شود. در بسیاری از خانواده ها نیز مسئولیت های مالی فرد با بازنشستگی پایان نمی یابد. ممکن است فرزندی هنوز شغل مناسبی نداشته باشد، فرزند دیگری در آستانه ازدواج باشد یا خانواده برای تامین مسکن با مشکل مواجه باشد. ممکن است هزینه تحصیل یا درمان اعضای خانواده همچنان بخشی از درآمد والدین را مصرف کند. بنابراین، حقوق بازنشستگی در بسیاری از موارد تنها درآمد یک فرد نیست، بلکه بخشی از منابع مالی کل خانواده است. کاهش قدرت خرید این درآمد می تواند مستقیما بر زندگی همسر، فرزندان و حتی نسل بعد تاثیر بگذارد و به همین دلیل، مسئله بازنشستگی را باید در چارچوب اقتصاد خانوار تحلیل کرد، نه صرفا در قالب رابطه میان یک فرد و صندوق بازنشستگی.

در این میان، مسکن یکی از مهم ترین متغیرهای تعیین کننده کیفیت زندگی بازنشستگان است. بازنشسته ای که صاحب خانه است و بازنشسته ای که باید هر ماه اجاره پرداخت کند، از نظر اقتصادی در یک موقعیت قرار ندارند. برای فرد اجاره نشین، افزایش هزینه مسکن می تواند بخش بزرگی از درآمد ثابت او را به خود اختصاص دهد و منابع باقی مانده برای سایر نیازها را کاهش دهد. در چنین وضعیتی، فرد ممکن است ابتدا سفر و تفریح را حذف کند، سپس خریدهای غیرضروری را کاهش دهد و در نهایت حتی در تامین برخی هزینه های ضروری با مشکل مواجه شود. از سوی دیگر، فردی که مالک مسکن است، هرچند همچنان با افزایش هزینه های زندگی مواجه است، اما حداقل با یک هزینه ثابت و سنگین ماهانه مانند اجاره روبه رو نیست. بنابراین، نمی توان درباره کفایت حقوق بازنشستگی بدون توجه به وضعیت مالکیت یا اجاره نشینی خانوار قضاوت کرد. یک رقم واحد برای همه بازنشستگان، لزوما معنای اقتصادی یکسانی ندارد.

درمان نیز در این معادله جایگاه ویژه ای دارد. با افزایش سن، اهمیت مراقبت های پزشکی و هزینه های مرتبط با سلامت بیشتر می شود و در عین حال، بسیاری از هزینه های درمانی قابل حذف یا تعویق نیستند. اگر قیمت یک کالای غیرضروری افزایش یابد، خانوار می تواند خرید آن را به آینده موکول کند؛ اما در مورد بیماری، دارو یا خدمات ضروری پزشکی چنین امکانی همیشه وجود ندارد. یک هزینه درمانی سنگین می تواند بخش بزرگی از پس انداز یک خانوار را از بین ببرد و بازنشسته ای را که درآمد ماهانه محدودی دارد، با فشار مالی جدی مواجه کند. بنابراین، امنیت دوران بازنشستگی فقط به این بستگی ندارد که فرد هر ماه چه مبلغی دریافت می کند؛ به این نیز بستگی دارد که تا چه اندازه در برابر شوک های مالی مانند بیماری، تعمیرات ضروری، افزایش هزینه مسکن یا سایر مخارج پیش بینی نشده آسیب پذیر است.

از همین جا می توان به یکی از ابعاد مهم تر مسئله رسید: بازنشستگی فقط مسئله درآمد نیست؛ مسئله کرامت و استقلال اقتصادی است. فردی که چند دهه کار کرده است، طبیعی است که انتظار داشته باشد پس از پایان دوره اشتغال بتواند حداقل سطحی از استقلال مالی خود را حفظ کند. اگر درآمد بازنشستگی به اندازه ای محدود باشد که فرد برای هزینه های عادی زندگی ناچار به دریافت کمک مستمر از فرزندان شود، مسئله فقط کاهش قدرت خرید نیست. وابستگی مالی می تواند بر احساس استقلال فرد، روابط خانوادگی و کیفیت زندگی او نیز اثر بگذارد. در جامعه ای که خانواده بخش مهمی از شبکه حمایت اقتصادی را تشکیل می دهد، کمک فرزندان به والدین موضوعی طبیعی و ارزشمند است، اما نباید این حمایت خانوادگی به تنها راه حفظ حداقل سطح زندگی بازنشستگان تبدیل شود. نظام بازنشستگی باید بتواند نقش خود را در تامین امنیت اقتصادی دوران سالمندی ایفا کند.

از سوی دیگر، خروج اجباری نیروی انسانی باتجربه نیز هزینه هایی برای اقتصاد دارد. فردی که ۳۰ سال یا بیشتر در یک حرفه فعالیت کرده است، فقط یک نیروی حقوق بگیر نیست؛ او حامل دانش، تجربه، مهارت و شناختی است که طی سال ها شکل گرفته است. اگر فردی همچنان توانایی و انگیزه فعالیت دارد اما صرفا به دلیل رسیدن به شرایط بازنشستگی از محیط کار خارج شود، سازمان ممکن است بخشی از سرمایه انسانی خود را از دست بدهد. البته این به معنای آن نیست که همه افراد باید تا سنین بالاتر در بازار کار باقی بمانند. سلامت، توانایی جسمی، ماهیت شغل و ترجیح شخصی افراد متفاوت است. مسئله اصلی ایجاد انعطاف است؛ یعنی فردی که می خواهد و می تواند کار کند، امکان ادامه فعالیت به شکل مناسب داشته باشد و فردی که نیازمند استراحت است، بتواند بدون نگرانی مالی بازنشسته شود.

از این منظر، شاید یکی از راه های قابل بررسی، حرکت از یک نگاه کاملا دوگانه به سمت الگوهای انعطاف پذیرتر باشد. به این معنا که میان اشتغال کامل و خروج کامل از بازار کار، گزینه های دیگری نیز وجود داشته باشد؛ مانند فعالیت پاره وقت، مشاوره، انتقال تجربه، قراردادهای محدود یا سایر اشکال فعالیت متناسب با توانایی فرد و مقررات مربوط. چنین سازوکاری می تواند هم به فرد اجازه دهد بخشی از درآمد و هویت حرفه ای خود را حفظ کند و هم به سازمان کمک کند از تجربه نیروهای باسابقه استفاده کند. البته طراحی چنین سیاستی نیازمند بررسی دقیق آثار آن بر صندوق های بازنشستگی، بازار کار و فرصت های شغلی نسل جوان است و نمی توان بدون مطالعه، یک نسخه واحد برای همه مشاغل پیشنهاد کرد. اما اصل انعطاف پذیری می تواند جایگزین مناسبی برای نگاه صفر و یکی به بازنشستگی باشد.

در عین حال، نباید تمام مسئله را به تصمیم فرد یا نحوه خروج او از بازار کار محدود کرد. تورم ریشه بسیاری از این نگرانی هاست. وقتی قیمت ها با سرعت بالا و برای مدت طولانی افزایش پیدا می کنند، حتی درآمدی که در زمان بازنشستگی مناسب به نظر می رسد، ممکن است چند سال بعد قدرت خرید بسیار پایین تری داشته باشد. از این منظر، سیاست افزایش حقوق بازنشستگان اگرچه ضروری است، اما به تنهایی نمی تواند جایگزین ثبات اقتصادی شود. اگر تورم بالا باشد، افزایش اسمی حقوق دائما در حال جبران افزایش قیمت های گذشته خواهد بود و بخشی از اثر آن پیش از رسیدن به خانوار از بین خواهد رفت. به همین دلیل، حمایت از بازنشستگان باید در کنار سیاست های کنترل تورم، حفظ قدرت خرید، تقویت پوشش درمانی و اصلاح ساختار مالی صندوق های بازنشستگی دنبال شود.

البته پایداری صندوق های بازنشستگی نیز مسئله ای جدی است که نمی توان آن را نادیده گرفت. صندوقی که منابع پایدار کافی نداشته باشد، در بلندمدت نمی تواند تعهدات خود را به شکل مطمئن انجام دهد. بنابراین، اصلاح نظام بازنشستگی ناگزیر است میان چند هدف تعادل ایجاد کند: حفظ پایداری مالی صندوق ها، ایجاد انگیزه برای مشارکت بیمه ای شاغلان، تامین درآمد کافی برای بازنشستگان و توزیع عادلانه بار مالی میان نسل ها. دشواری اصلی دقیقا در همین نقطه است؛ زیرا هر تصمیمی درباره سن بازنشستگی، سنوات، نرخ حق بیمه، نحوه محاسبه مستمری یا افزایش حقوق می تواند پیامدهایی برای نسل های مختلف داشته باشد. اصلاحات پایدار باید به گونه ای طراحی شود که مشکل امروز را با ایجاد بحران بزرگ تر برای فردا حل نکند.

موضوع دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد، اعتماد نسل شاغل به آینده نظام بازنشستگی است. فرد شاغل امروز سال ها حق بیمه پرداخت می کند، اما مزایای اصلی این مشارکت را در آینده دریافت خواهد کرد. اگر او احساس کند که با وجود سال ها پرداخت حق بیمه، در دوران بازنشستگی قدرت خرید مناسبی نخواهد داشت، ممکن است نگاهش به آینده تغییر کند. در چنین شرایطی، افراد ممکن است تلاش کنند از طریق شغل دوم، پس انداز، خرید دارایی یا سرمایه گذاری، خود را برای آینده آماده کنند. چنین رفتارهایی در ذات خود منفی نیست، اما اگر بخش بزرگی از جامعه احساس کند نظام بازنشستگی به تنهایی نمی تواند امنیت دوران سالمندی را فراهم کند، فشار بیشتری بر خانوارها وارد خواهد شد. در نتیجه، اعتماد به نظام بازنشستگی را باید بخشی از سرمایه اجتماعی و اقتصادی کشور دانست.

در نهایت، شاید لازم باشد پرسش اصلی درباره بازنشستگی را تغییر دهیم. سوال نباید فقط این باشد که «افراد در چه سنی بازنشسته شوند؟» یا «چگونه می توان سن بازنشستگی را افزایش داد؟» سوال مهم تر این است که «پس از پایان دوره اشتغال، فرد با چه سطحی از درآمد و قدرت خرید قرار است زندگی کند؟» اگر پاسخ این سوال برای فرد روشن و قابل اتکا باشد، بازنشستگی می تواند همان چیزی باشد که باید باشد: آغاز دوره ای از زندگی با آرامش بیشتر. اما اگر فرد از بازنشستگی می ترسد، چون می داند درآمدش کاهش می یابد و در برابر هزینه های فزاینده زندگی ابزار چندانی برای جبران آن ندارد، افزایش سن یا سنوات خدمت فقط بخشی از مسئله را جابه جا می کند. فرد ممکن است چند سال بیشتر کار کند، اما اگر مسئله قدرت خرید حل نشود، در نهایت دوباره با همان نگرانی مواجه خواهد شد.

شاید مهم ترین سوال این نباشد که «چرا یک فرد در آستانه بازنشستگی می خواهد بیشتر کار کند؟» بلکه باید پرسید «چه شرایط اقتصادی باعث شده است بازنشستگی برای او به یک نگرانی تبدیل شود؟» اگر فرد به دلیل علاقه و توانایی می خواهد بیشتر کار کند، باید از سرمایه انسانی او استفاده کرد؛ اما اگر می خواهد بیشتر کار کند چون از درآمد دوران بازنشستگی می ترسد و در عین حال امکان ادامه خدمت نیز به دلیل الزامات قانونی برای او وجود ندارد، با یک مسئله عمیق تر مواجهیم. این مسئله به تورم، قدرت خرید، هزینه مسکن و درمان، مسئولیت های خانوادگی، ساختار دستمزد و پایداری صندوق های بازنشستگی مربوط می شود. بنابراین، بازنشستگی را نباید صرفا یک فرآیند اداری برای خروج از خدمت دانست؛ بازنشستگی بخشی از سیاست رفاهی و اقتصادی کشور است.

فردی که پس از ۳۰ یا ۳۵ سال کار به پایان دوره اشتغال خود می رسد، نباید در همان روزی که حکم بازنشستگی دریافت می کند، احساس کند بخشی از امنیت اقتصادی زندگی اش را از دست داده است. او حق دارد بداند درآمد دوران بازنشستگی چگونه قرار است هزینه های زندگی را پوشش دهد و آیا می تواند استقلال و کرامت خود را حفظ کند یا خیر. اگر هنوز توان و علاقه به فعالیت دارد، باید تا حد امکان مسیرهای قانونی و منعطف برای استفاده از تجربه او وجود داشته باشد؛ و اگر شرایط قانونی، بازنشستگی او را اجتناب ناپذیر می کند، نظام اقتصادی باید بتواند درآمدی متناسب با سابقه مشارکت او و شرایط واقعی زندگی فراهم کند. بازنشستگی نباید نقطه ای باشد که فرد را مجبور کند میان آرامش و تامین معاش یکی را انتخاب کند. هدف واقعی سیاست بازنشستگی باید این باشد که فرد پس از سال ها کار، نه با ترس از فردا، بلکه با اطمینان از آینده وارد مرحله جدید زندگی شود.