جنگی که خروج از آن دشوار شده است؛ تنگه هرمز و تلاش آمریکا برای بازپس گیری دست برتر

4 مهر 1405 - خواندن 6 دقیقه - 23 بازدید

آنچه در روزهای اخیر میان ایران و آمریکا در حال رخ دادن است، صرفا ادامه یک درگیری نظامی نیست؛ نشانه هایی از شکل گیری یک وضعیت فرسایشی دیده می شود که در آن، مسئله اصلی دیگر فقط «چه کسی می تواند ضربه بیشتری وارد کند» نیست، بلکه این است که چه کسی می تواند با حفظ اهرم های خود، از جنگ خارج شود بدون آنکه خروجش به عنوان عقب نشینی تعبیر شود.

در این میان، مواضع اخیر دونالد ترامپ قابل توجه است. از یک سو از امکان پایان جنگ پس از انتخابات میان دوره ای سخن گفته شده و از سوی دیگر، گزارش هایی منتشر شده که او پیشنهاد آتش بس هفت روزه ایران را رد کرده و انتظار ازسرگیری حملات پس از انتخابات را با دستیارانش مطرح کرده است. این دو گزاره در کنار یکدیگر، تصویری از یک تصمیم گیری باز و سیال را نشان می دهد؛ وضعیتی که در آن واشنگتن هنوز مسیر خروجی را که بتواند هم زمان اهداف نظامی، فشار اقتصادی و ملاحظات سیاسی خود را تامین کند، پیدا نکرده است.

به بیان دیگر، می توان از نوعی «ناتوانی در خروج» سخن گفت؛ نه به معنای ناتوانی نظامی آمریکا، بلکه به معنای دشواری تبدیل قدرت نظامی به یک نتیجه سیاسی قابل ارائه.

آمریکا می تواند ضربه نظامی وارد کند، اما پایان دادن به جنگ نیازمند چیزی فراتر از قدرت آتش است. باید مشخص شود پس از توقف حملات چه اتفاقی برای تنگه هرمز، صادرات نفت، تحریم ها، برنامه هسته ای ایران و ترتیبات امنیتی منطقه رخ خواهد داد. هرچه این مسائل پیچیده تر می شوند، فاصله میان «توانایی ادامه جنگ» و «توانایی پایان دادن به جنگ با شرایط مطلوب» بیشتر می شود.

در طرف مقابل، ایران یک اهرم بسیار متفاوت در اختیار دارد: تنگه هرمز.

تنگه برای تهران صرفا یک نقطه جغرافیایی نیست؛ یک ابزار چانه زنی است. پیشنهاد ایران برای بازگشایی تنگه در صورت کاهش فشار نظامی و رفع محاصره بنادر، دقیقا همین منطق را نشان می دهد. تهران عملا مسئله ای را که برای اقتصاد جهانی حیاتی است، به یک متغیر مذاکره تبدیل کرده است.

به همین دلیل، مدیریت تنگه از سوی ایران را نباید فقط با معیار «باز یا بسته بودن کامل» سنجید. اهمیت اصلی در این است که ایران توانسته وضعیت تنگه را به یکی از موضوعات اصلی مذاکرات تبدیل کند؛ به گونه ای که واشنگتن برای دستیابی به عبور آزاد کشتی ها ناچار است درباره مجموعه ای از مسائل دیگر نیز مذاکره کند.

این نقطه، تفاوت مهمی میان میدان نظامی و میدان مذاکره ایجاد می کند.

آمریکا ممکن است در برخی حوزه ها برتری هوایی، اطلاعاتی و تسلیحاتی داشته باشد؛ اما ایران در تنگه هرمز اهرمی دارد که اثر آن فراتر از میدان نبرد است و مستقیما به انرژی، تجارت جهانی، قیمت نفت، اقتصاد کشورهای خلیج فارس و حتی محاسبات سیاسی داخل آمریکا متصل می شود.

در چنین شرایطی، طبیعی است که واشنگتن در فکر تغییر وضعیت باشد.

اگر آمریکا احساس کند ادامه وضعیت فعلی، به تدریج قدرت چانه زنی ایران را افزایش می دهد، احتمال تلاش برای ایجاد یک «دست برتر جدید» در اقدامات بعدی افزایش پیدا می کند؛ چه از طریق فشار اقتصادی بیشتر، چه عملیات نظامی محدود، چه تلاش برای تغییر وضعیت کشتیرانی و چه ترکیبی از این ابزارها.

هدف چنین اقدامی لزوما فتح یا اشغال نیست. هدف می تواند تغییر محاسبه تهران باشد؛ یعنی آمریکا بخواهد پیش از ورود به مرحله بعدی مذاکرات، هزینه حفظ وضعیت موجود برای ایران را افزایش دهد و اهرم تنگه را از حالت یک طرفه خارج کند.

اما همین جا یک تناقض مهم وجود دارد: هر اقدام نظامی جدید ممکن است هم زمان که برای واشنگتن اهرم ایجاد می کند، بحران تنگه را تشدید کند و قیمت انرژی و هزینه های اقتصادی را افزایش دهد. بنابراین آمریکا با یک معادله ساده مواجه نیست؛ افزایش فشار می تواند قدرت چانه زنی ایجاد کند، اما می تواند هزینه خروج را نیز بیشتر کند.

از این منظر، وضعیت فعلی را باید بیشتر یک جنگ بر سر «اهرم» دانست تا صرفا جنگ بر سر «زمین».

ایران تلاش می کند تنگه هرمز را به اهرم مذاکراتی تبدیل کند؛ آمریکا تلاش می کند این اهرم را خنثی یا محدود کند؛ و هر دو طرف می دانند که کنترل نتیجه مذاکرات، تا حد زیادی به این بستگی دارد که کدام طرف بتواند اهرم خود را تا لحظه توافق حفظ کند.

بنابراین، اگر گزارش های اخیر درباره رد آتش بس و برنامه ریزی برای ادامه حملات درست باشد، نباید آن را صرفا نشانه تمایل واشنگتن به ادامه جنگ دانست. یک برداشت تحلیلی دیگر این است که آمریکا هنوز خروجی را که بتواند آن را با دست برتر وارد مرحله پس از جنگ کند، به دست نیاورده و پیش از پذیرش یک توافق، در پی تغییر موازنه اهرم هاست.

در مقابل، ایران نیز ظاهرا تلاش می کند بدون واگذاری مهم ترین اهرم خود، یعنی تنگه هرمز، وارد مذاکره شود.

به همین دلیل، مرحله بعدی بحران احتمالا فقط با تعداد حملات و شدت درگیری سنجیده نخواهد شد؛ معیار مهم تر این است که کدام طرف بتواند شرایط ورود به مذاکره نهایی را تعیین کند.

در چنین جنگی، گاهی مهم ترین پیروزی نه تصرف یک موضع نظامی، بلکه وادار کردن طرف مقابل به مذاکره از نقطه ای است که شما تعیین کرده اید.