اگر مسکن یک حق انسانی است، معماری چه مسئولیتی دارد؟

12 آبان 1405 - خواندن 3 دقیقه - 212 بازدید

پرسش از مسکن، از خود خانه آغاز نمی شود؛ از شهری آغاز می شود که خانه در آن قرار گرفته است. این تمایز، صرفا تغییر مقیاس مطالعه نیست، بلکه تغییر در تعریف مسئله است. مسکن را نمی توان به واحدی مستقل از زمینه تقلیل داد؛ زیرا کیفیت سکونت، پیش از آنکه در مرزهای یک واحد مسکونی شکل بگیرد، در رابطه میان خانه، محله و ساختار شهر تولید می شود.

بر همین اساس، «حق مسکن» را نمی توان تنها حق برخورداری از سرپناه یا یک واحد مسکونی با حداقل استانداردهای فیزیکی دانست. آنچه کمتر دیده می شود، حق برخورداری از زمینه ای برای سکونت است؛ زمینه ای دارای پیوستگی فضایی، امکان ارتباط اجتماعی، دسترسی به منابع شهری و ظرفیت شکل گیری تعلق.

این رویکرد بر خوانش محلات تاریخی تهران و بازشناسی لایه های پنهان و پیوندهای فضایی، اجتماعی و تاریخی شکل دهنده به ساختار آنها استوار است. شهر در این خوانش، مجموعه ای از ابنیه موجود نیست، بلکه انباشت لایه هایی است که در طول زمان شکل گرفته اند. بخش مهمی از این ساختار در زیر مداخلات متاخر پنهان شده است: در سازمان گذرها، حدود قطعات، نسبت خانه و فضای جمعی، تغییرات مالکیت و جابه جایی عملکردها. محله های تاریخی تهران، از جمله سنگلج، از همین منظر اهمیت می یابند؛ چراکه در ساختار فضایی و اجتماعی آنها، می توان منطق پیوند میان خانه، محله و شهر را بازخوانی کرد. ارزش این محله ها تنها در بقای عناصر تاریخی نیست؛ بلکه در امکان بازخوانی منطقی است که در گذشته، «خانه» را درون یک ساختار محله ای تعریف می کرد. خانه در سنگلج یک واحد منفصل نبود؛ بخشی از نظامی پیوسته بود که در آن حیاط، آستانه، گذر، همسایگی و فضاهای جمعی، درجات مختلف خصوصی و عمومی را سازمان می دادند.

از این منظر، آنچه معماری معاصر می تواند از بافت تاریخی بیاموزد، فرم نیست؛ رابطه است. مسئله اساسی در تولید مسکن معاصر، گسست میان «تولید واحد» و «تولید سکونت» است. هنگامی که مسکن به محصولی استانداردشده تبدیل می شود، زمینه به پس زمینه ای برای استقرار ساختمان تقلیل می یابد. زمین به سطح قابل ساخت، خانه به متراژ قابل فروش و ساکن به کاربر تبدیل می شود؛ در نتیجه، لایه های تاریخی و اجتماعی شهر به جای سرمایه فضایی، به محدودیت توسعه تبدیل می شوند.

بنابراین، مسئولیت معماری نه صرفا طراحی یک «واحد بهتر»، بلکه بازشناسی ظرفیت های پنهان زمینه و تبدیل آنها به مبنای تولید سکونت است. معماری باید پیش از آنکه چیزی به شهر اضافه کند، آنچه را در شهر موجود است بخواند؛ روابطی را که از بین رفته اند، آنهایی را که هنوز فعال اند و ظرفیت هایی را که امکان بازتفسیر دارند. در این چارچوب، حق مسکن با حق «سکونت معنادار» پیوند می خورد. انسان فقط به فضایی برای استقرار نیاز ندارد؛ به امکان ساختن رابطه با مکان نیازمند است. 

از این رو، اگر مسکن یک حق انسانی است، معماری مسئولیتی فراتر از تامین سرپناه دارد: حفظ و بازتولید شرایط فضایی سکونت.

شاید این مسئولیت دقیقا از همین نقطه آغاز شود: نه از ساختن بر روی شهر، بلکه از خواندن شهر پیش از ساختن.