ghulam shabir naeem
11 یادداشت منتشر شدهدیداری با تاریخ و آنچه در پاکستان بر او می گذرد
هر پدیده را زیبایی در اعتدال است؛ و آنگاه که مرزهای اعتدال شکسته شود، افراط و تفریط سر برمی دارند و ویرانی می زایند. در حقیقت، اعتدال و خرد درهم تنیده اند؛ و از دامان افراط، تندروی و احساسات کور برمی خیزد که در برابر عقل و میانه روی صف می کشند. در چنین هنگامه ای، هر آنچه از اعتدال فرو می افتد، از پاسداری هستی خویش ناتوان می ماند. در سرزمین من نیز با تاریخ همین گونه رفتار رفته است؛ بر گلوی عقل و اعتدال تیغ نهاده اند و آیینه هویت یعنی تاریخ را می کوشند درهم بشکنند. شاید همین ستم سنگین بود که در ساحت خیال، تاریخ را در برابر من دانش پژوه حقیر مجسم کرد تا چنین به سخن درآید:
«فریاد است، فریاد! آیا کسی هست که بر ستم هایی که در پاکستان بر من می رود، صدا بلند کند؟ آیا کسی هست که آنان را بازخواست کند که امیال و دروغ های سپید خویش را به نام من (تاریخ) عرضه می کنند؟ کسی که از معیارهای درست شناختن و خواندن من سخن بگوید؟ کسی که غبار دروغ را از اسرار نهفته در سینه ام بزداید؟ آیا کسی هست که مرا از تعصب هایی که چون موریانه جانم را می خورند، برهاند؟ کسی که مرا از زندان فرقه ها آزاد کند و به همگان بگوید که من را فرقه ای نیست؛ فرقه من بی طرفی است؟»
در لحن تاریخ اندوهی ژرف موج می زد. روا نبود که شکایت او را نشنوم و ذهنم را در غوغای نمایش های سیاسی روز پاکستان گم کنم. پس در عالم خیال رو به او گفتم:
«ای تاریخ! در کشوری که علوم انسانی به مرز احتضار رسیده اند، تو چه امیدی به بیان درد می بری؟ در عصر پساحقیقت، منزلت تو جز ابزاری در دست صاحبان قدرت نیست. من، شاگردی کوچک و فروتن، کاری از دستم برنمی آید مگر آنکه به آرامی رنج تو را بشنوم.
اگر دلت فشرده است، خود را معرفی کن و سخن بگو؛ که من نیز با شنیدن درد دیگری، دل خویش را می سوزانم. شاید تقدیر ما همین است.»
تاریخ از لحن نومیدانه ام رنجید و چنین ادامه داد:
«نام های بسیار دارم؛ و در سرزمین شما مرا تاریخ می خوانند. از همان دم که گام نخستین انسان بر خاک نهاده شد، من نیز پدید آمدم. من شناسنامه حقیقی اقوام و نسل ها هستم. آنچه بر انسان ها گذشته است، از لحظه ها تا قرن ها، من شاهد آن بوده ام. این شهادت به قلم محفوظ می ماند؛ قلمی که در دست کسانی است که شما آنان را مورخ می نامید.
اما چه بسیار کسان که بر من ستم کردند و دامنم را با خیال بافی ها و تعصب ها آلوده ساختند و وجودم را سنگین کردند. در این درماندگی، فرزندانم محققان به یاری ام آمدند و بسیاری از روایاتی را که چون سرطان برایم زیان بار بودند، با دلایل استوار نادرست نشان دادند.
به این فرزندانم می بالم؛ زیرا با کاویدن من، اصول و معیارهایی پدید آوردند که می توان به یاری آنها حقیقت های پنهان را آشکار ساخت. با این همه، هنوز کمتر کسی آماده بی طرفی است. وجودم سرشار از حقایق استوار است، اما کسی نمی خواهد بر پایه آنها گام بردارد. سخن محققان معتبر و اصول آنان شنیده نمی شود؛ در عوض، کسانی که نسبتی با من ندارند، سخنان بی پایه خویش را به نام من عرضه می کنند و نسل های آینده را در گرداب گمراهی می افکنند.
بنگر چه ستمی بر من می رود! کسانی که خود را مورخ می خوانند در حالی که حتی تاریخ دان هم نیستند رویدادهای سده ها پیش را به میل خویش بازمی گویند و چنان می نمایانند که روایت ایشان حقیقت محض است. نمی اندیشند که چگونه کسی که سده ها پس از وقوع رویدادی زاده شده، می تواند آن را به درستی روایت کند؟
فرزندانم، محققان، با وضع معیارها چهره اینان را عریان کردند. هیچ سرزمینی از ستم بر من خالی نیست؛ اما مردمان شما از همه پیش افتاده اند. تنها در هفتاد و دو سال، چنان زخم هایی بر پیکرم زده اید که خون از تنم جاری است.
شما شهامت رویارویی با حقیقت را ندارید. به جای درس گرفتن از دیروز، در پی سراب می دوید. ملت هایی که قدر مرا می شناسند، از نور و راهنمایی ام بهره می برند و پیش می روند؛ و شما پیوسته سینه ام را می درید.
از همه آنچه در جهان درباره من بحث شده، یک زاویه هم در میان شما مطرح نیست. مرا با دلایل استوار علمی در ردیف دانش ها پذیرفته اند؛ اما برخی روشنفکرنماها و خودعاقل پندارهای شما مرا چیزی جز انباشته ای از دروغ نمی دانند. آنان که دعوی تاریخ نویسی دارند و در حقیقت تاریخ دان هم نیستند خود آداب و اصول شناخت و نگارش مرا پایمال می کنند.
برو! تو نیز بیاسای! زیرا نزد شما خواندن و نوشتن من اتلاف وقت شمرده می شود.
اما پیش از رفتنت به یاد بسپار: آنان که بر چهره من اسید می پاشند تا چهره خود را زیبا جلوه دهند، من دیر یا زود چهره حقیقی شان را آشکار خواهم کرد.»
تاریخ آمده بود تا درد دل کند، اما این درد به تلخی گراییده بود. پیش از آنکه زبان به عذرخواهی بگشایم و بگویم «ای تاریخ، مرا رخصت ده»، خود ناپدید شد. پس از رفتنش، غوغایی در ذهنم برپا بود.
می اندیشیدم که آخرین سخنش چه ژرف و سنگین بود. امروز که پژواک فاشیسم در پاکستان شنیده می شود، برخی فرزندان تاریخ می کوشند با یادآوری رویدادهایی چون سقوط پاکستان شرقی، پرونده مولوی تمیزالدین، قضیه دوسو، پرونده نصرت بوتو، اعدام ذوالفقار علی بوتو، آغاز کمک های آمریکا در ۱۹۵۴، و منشور دموکراسی، دین خود را به تاریخ ادا کنند؛ تا ما به جای تکرار شعارهای «دزد، اخاذ»، با تکیه بر حقایق استوار، ریشه مسائل خویش را بشناسیم و در راه حل آنها گام برداریم. شاید در این صورت تاریخ نیز از اسیدپاشی ما اندکی در امان بماند.
(ترجمه فارسی یادداشت نگارنده از اردو،توسط چت جی پی تی،منتشر شده در سال ۲۰۱۹ در یکی از سایت های معتبر پاکستان)
https://www.humsub.com.pk/255954/shabbir-bin-raheem-6/