کالبدشکافی دولت و نیروهای اجتماعی در ایران پس انقلاب

1 اردیبهشت 1405 - خواندن 6 دقیقه - 35 بازدید


کتاب «دیباچه ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران، دوره جمهوری اسلامی» نوشته دکتر حسین بشیریه، یکی از آثار تامل برانگیز در گفتمان تحلیل سیاسی ایران معاصر است. این کتاب کوششی نظری برای صورتبندی رابطه «دولت» و «نیروهای اجتماعی» در سه دهه اول انقلاب اسلامی (۱۳۵۷ تا حدود ۱۳۸۴) به شمار می رود. بشیریه در این اثر نه به دنبال روایت خطی وقایع، بلکه در جستجوی الگوهای ساختاری و مناسبات قدرت است؛ تلاشی که هرچند از منظر روش شناختی ارزشمند است، اما از جهاتی نیز آسیب پذیر و قابل نقد می نماید.

چارچوب نظری و پرسش اصلی: دولت در میان نیروهای اجتماعی

نویسنده کتاب را با تعریفی کلاسیک از جامعه شناسی سیاسی آغاز می کند: «بررسی رابطه میان دولت و ساختار قدرت سیاسی از یک سو و جامعه یا نیروها و گروه های اجتماعی از سوی دیگر». با این تعریف، بشیریه به وضوح خود را در سنت تحلیل های ساختارگرا و متاثر از نظریه پردازانی چون تدا اسکاچپول و مایکل مان قرار می دهد، با این تفاوت که تاکید ویژه ای بر «شکاف های تاریخی و ساختاری» در جامعه ایران دارد. از نظر او، سه شکاف «سنت–مدرنیته»، «دین–دولت» و «قومیت»، ساختار پیچیده ای از نیروهای سیاسی-اجتماعی را در ایران پدید آورده است.

نقطه قوت کتاب در همین ابتدا خود را نشان می دهد: بشیریه از تقلیل گرایی اقتصادی یا صرفا ایدئولوژیک پرهیز می کند و کوشش دارد تا طبقات سنتی (اشراف زمیندار، روحانیت، بازاریان و دهقانان) و طبقات مدرن (طبقه متوسط جدید و طبقه کارگر) را در یک میدان تعاملی با دولت تحلیل کند. این رویکرد به خواننده امکان می دهد تا پی ببرد که دولت در ایران پس انقلاب نه یک «موجود مطلق»، بلکه «حاصل صورت بندی خاصی از روابط میان نیروهای اجتماعی» است.

سه وضعیت دولت: از ایدئولوژی جامع القوا تا شبه دموکراسی

شاید مهم ترین بخش تحلیلی کتاب، تقسیم بندی دوره های دولت در جمهوری اسلامی به سه وضعیت است:

· دولت ایدئولوژیک جامع القوا (۱۳۶۰-۱۳۶۸): مشخصه آن سیاسی سازی تمام عرصه های زندگی، بسیج توده ای و حاکمیت بی چون وچرای ایدئولوژی سنت گرایی اسلامی.

· دموکراسی صوری (۱۳۶۸-۱۳۷۶):حفظ ساختار دولت ایدئولوژیک اما با کاهش بسیج گری و ظهور نسبی آزادی افکار عمومی.

· شبه دموکراسی (۱۳۷۶-۱۳۸۴): ظهور نیروهای سیاسی جدید از طبقه متوسط، طرح مسئله اصلاحات و گذار تدریجی از الیگارشی سنتی.

این دوره بندی از جهت ابزاری تحلیلی بسیار کارآمد است. بشیریه با ظرافت نشان می دهد که چگونه هر دوره زاییده تعارضات درونی بلوک قدرت و فشارهای اجتماعی بیرونی است. با این حال، نویسنده اغلب از مفاهیم غربی علوم سیاسی (مانند دموکراسی صوری، شبه دموکراسی، توتالیتاریسم ایدئولوژیک) به گونه ای استفاده می کند که گویی این مفاهیم بار ارزشی فارغ از بافت تاریخی ایران دارند. در نتیجه، خواننده گاه با این احساس مواجه می شود که جمهوری اسلامی همواره در حال سنجیده شدن با معیاری آرمانی (لیبرال-دموکراسی غربی) است، نه با منطق درونی تحول خودش.

گفتمان های چهارگانه و پیش بینی نافرجام

فصل دوم کتاب به «گفتمان های سیاسی عمده در تاریخ معاصر ایران» اختصاص دارد: پاتریمونیالیسم سنتی، مدرنیسم مطلقه پهلوی، سنت گرایی ایدئولوژیک و گفتمان دموکراسی. بشیریه استدلال می کند که گفتمان دموکراسی، گفتمان غالب آینده ایران خواهد بود. این پیش بینی – که در زمان چاپ کتاب (۱۳۸۴) با فضای پس از دوم خرداد همخوانی داشت – امروز (با فاصله نزدیک به دو دهه) با واقعیت های دیگری روبه رو شده است. روندهای سیاسی سال های اخیر نشان می دهد که گفتمان سنت گرایی ایدئولوژیک نه تنها حذف نشده، بلکه با اشکال نوینی از حکمرانی (از جمله استفاده از ابزارهای مدرن برای کنترل اجتماعی) بازتولید شده است.

بحران های سه گانه: مشارکت، مشروعیت، سلطه

نویسنده در گفتار سوم، سه بحران اصلی دولت ایدئولوژیک را تحلیل می کند: بحران مشارکت سیاسی، بحران مشروعیت و بحران سلطه سیاسی. از میان این سه، بحث درباره بحران مشروعیت به دلیل اشاره به «خلط انواع مشروعیت» (کاریزمایی، سنتی و قانونی) در قانون اساسی و نظریه ولایت فقیه، از عمق نظری بیشتری برخوردار است. بشیریه نشان می دهد که تقابل میان «حاکمیت قانون اساسی» و «تحدیدناپذیری ولایت فقیه» چگونه به شکاف در بلوک قدرت دامن زده است.

نقطه کور اصلی کتاب بشیریه، ناتوانی در فهم «منطق درونی» الهیاتی–سیاسی نظام جمهوری اسلامی است. او بیشتر به جامعه شناسی عرفی شده از دین می پردازد و کمتر به این پرسش توجه می کند که چرا این ایدئولوژی با وجود تمام بحران ها، هنوز قادر به بازتولید خود است.

ارزیابی نهایی: اثری ماندگار اما نه بی نقص

از نظر صوری، کتاب «دیباچه ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران» از انسجام ساختاری نسبتا خوبی برخوردار است. بشیریه در بیشتر موارد از استدلال قیاسی (تعمیم نظریه های جامعه شناسی سیاسی بر شواهد ایرانی) استفاده کرده، اما در برخی بخش ها – به ویژه در تحلیل بحران ها – به استقرا روی می آورد. این دوگانگی روش شناختی گاه به احساس «عدم تجانس» در استدلال منجر می شود.

از منظر محتوایی، مهم ترین دستاورد کتاب، نقشه ای مفهومی از نیروهای اجتماعی ایران است که تا پیش از این با این نظام مندی کمتر ارائه شده بود. با این حال، کتاب هم از بی طرفی کامل فاصله دارد (تمایلات اصلاح طلبانه نویسنده در لابه لای تحلیل ها قابل تشخیص است) و هم از پیش بینی های قطعی خود در مورد آینده دموکراسی در ایران فاصله گرفته است.

ارزش این اثر امروز بیش از آنکه در پاسخ هایش باشد، در پرسش هایی است که پیش روی پژوهشگر می گذارد: چرا دولت ایدئولوژیک علی رغم بحران های سه گانه فرو نپاشید؟ آیا مفاهیمی چون «شبه دموکراسی» توان توضیح وضعیت کنونی ایران را دارند؟ و بالاخره، آیا می توان جامعه شناسی سیاسی ایران را بدون توجه به الهیات سیاسی شیعه به سرانجام رساند؟