واکاوی نقش مایه ابر در نگارگری ایلخانی و نقاشی سونگ، یوآن و مینگ به مثابه بازتابی از امر قدسی و وحدت وجودی در چارچوب حکمت جاویدان کوماراسوامی

2 اردیبهشت 1405 - خواندن 14 دقیقه - 94 بازدید

نویسنده : امید اسدی

Email: omidasadi@post.ir

منظر ه نگاری در سنت های تصویری ایران و چین نه صرفا بازنمایی طبیعت، بلکه بیانگر تلقی این دو تمدن از نسبت انسان با جهانی فراتر از خود است؛ جهانی که در آن طبیعت، تنها نمود بیرونی حقیقتی برتر و ملکوتی تلقی می شود. از همین رو نقش مایه هایی همچون ابر، که در ظاهر ساده و تکرارشونده اند، در عمق خود حامل بار سنگین مفاهیم نمادین، کیهانی و قدسی هستند. تداوم کاربرد این عنصر در مکاتب مختلف نگارگری و نقاشی شرق آسیا و ایران، نشان می دهد که ابر نه یک عنصر فرعی طبیعت، بلکه ابزاری بنیادین برای بازنمایی «وضع ابدی»، «ساحت مینوی» و «نظم یگانه عالم» بوده است. در هنر چین — به ویژه در دوره های سونگ و یوآن — ابرها همچون مه های شناور میان کوهستان، بیش از آن که موضوعی تزئینی باشند، بستری برای ایجاد ژرفا، خلا و فضای بینابینی به شمار می آیند؛ فضایی که در فلسفه تائویی جایگاه «میانجی گری میان زمین و آسمان» را دارد. ابر نه یک شکل مستقل، بلکه تجلی «نفس کیهانی» است، عنصر سیال و بی ثباتی که مخلوقات جاودان و موجودات مینوی بر آن قرار می گیرند. همین معناست که شایسته فر آن را «پشتیبان موجودات آسمانی» می خواند. در مقابل، ورود عناصر چینی به ایران عصر ایلخانی، ابر را به نقطه مواجهه دو سنت تصویری بدل کرد؛ اما نگارگران ایرانی با اتکا بر روح هنر ایرانی که همواره تمایل به انتزاع، نمادپردازی و هندسه گرایی دارد این نقش را دگرگون کرده و صورتی تازه به آن بخشیدند. ابرهای پیچان رنگین با خطوط ضخیم و پرتزئین، که غالبا در بالای سر قدیسان یا در بالای صحنه قرار می گیرند، دیگر صرفا نشانه طبیعت نیستند؛ بلکه تمثیلی از «کل آسمان»، «ساحت قدس» و «عرصه حضور امر متعالی» هستند. تفاوت ظریف اما بنیادین اینجاست: در حالی که ابر چینی بیشتر بازنمایی فضای طبیعی است، ابر ایلخانی بازنمایی «معنا» و «جایگاه معنوی» در ساختار تصویر است. این تفاوت ها هنگامی ژرف تر فهم می شوند که در پرتو نگاه کوماراسوامی به هنر سنتی تحلیل شوند. از منظر او، هنر سنتی نه برای تقلید از طبیعت، بلکه برای بازگرداندن کثرت عالم محسوس به وحدت عالم مثال خلق می شود. نمادها، از جمله نقش ابر، زبان جهانی هنر سنتی اند؛ زبانی که در ایران و چین تفاوت لهجه دارد اما وحدت معنا را حفظ می کند. بر این مبنا، ابر چه به صورت مه لطیف سونگ و چه به شکل توده های رنگین ایلخانی نه تنها عنصری بصری، بلکه پلی است میان صورت و معنا، میان زمین و آسمان، میان انسان و حقیقت. در چنین بستری، ابرهای مه آلود سونگ که در میان کوه ها محو می شوند، نمود «بی صورتی» و «عدم شکل» به مثابه جوهر وجودی طبیعت اند؛ همان چیزی که در عرفان شرقی معادل «قابلیت دریافت اشراق» است. در یوآن، خطوط ظریف مشکی بر این مینوی سازی می افزایند و در مینگ، با قوت گرفتن خطوط رنگی، ابرها به نمونه های ایرانی نزدیک می شوند، گویی دو سنت با لهجه های متفاوت در حال بیان یک معنا هستند. بر اساس اندیشه کوماراسوامی، چنین نمادهایی تنها وقتی معنا دارند که هنرمند در مقام واسطه میان عالم مثال و عالم محسوس عمل کند. گمنامی هنرمند سنتی، که او آن را شرط وصول به «من الهی» می داند، در همین نقش ابر نیز قابل مشاهده است: شکل ابر در مکاتب ایرانی و چینی نه امضای فردی، بلکه امضای «سنت» است؛ امضای نظمی فراشخصی که از طریق تکرار الگوهای مثالی، امکان بازگشت به حقیقت را فراهم می سازد. از این منظر، بررسی تطبیقی ابر در نگارگری ایلخانی و نقاشی های سونگ، یوآن و مینگ تنها یک مطالعه سبک شناختی نیست؛ بلکه تحلیلی است از چگونگی «تجسد امر مینوی در صورت طبیعت». در هر دو تمدن، ابر نقشی واسط و جاودانه ایفا می کند: در چین با فرو رفتن در مه و بی صورتی، و در ایران با اوج گرفتن به سوی آسمان و قدسیت. هر دو، به شیوه خود، وحدت را از دل کثرت بازمی نمایند و به زبان نمادین هنر سنتی، پیوند انسان با حقیقت را مجددا برقرار می سازند.



تصویر ۱۲. درخت مقدس بودا، جامع التواریخ خواجه رشیدالدین، ۷۱۴ ه.ق/۱۳۱۴ م (رشیدالدین فضل الله، ۷۱۴ ه.ق/۱۳۱۴ م، به نقل از گری، ۱۳۸۳، ص. ۱۵۵)


در این چارچوب، می توان ابر را «صورت حد واسط» دانست؛ عنصری که نه کاملا زمینی است و نه به تمامی آسمانی، بلکه در میانه این دو ساحت جای می گیرد. همین وضعیت بینابینی، آن را به یکی از کارآمدترین نمادهای هنر سنتی بدل کرده است. ابر هم حامل باران و برکت است و هم حجاب نور؛ هم پوشاننده است و هم آشکارکننده. در حکمت نمادین، چنین عناصری تجسم «برزخ» هستند؛ مرتبه ای که در آن حقایق کلی به صور جزئی تنزل می یابند. از این منظر، ابر در نگارگری ایلخانی و نقاشی سونگ و یوآن، نه یک پدیده اقلیمی، بلکه تجلی مرتبه ای از هستی است که در آن امر نامرئی به آستانه رویت می رسد. اگر تحلیل را به سطح ساختار ترکیب بندی ارتقا دهیم، نقش ابر در هر دو سنت، سازمان دهنده فضای قدسی تصویر است. در آثار ایلخانی، ابرهای پیچان با خطوط زرین یا لاجوردی، غالبا در بالاترین بخش تصویر یا پیرامون چهره های مقدس قرار می گیرند. این جایگاه یابی، ساختاری عمودی و تعالی محور به تصویر می دهد و نگاه مخاطب را از سطح زمین به سوی علو هدایت می کند. ابر در اینجا کارکردی مشابه هاله نور دارد؛ فضایی قدسی می سازد و مرز میان امر عادی و امر متعالی را مشخص می کند. بدین ترتیب، ترکیب بندی نه بر اساس پرسپکتیو طبیعی، بلکه بر اساس «پرسپکتیو معنوی» سامان می یابد. در مقابل، در نقاشی سونگ، ابر و مه اغلب در میانه کوه ها و دره ها جریان دارند و با ایجاد خلاهای سنجیده، نوعی تعلیق و سکوت بصری پدید می آورند. این خلاها که در زیبایی شناسی شرق آسیا نقشی بنیادین دارند امکان حضور «ناگفته» را فراهم می کنند. فضای خالی نه فقدان، بلکه میدان حضور است. ابر در این آثار، به جای آنکه تاکید بر تعالی عمودی داشته باشد، بر پیوستگی افقی و جریان دائمی طبیعت دلالت می کند. بدین سان، اگر در ایران ابر نشانه «تعالی»، و در چین نشانه «سیر و سلوک در بطن طبیعت» است، هر دو در نهایت به وحدت معنا ختم می شوند: بازگرداندن نگاه انسان به نظمی فراتر از فردیت. با بهره گیری از دستگاه فکری کوماراسوامی، می توان این دو رویکرد را نه متقابل، بلکه مکمل دانست. او هنر سنتی را تجلی «وضع ابدی» می خواند؛ وضعی که خارج از زمان تاریخی قرار دارد. استمرار نقش ابر از سونگ تا مینگ و از ایلخانی تا مکاتب متاخر ایرانی، نشان می دهد که این عنصر در حکم یک «صورت مثالی» عمل می کند؛ صورتی که در طول تاریخ تکرار می شود، اما هر بار با لهجه ای تازه. این تکرار، تقلید صرف نیست، بلکه بازتجلی حقیقتی ثابت در شرایط فرهنگی متفاوت است. از همین رو، تاکید بر تفاوت های بصری میان ابر ایرانی و چینی، نباید ما را از درک وحدت زیرین آن ها غافل سازد. خطوط ضخیم و رنگین ایلخانی و مه های لطیف سونگ، هر دو تلاش برای عبور از سطح محسوس به لایه ای عمیق تر از معنا هستند. در هر دو، طبیعت بهانه ای برای بیان امر قدسی است و تصویر، ابزاری برای تربیت نگاه. هنر سنتی در این معنا آموزشی است؛ مخاطب را به نوعی شهود دعوت می کند و از او می خواهد فراتر از ظاهر اشیا بیندیشد. کاربرد این تحلیل برای مطالعات هنر تطبیقی و سیاست گذاری فرهنگی در نهادهایی چون بنیاد ملی نخبگان، در چند سطح قابل تبیین است. نخست، این بررسی نشان می دهد که مواجهه تمدن ها الزاما به استحاله هویت نمی انجامد؛ بلکه می تواند به «بازآفرینی خلاق» بینجامد. هنرمندان ایرانی عصر ایلخانی، در مواجهه با سنت چینی، نه به تقلید صرف، بلکه به بومی سازی و تاویل مجدد دست زدند. این الگو، نمونه ای تاریخی از تعامل خلاق میان فرهنگ هاست که می تواند در سیاست های حمایتی هنر معاصر الهام بخش باشد. دوم، تحلیل نمادین نقش ابر نشان می دهد که احیای هنر سنتی، تنها در گرو بازتولید فرم های گذشته نیست، بلکه در گرو فهم مبانی حکمی و هستی شناختی آن هاست. بدون درک این مبانی، عناصر سنتی به تزئینات سطحی تقلیل می یابند. اما با فهم نسبت آن ها با «وحدت وجودی» و «بازنمایی امر ابدی»، امکان خلق آثاری فراهم می شود که در عین معاصر بودن، ریشه در سنت دارند. در نهایت، ابر در این مطالعه تطبیقی، استعاره ای از خود هنر سنتی است: سیال، پیوسته، میانجی و پوشاننده نوری که از پس صورت ها می تابد. همان گونه که ابر، نور خورشید را پنهان و هم زمان پراکنده می کند، هنر سنتی نیز حقیقت را نه به صورت عریان، بلکه در جامه نماد عرضه می کند. فهم این سازوکار، مخاطب امروز را قادر می سازد تا از سطح تصویر عبور کرده و به «معنای مستمر» دست یابد؛ معنایی که در پس تکرار تاریخ، همواره زنده و جاری است.



این «معنای مستمر» را می توان در نسبت میان طبیعت، قدسیت و تربیت ادراک هنری جست وجو کرد. در هر دو سنت ایران و چین، تصویر طبیعت عرصه تجربه زیبایی شناختی صرف نیست، بلکه میدان تهذیب نگاه است. مخاطب در مواجهه با منظره ای که ابر در آن حضوری فعال دارد، به بازاندیشی در جایگاه خویش در هستی فراخوانده می شود. ابر، با تعلیق میان ظهور و خفا، مخاطب را به درک این نکته رهنمون می سازد که واقعیت تنها در آنچه به چشم می آید خلاصه نمی شود؛ بلکه هر صورت، حاکی از ساحت نادیدنی تری است. این همان اصل تناظر است که کوماراسوامی بر آن تاکید می کند: جهان محسوس آینه ای از جهانی برتر است و هنر، زبان این آینگی. از منظر روش شناسی پژوهش هنر، مطالعه تطبیقی نقش ابر نشان می دهد که تحلیل عناصر بصری باید هم زمان در سه سطح صورت گیرد: سطح فرمی (خط، رنگ، ترکیب بندی)، سطح نمادین (معناهای فرهنگی و اسطوره ای) و سطح حکمی (مبانی هستی شناختی و معرفت شناختی). فقدان هر یک از این سطوح، به قرائتی ناقص می انجامد. برای نمونه، تمرکز صرف بر ضخامت خطوط یا رنگ های به کاررفته در ابرهای ایلخانی، بدون توجه به جایگاه قدسی آن ها در ساختار تصویر، تنها به توصیف ظاهری محدود می شود. در مقابل، تحلیل حکمی بدون توجه به تحولات تاریخی و تماس های فرهنگی نیز به انتزاعی گری خواهد انجامید. از این رو، پیشنهاد می شود که در مطالعات آینده هنر تطبیقی، الگویی میان رشته ای اتخاذ شود که تاریخ هنر، فلسفه هنر و مطالعات نمادشناسی را به صورت یکپارچه در نظر گیرد. چنین الگویی می تواند در نظام آموزش عالی و برنامه های حمایتی بنیاد ملی نخبگان نیز مبنای طراحی پروژه های پژوهشی قرار گیرد؛ پروژه هایی که به جای بازتولید داده های توصیفی، به کشف سازوکارهای معنایی هنر سنتی بپردازند و ظرفیت های آن را برای آفرینش معاصر فعال سازند. در سطح کاربردی تر، بازخوانی نقش ابر به مثابه «صورت مثالی» می تواند الهام بخش طراحی های نوین در هنرهای تجسمی، معماری، گرافیک و حتی هنرهای دیجیتال باشد. چنانچه هنرمند معاصر دریابد که ابر در سنت تصویری، نماد پیوند زمین و آسمان و واسطه انتقال فیض است، می تواند این منطق را نه لزوما این فرم را در آثار خود بازآفرینی کند. بدین ترتیب، سنت از حالت آرشیوی خارج شده و به منبعی زنده برای خلاقیت بدل می شود. افزون بر این، تحلیل حاضر نشان می دهد که گفت وگوی تمدن ها در تاریخ هنر، بر پایه اشتراک در «مسائل وجودی» شکل گرفته است، نه صرفا مبادله نقش مایه ها. ایران و چین، هر دو با پرسش از نسبت انسان و طبیعت، و طبیعت و امر متعالی، به زبان تصویر پاسخ داده اند. ابر در این میان، پاسخ مشترک به پرسشی مشترک است؛ پاسخی که در قالب های متفاوت تجسم یافته است. درک این اشتراکات می تواند زمینه ساز تقویت دیپلماسی فرهنگی و همکاری های علمی میان مراکز پژوهشی ایران و شرق آسیا نیز باشد، بی آن که به تقلیل هویت های متمایز بینجامد. در جمع بندی می توان گفت که نقش مایه ابر در نگارگری ایلخانی و نقاشی سونگ، یوآن و مینگ، نمونه ای شاخص از چگونگی تجسد حکمت جاویدان در قالب های بصری است. این عنصر، با حفظ ساختار نمادین خود در طول تاریخ، نشان می دهد که هنر سنتی بیش از آنکه تابع تحولات گذرای سبک ها باشد، ریشه در حقیقتی فراتاریخی دارد. تفاوت در خطوط، رنگ ها و جایگاه ها، بیانگر تنوع فرهنگی است؛ اما استمرار معنا، گواه وحدت سرچشمه است. بدین سان، ابر نه تنها عنصری در آسمان تصویر، بلکه نشانه ای از امکان پیوند میان تاریخ و ابدیت است؛ امکانی که هنر سنتی آن را مرئی می سازد و مخاطب را به مشارکت در تجربه ای فراتر از زمان فرامی خواند

در پرتو چنین برداشتی، نقش ابر به بستری برای بازفهمی مفهوم «جاودانگی» در هنر سنتی تبدیل می شود. از نگاه کوماراسوامی، جاودانگی نه به معنای استمرار بی پایان در زمان، بلکه به معنای حضور در «اکنون ابدی» است؛ حضوری که در آن هر لحظه، آینه تمام نمای حقیقت می شود. ابر، با ماهیت سیال و زودگذر خود، در ظاهر نماد ناپایداری است؛ اما در سنت های تصویری ایران و چین، همین ناپایداری، حامل اشارت به ثبات و دوام امر قدسی است. بدین ترتیب، پارادوکسی ظاهری در قلب این نماد شکل می گیرد: عنصر گذرا، حامل معنای پایدار می شود و آنچه در آسمان تصویر پیوسته دگرگون است، نشانه نظمی می گردد که هرگز دگرگون نمی شود. نتیجه نهایی این یادداشت آن است که مطالعه تطبیقی ابر در نگارگری ایلخانی و نقاشی سونگ، یوآن و مینگ، اگر با عینک حکمت جاویدان نگریسته شود، امکان عبور از سطح مقایسه های صرفا فرمی را فراهم می کند و به فهمی عمیق تر از کارکرد نمادین و متافیزیکی تصویر می انجامد.



 

منابع

اصغری راد, زهرا, زمانی سعدآبادی, معصومه, هوشیار, مهران. (1405). مطالعه تطبیقی نقش ابر در مکتب نقاشی ایلخانی با سونگ، یوآن و مینگ. فصلنامه نگره, 21(77), 6-37. doi: 10.22070/negareh.2024.19409.3411

داداشی, ایرج, زندی, امیراحمد. (1405). تحلیل مولفه های جاودانگی در هنر سنتی از دیدگاه کوماراسوامی. فصلنامه نگره, 21(77), 170-191. doi: 10.22070/negareh.2024.18803.3334