سکوت، چرا؟

11 اردیبهشت 1405 - خواندن 7 دقیقه - 82 بازدید

# سکوت، چرا؟

بیش از ۶۰ روزی از حملات وحشیانه خصم زبون امریکایی صهیونیستی به کشور عزیزمان گذشته است؛ ۶۰ روزی که شاهد بزرگترین داغ ها بودیم. همچون شهادت رهبر شهید عزیزمان، شهادت فرماندهان، دانشمندان، دریادلان کشتی دنا، دانش آموزان و معلمان مدرسه میناب، رزمندگان گمنام،مدافعان حریم این مرز و بوم، مردم عادی و ... . ۶۰ روزی که زخم این حوادث تلخ، هنوز بر پیکر ایران عزیز تازه است. زخمی که اسمش هرچه باشد، نتیجه اش درد مشترک مردم این سرزمین است. در چنین روزهایی، جامعه بیش از هر زمان دیگری چشم به «صداها» دوخته است؛ به آن ها که تریبون دارند، مخاطب دارند، دنبال کننده دارند. هنرمندان، چهره های شناخته شده، فعالان فرهنگی و اجتماعی، ورزشکاران و… همه آن هایی که حرف شان در دل مردم اثر می گذارد. و صد البته برخی از افرادی که از آنها باعنوان سلبزیتی یاد می شود. سکوت در برابر رنج مردم، فقط «حرف نزدن» نیست؛ حذف کردن درد از روایت رسمی زندگی است. وقتی رنجی دیده نشود، وقتی زخمی نادیده گرفته شود، انگار بخشی از حقیقت این سرزمین از حافظه جمعی پاک می شود. مسئولیت اخلاقی هر کسی که دیده و شنیده می شود، فقط شهرت نیست؛ «شهادت دادن به رنج دیگران» هم هست. اگر تریبونی داریم و از شادی ها، موفقیت ها و تبلیغاتمان می گوییم، در روزهای سخت هم سهمی در همدردی و همراهی با مردم داریم. این نوشتار، دعوت به دشمنی با کسی نیست؛ دعوت به یک «حساسیت انسانی» است: این که رنج مردم، فراموش نشود. این که زخم ها را نبینیم و بی تفاوت از کنارشان نگذریم. این که یادمان نرود:
«سکوت در روز رنج، همیشه بی هزینه نیست.» شصت روز از حوادثی می گذرد که نه فقط یک رویداد تلخ، بلکه زخمی عاطفی و روانی بر تن جامعه برجای گذاشت. جامعه ما بارها ثابت کرده که در زمان های دشوار، حس همدلی و پیوندهای انسانی اش یکی از مهم ترین دارایی هایش است؛ اما در میانه همین روزهای حساس، نوعی «سکوت فراگیر» در میان برخی چهره های شناخته شده از جمله سلبریتی ها دیده شد؛ سکوتی که صرفا نبود صدا نیست، بلکه تبدیل به بخشی از روایت ماجرا می شود. در جهان امروز، بسیاری از افراد شناخته شده، از هنرمندان و ورزشکاران گرفته تا فعالان فرهنگی، فقط صاحب شهرت نیستند؛ آنان حامل مسئولیت نمادین نیز هستند. جامعه از کسانی که دیده می شوند، انتظار دارد در روزهای سخت نیز کنار مردم بایستند، رنج ها را به رسمیت بشناسند و بخشی از صدای جمعی و همدرد مردم باشند. سکوت، گاه بیشتر از یک رفتار فردی است؛ نوعی مشارکت ناخواسته در «کم رنگ شدن حافظه عمومی» است. وقتی حادثه ای که ذهن و روان مردم را درگیر کرده، در روایت چهره های شناخته شده جایی پیدا نمی کند، جامعه احساس می کند بخشی از دردش نادیده گرفته شده است. این احساس نادیده شدن، خود می تواند بر زخم های موجود بیفزاید. هدف از این نوشته نکوهش این افراد نیست. انسان ها دلایل مختلفی برای سکوت دارند: نگرانی، احتیاط، دوری از سوءبرداشت یا حتی نداشتن اطلاعات کافی. اما در کنار درک این دلایل، نباید از یاد ببریم که همدلی با مردم نه به اطلاعات وابسته است و نه به تحلیل های پیچیده. گاهی یک جمله ساده، یک همراهی کوتاه و حتی یک اعتراف صادقانه به «دردناک بودن روزگار»، می تواند حس تنهایی جامعه را کمتر کند.
رنج ها باید گفته شوند، زخم ها باید شنیده شوند و هیچ حادثه ای نباید در سایه سکوت، بی رنگ و بی اثر شود. مسئولیت اخلاقی ما؛ همه ما، این است که در روزهای سخت، سهمی هرچند کوچک در التیام جمعی داشته باشیم. در نهایت، شاید لازم باشد هر یک از ما این پرسش را از خود بپرسیم: «در برابر رنجی که یک ملت احساس می کند، سهم من چیست؟ حدود شصت روز گذشته است، اما هنوز همان بغض نخستین روز در گلویم مانده؛ بغضی که نه فقط از تلخی یک حادثه، بلکه از سنگینی سکوتی برمی خیزد که بعدها فهمیدم دردش کمتر از خود حادثه نیست. در این شصت روز، بارها از خود پرسیدم چرا بعضی صداها خاموش ماندند؛ صداهایی که همیشه در شادی ها حاضر بودند، در جشن ها، در کنسرت ها، در رقابت های ورزشی، در تبلیغات و روی جلد مجلات. اما در این روزهای دشوار، همان صداها به سکوتی طولانی پناه بردند… من این روزها را فقط با چشم ندیدم؛ با پوست و مغز استخوان حس کردم. هر صبح که اخبار تازه می رسید، در خودم لرز خفیفی حس می کردم: لرز انسانی که می بیند جامعه اش زخمی شده، اما روایت این زخم در میان کسانی که باید حامل احساسات جمعی باشند، گم شده است. از نگاه جامعه شناسی وقتی چهره های عمومی نسبت به درد جمعی واکنشی نشان نمی دهند، حافظه اجتماعی دچار خلا می شود. در این خلا، مردم احساس می کنند رنجشان «بی صدا» است. و رنج بی صدا، همیشه عمیق تر می شود. شاید همین بود که مرا بیشتر تکان داد؛ نه فقط رنج حادثه، بلکه این حس نادیده شدن. در نوشته های انسان شناسان معاصر آمده است که جوامع، در بحران ها بیش از هر چیز به «شاهد» نیاز دارند؛ کسی که به جای مردم، یا همراه آن ها، بگوید: «من دیدم. من فهمیدم. من کنارتان هستم.» و متاسفانه، گاهی آن هایی که می توانند این نقش را بازی کنند، همان هایی هستند که سکوت را انتخاب می کنند. نه موضع گیری لازم بود، نه تحلیل سیاسی. فقط یک جمله ساده کافی بود تا مردم بفهمند تنها نیستند. یک جمله کوتاه، اما صادقانه. اما آن جمله از سوی برخی از شما سلبریتی ها هرگز گفته نشد. این نوشته، سرزنش نیست؛ من انسان ها را درک می کنم. می دانم. صداهای پرطنین، اگر روزی به سکوت پناه ببرند، پژواک خالی این سکوت، درد جامعه را بیشتر می کند. حماسه همیشه در میدان جنگ ساخته نمی شود؛ گاهی حماسه یعنی همین: این که در روزهای سخت، صدایت را به درد مردم قرض بدهی. نه برای موضع گیری، نه برای سیاست، بلکه تنها برای اینکه بگویی: «من رنج تو رامی فهمم.» . و امروز که به پشت سر نگاه می کنم، می بینم بزرگ ترین نبرد این روزها، نبرد میان «صدا» و «سکوت» بود. و سکوت، از سوی برخی از شما سلبریتی ها، هر روز چند قدم جلوتر آمد. لذا من این نوشته را می نویسم، به عنوان یک شاهد، یک ناظر، یک انسان زخمی اما امیدوار؛ تا شاید یادمان نرود: ما به صداها نیاز داریم؛ به آدم هایی که در روزهای تلخ، کنار مردم بایستند و بگویند: «من این زخم را می بینم.» این، ساده ترین و انسانی ترین شکل همدلی است. و شاید بزرگ ترین شکل حماسه سازی در روزگاری که صداها، آشفته و کوتاه شده اند. به امید یکرنگ بودن دلها و شکستن سکوت در صداها.


✍ رقیه پورغفار ۱۴۰۵/۲/۱۱

 یا حق 🇮🇷