ROGHAYYEH POURGHAFFAR
69 یادداشت منتشر شدهصبح روز نهم

صبح روز نهم
ساعت چهار بامداد بود. هوا هنوز گرگ ومیش سیاه و سنگین شب را داشت. نزدیک یک ساعت می شد که با صدای اذان برخاسته بودم، اما بیداری ام مثل همیشه نبود. حال عجیبی داشتم؛ انگار چیزی در اعماق روحم گم شده، یا بغضی که سال هاست پشت سد گلویم حبس شده، حالا داشت دیواره های سکوت را می شکست. بعد از نماز صبح، آرام نگرفتم. به رختخواب برگشتم اما مثل ماهی افتاده در خاک، پی درپی غلت زدم. امروز «تاسوعا» است. روزی که داغ کربلا در رگ های تاریخ می جوشد. نزدیک به سی سال بود که خانه پدرم در این روز، بوی دیگ های نذری می داد. ۲۵۰ پرس غذا؛ ۳۰ سال مداوم. اما حالا، کهولت سن دیگر نای آن همه هیاهو را از پدر گرفته بود و نذری ها به بسته های جیره خشک محدود شده بود. هرچند دل ما همچنان در گرو همان رسم قدیمی بود... چشم هایم را می بستم تا خوابم ببرد، اما فکر و خیال های غریب، سیل آسا به ذهنم هجوم می آوردند. ناگهان، در آن سکوت مطلق سحرگاه، صدایی در قلبم پیچید. نه با گوش، که با جان شنیدم: «به خدمت درآی...» انگار دریچه ای در قلبم باز شد. انگار دعوت نامه ای از طرف خود آقا به دستم رسیده بود. ساعت را نگاه کردم؛ سه ساعت بود که با خودم می جنگیدم و حالا این جرقه، مثل اکسیژنی خالص در فضای اتاق پیچید. بلند شدم. مستقیم به سمت آشپزخانه رفتم. گویی تمام هستی دست به دست هم داده بودند تا این "دعوت" را به واقعیت تبدیل کنند. نگاهی به کیسه برنج انداختم؛ همان نیم دانه هاشمی که از شمال رسیده بود، درخشان و بی نقص. شکر، مهیا بود. زعفرانی که عطرش تمام مشهد را در خود داشت و به دستم رسیده بود، منتظر دستور بود. گلاب، که بیست روز پیش خودم در خانه عرق گیری کرده بودم، با عطر بهشت در شیشه انتظار می کشید. قالبی کره، آماده برای تبرک. خدای من! همه چیز مهیا بود. نگاه می کنم میزی هم برای میهمانی پیش تر چیده شده بود. آستین ها را بالا زدم. حالا من خادم بودم. با ده فنجان برنج و مخلفاتش، در عرض سه ساعت، شله زرد، با رنگ زعفران ناب و عطر گلاب، جان گرفت. هم می زدم و زمزمه می کردم: «یا باب الحوائج!... به خون پاک شهیدان کربلا، گره از کار فرو بسته دل شکسته ها وا کن...» چقدر سب کتر شدم. چقدر این خادمی ناگهانی، سنگینی بغض صبحگاهی ام را شسته بود. سرم را که بلند کردم، دیدم اهل خانه بیدار شده اند! نوای آرام نوحه فضای خانه را پر کرده بود. بچه ها، بی آنکه کسی بگوید، دور میز حلقه زده بودند. دارچین و غنچه گل محمدی دستشان بود؛ با چه وسواسی و چه عشقی، صد پیاله کوچک را تزیین می کردند. انگار دستی نامرئی کارها را پیش می برد. در چشم برهم زدنی، دیس ها پر شد، سبدها چیده شد و ماشین ها راهی شدند. به سمت خانه های مردم. نگاهم را به آشپزخانه خالی چرخاندم. آرامش عجیبی در فضا بود. خدایا، وقتی نظر می کنی، چه قدر زود همه چیز ردیف می شود! من امروز فقط یک ظرف کوچک شله زرد نپختم؛ من بار سنگین دلم را با هر هم زدن دیگ، سبک کردم. خدایا، تو که پناه ناامیدانی، حق را به حق دار برسان. یا حسین!... این بود شیرینی خدمت در رکاب تو. چقدر زود، چقدر ساده و چقدر آرام بخش. من امروز فهمیدم که گاهی یک دیگ شله زرد، فقط یک نذر نیست؛ یک پنجره است به سمت آرامش... راهی است برای نزدیک شدن به آسمان... و بهانه ای است برای گریه کردن در آستان عشق. دو رکعت نماز شکر خواندم و دعا کردم ... خدایا، دل های ما را از غبار غفلت پاک کن، و جان ما را به نور محبت حسین علیه السلام زنده بدار. پروردگارا ... در نهایت، زیارت عاشورا آرام ترم می کند: «اللهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود، و ثبت لنا قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین، الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام. سلام بر حسین! و اینگونه تاسوعای حسینی، امروز برای من رقم خورد. الهی شکر
رقیه پورغفار ۱۴۰۵/۴/۳
انتشار این روایت در کانالها و فضای مجازی