MohammadMehdi Seyed naseri
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال/Scholar of Children’s Rights and the Digital Future of Childhood
56 یادداشت منتشر شدهآیا ما کودکان را برای آینده ای آماده می کنیم که دیگر وجود ندارد؟
شاید هیچ پرسشی به اندازه این پرسش، نظام های آموزشی و سیاست گذاران را به تامل وادار نکند: آیا کودکان را برای آینده ای آماده می کنیم که دیگر وجود ندارد؟
این پرسش، حاصل بدبینی نسبت به آینده نیست، بلکه نتیجه واقعیتی است که هر روز آشکارتر می شود. جهان با سرعتی بی سابقه در حال تغییر است. هوش مصنوعی، فناوری های نوظهور، اقتصاد دیجیتال، تغییرات اقلیمی، دگرگونی الگوهای اشتغال، گسترش ارتباطات جهانی و تحول سبک های زندگی، تصویری از آینده ترسیم کرده اند که با آنچه نظام های آموزشی بر پایه آن شکل گرفته اند، تفاوتی بنیادین دارد.
بخش قابل توجهی از مدارس جهان، هنوز بر اساس الگوهایی اداره می شوند که ریشه در نیازهای عصر صنعتی دارند؛ عصری که هدف اصلی آموزش، تربیت نیروی انسانی برای انجام وظایف نسبتا ثابت، قابل پیش بینی و تکرارشونده بود. در آن زمان، انتقال دانش، حفظ اطلاعات، انضباط سازمانی و اجرای دستورالعمل ها، مهم ترین مولفه های موفقیت به شمار می رفتند.
اما آیا جهان امروز همچنان همان جهان است؟
پاسخ این پرسش، سرنوشت نسل آینده را تعیین خواهد کرد.
آموزش؛ محصول گذشته یا پلی به سوی آینده؟
هر نظام آموزشی، بازتابی از نیازهای زمانه خود است. اگر به تاریخ آموزش بنگریم، خواهیم دید که مدارس، دانشگاه ها و شیوه های تربیتی، همواره متناسب با ساختار اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی هر دوره شکل گرفته اند.
در دوران کشاورزی، انتقال تجربه های عملی و مهارت های زندگی اهمیت داشت. با انقلاب صنعتی، آموزش رسمی، نظم، زمان بندی و تخصص گرایی در مرکز توجه قرار گرفت. سپس با گسترش فناوری اطلاعات، سواد دیجیتال، زبان های خارجی و مهارت های ارتباطی به برنامه های آموزشی افزوده شد.
اکنون، جهان وارد مرحله ای شده است که تغییر، خود به پایدارترین ویژگی آن تبدیل شده است. فناوری هایی که امروز نوآورانه به شمار می روند، ممکن است چند سال بعد جای خود را به فناوری های تازه بدهند. بسیاری از حرفه ها دگرگون می شوند، برخی از میان می روند و مشاغل جدیدی پدید می آیند که امروز حتی نامی برای آنها نداریم.
در چنین جهانی، اگر آموزش همچنان بر انتقال مجموعه ای ثابت از دانسته ها متمرکز بماند، خطر آن وجود دارد که کودکان را برای جهانی آماده کند که دیگر وجود خارجی ندارد.
مسئله، فقط فناوری نیست
گاهی این تصور ایجاد می شود که تحول آموزش صرفا به دلیل ظهور هوش مصنوعی یا ابزارهای دیجیتال ضروری است، اما واقعیت بسیار گسترده تر از این است.
دگرگونی های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی نیز به همان اندازه مهم اند. خانواده ها کوچک تر شده اند، الگوهای ارتباطی تغییر کرده اند، مهاجرت افزایش یافته، تنوع فرهنگی بیشتر شده، بحران های زیست محیطی به واقعیتی انکارناپذیر تبدیل شده اند و مفهوم شهروندی نیز ابعاد تازه ای یافته است.
کودک امروز، در جهانی زندگی می کند که با جهان کودکی والدین و حتی معلمانش تفاوت اساسی دارد. او از نخستین سال های زندگی با انبوهی از اطلاعات، رسانه ها، ابزارهای هوشمند و شبکه های ارتباطی روبه رو است. طبیعی است که نیازهای آموزشی او نیز با نسل های گذشته یکسان نباشد.
از این رو، بازاندیشی در آموزش، واکنشی به یک فناوری خاص نیست؛ پاسخی به دگرگونی عمیق شیوه زیستن انسان است.
آیا هنوز بیش از اندازه بر محفوظات تکیه می کنیم؟
یکی از مهم ترین نقدهایی که بر بسیاری از نظام های آموزشی وارد می شود، تاکید افراطی بر حفظ اطلاعات است.
در روزگاری که دسترسی به اطلاعات دشوار بود، حفظ دانش اهمیت فراوان داشت. اما امروز، چالش اصلی کمبود اطلاعات نیست، بلکه فراوانی اطلاعات و دشواری تشخیص اعتبار آنهاست.
اگر کودک بتواند هزاران نکته را حفظ کند، اما نتواند میان حقیقت و اطلاعات نادرست تمایز بگذارد، اگر بتواند پاسخ های آماده را بازگو کند، اما توان طرح پرسش نداشته باشد، یا اگر در آزمون ها موفق باشد، اما در حل مسائل واقعی زندگی درمانده بماند، آیا می توان گفت آموزش به هدف خود رسیده است؟
قرن بیست ویکم، بیش از حافظه، به خردورزی نیاز دارد؛ بیش از تکرار، به تحلیل؛ بیش از اطاعت صرف، به مسئولیت پذیری و بیش از رقابت فردی، به همکاری.
مهارت هایی که آینده به آنها نیاز دارد
آینده، بیش از هر چیز، متعلق به انسان هایی خواهد بود که بتوانند خود را با تغییر سازگار کنند. از همین رو، نظام های آموزشی باید در کنار دانش تخصصی، بر پرورش مجموعه ای از توانایی های بنیادین تمرکز کنند.
توانایی یادگیری مستمر، تفکر انتقادی، خلاقیت، حل مسئله، گفت وگو، کار گروهی، سواد رسانه ای، شناخت حقوق و مسئولیت های شهروندی، اخلاق حرفه ای، سازگاری با تغییر و توان مدیریت احساسات، از جمله مهارت هایی هستند که احتمالا ارزش خود را در هر آینده ای حفظ خواهند کرد.
این مهارت ها، جایگزین دانش نیستند، بلکه زمینه استفاده صحیح از دانش را فراهم می کنند.
آموزش؛ برای اشتغال یا برای زندگی؟
یکی از پرسش های مهم در فلسفه آموزش آن است که هدف نهایی تربیت چیست؟
اگر آموزش را صرفا ابزاری برای ورود به بازار کار بدانیم، ممکن است برنامه های درسی را تنها بر اساس نیازهای اقتصادی تنظیم کنیم. اما اگر آموزش را فرایند پرورش انسان بدانیم، آنگاه باید به ابعادی فراتر از اشتغال نیز بیندیشیم.
جامعه آینده به پزشک، مهندس، حقوقدان و پژوهشگر نیاز خواهد داشت، اما بیش از آن، به انسان هایی نیاز دارد که مسئولیت پذیر باشند، به کرامت دیگران احترام بگذارند، در برابر اطلاعات نادرست مقاومت کنند، در حل مسائل عمومی مشارکت داشته باشند و بتوانند میان پیشرفت فناورانه و ارزش های انسانی تعادل برقرار کنند.
آموزش، اگر تنها به انتقال مهارت های شغلی محدود شود، بخش بزرگی از رسالت خود را از دست خواهد داد.
نقش خانواده در تربیت آینده
بازاندیشی در آموزش، بدون بازاندیشی در نقش خانواده ممکن نیست.
خانواده نخستین مدرسه زندگی است. بسیاری از ویژگی هایی که آینده کودکان را شکل می دهند، پیش از ورود آنان به مدرسه آغاز می شود؛ کنجکاوی، اعتمادبه نفس، مسئولیت پذیری، همدلی، احترام به دیگران، علاقه به مطالعه، توان گفت وگو و مهارت تصمیم گیری.
والدین نباید احساس کنند که برای آماده کردن فرزندان خود برای آینده، باید پاسخ همه پرسش های فناورانه را بدانند. آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، ایجاد فضایی است که در آن پرسیدن تشویق شود، اشتباه کردن بخشی از یادگیری تلقی شود، مطالعه و گفت وگو ارزشمند باشد و کودک احساس امنیت کند تا بتواند تجربه کند، بیاموزد و رشد یابد.
مسئولیت سیاست گذاران؛ نگاه از فردا، نه از دیروز
سیاست گذاری آموزشی، اگر بر پایه تجربه های گذشته و بدون توجه به روندهای آینده انجام شود، ناگزیر با فاصله ای فزاینده از واقعیت روبه رو خواهد شد.
امروز بیش از هر زمان دیگری، نظام های آموزشی به آینده نگری نیاز دارند. برنامه های درسی باید انعطاف پذیر باشند، معلمان باید فرصت یادگیری مستمر داشته باشند، فناوری باید به درستی در خدمت آموزش قرار گیرد و مهم تر از همه، کودکان باید برای رویارویی با ناشناخته ها آماده شوند، نه فقط برای پاسخ دادن به پرسش های از پیش تعیین شده.
سیاست گذاری موفق، آن نیست که آینده را با قطعیت پیش بینی کند؛ بلکه آن است که نسل آینده را برای مواجهه با آینده ای نامطمئن، اما سرشار از فرصت، توانمند سازد.
نتیجه گیری؛ آموزش باید از آینده آغاز شود
پرسش «آیا ما کودکان را برای آینده ای آماده می کنیم که دیگر وجود ندارد؟» در حقیقت دعوتی برای بازنگری در شیوه اندیشیدن ما درباره آموزش است.
اگر همچنان کودکان را تنها برای حفظ اطلاعات، موفقیت در آزمون ها و ورود به مشاغلی آموزش دهیم که ممکن است چند دهه دیگر به شکل امروز وجود نداشته باشند، احتمال آن وجود دارد که آنان را از مهم ترین توانایی مورد نیاز آینده محروم کنیم؛ یعنی توانایی یادگیری، سازگاری و آفرینش.
اما اگر آموزش را به فرایندی برای پرورش انسان هایی کنجکاو، اخلاق مدار، خلاق، مسئول، پرسشگر و توانمند در حل مسائل تبدیل کنیم، حتی اگر آینده دقیقا مطابق پیش بینی های ما پیش نرود، آنان ابزارهای لازم برای ساختن آینده خود را در اختیار خواهند داشت.
آینده را نمی توان به طور کامل پیش بینی کرد، اما می توان انسان هایی پرورش داد که از مواجهه با آینده هراس نداشته باشند. رسالت آموزش در قرن بیست ویکم، بیش از آنکه آماده کردن کودکان برای یک شغل یا یک فناوری باشد، آماده ساختن آنان برای زیستن در جهانی است که تغییر، ویژگی همیشگی آن خواهد بود.
شاید مهم ترین معیار موفقیت یک نظام آموزشی دیگر این نباشد که دانش آموزان تا چه اندازه پاسخ های درست را حفظ کرده اند، بلکه این باشد که تا چه اندازه می توانند پرسش های درست بپرسند، با دیگران همکاری کنند، از اشتباهات خود بیاموزند و در جهانی که هر روز نو می شود، انسان هایی آزاداندیش، مسئول و خلاق باقی بمانند. آینده، به کسانی تعلق خواهد داشت که توان ساختن آن را دارند، نه صرفا کسانی که برای نسخه ای از گذشته آموزش دیده اند.
محمدمهدی سیدناصری
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال