انحصار مرجعیت علمی و مهندسی تخریب؛ واکاوی تاریخی ادعای سلونی
بسم الله الرحمن الرحیم
«این یادداشت علمی، مستخرج از سلسله گفتارهای تحلیلی-تاریخی است که توسط نگارنده در ایام محرم الحرام در مصلای دشتستان (برازجان) ایراد گردیده و با رویکردی پژوهشی برای انتشار مکتوب، تنظیم شده است.»
در منظومه معرفتی اسلام، مقام امامت با انحصار و اقتدار مطلق علمی پیوند خورده است؛ حقیقتی که در کلام امیرالمومنین علی (علیه السلام) با عبارت بنیادین «سلونی قبل ان تفقدونی» (از من بپرسید، پیش از آنکه مرا از دست بدهید) تجلی یافته است. صدور این کلام در مواضع متعددی از حیات سیاسی و فکری آن حضرت، از جمله در خطبه شقشقیه و در جریان رویارویی با سعد بن ابی وقاص، صرفا یک آرایه خطابی نبوده، بلکه پرده برداری از اتصال بی واسطه امام به سرچشمه علم الهی است. با این حال، تاریخ همواره شاهد مدعیان تهی مایه ای بوده است که کوشیدند با تقلید از این جایگاه، ردای مرجعیت انحصاری دانش را بر تن کنند؛ تلاشی که جز به انهدام حیثیت علمی آنان نینجامید. ابن ابی الحدید معتزلی در «شرح نهج البلاغه»، بر این سنت لایتغیر تاریخی مهر تایید زده و می نویسد: «اتفق اهل التاریخ انه لم یقل احد قط فی الاسلام "سلونی"، غیر علی بن ابی طالب، الا و قد افتضح و انقطع»؛ اهل تاریخ اتفاق نظر دارند که هیچ کس در اسلام جز علی بن ابی طالب ادعای «سلونی» نکرد، مگر آنکه رسوا و درمانده شد.
تامل در سرنوشت این مقلدان، گواه روشنی بر انسداد مسیر ادعاهای دروغین است. بر پایه گزارش های تاریخی:
- قتاده بن دعامه در برابر پرسش فقهی ابوحنیفه از پای درآمد (تذکره الخواص، شرح نهج البلاغه)؛
- مقاتل بن سلیمان در پاسخ به پرسشی پیرامون حج حضرت آدم فروماند (وفیات الاعیان، الغدیر)؛
- ابراهیم بن هشام پس از ناتوانی در حل مسائل فقهی، ناگزیر از منبر گریخت (الغدیر)؛
- و ابوجعفر ترمذی در برابر پرسش زنی درباره مسئله ای در باب طهارت، به افتضاح کشیده شد (منتهی الآمال).
یکی از برجسته ترین نمونه های این تقابل ادعا و واقعیت، ماجرای سبط بن جوزی، از دانشمندان و خطبای نامدار اهل سنت در بغداد است که ابن خلکان و دیگر مورخان آن را نقل کرده اند (بحارالانوار). او روزی در حضور جمعیتی انبوه از شیعه و سنی، مسحور جایگاه خویش شد و فریاد برآورد: «سلونی قبل ان تفقدونی». در این هنگام، بانویی شجاع و هوشمند با طرح دو گزاره تاریخی، پایه های استدلال او را به چالش کشید. بانو ابتدا پرسید که آیا صحت دارد جنازه عثمان پس از کشته شدن، سه روز بر زمین ماند و کسی به دفن او نپرداخت؟ پس از تایید سبط بن جوزی، پرسش دوم را پیش کشید: آیا صحت دارد که با درگذشت جناب سلمان فارسی (رضوان الله علیه) در مدائن، امیرالمومنین (علیه السلام) با طی الارض از مدینه به مدائن رفت، بر او نماز گزارد و وی را به خاک سپرد؟ با تایید مجدد خطیب، بانو ضربه نهایی استدلال را وارد کرد: پس چرا علی (علیه السلام) که در همان شهر مدینه حضور داشت، برای دفن عثمان اقدامی نکرد؟
این پرسش، خطیب بغداد را در یک مخمصه منطقی گرفتار ساخت که برآیند آن از دو حالت خارج نبود: یا نعوذبالله امیرالمومنین (علیه السلام) در انجام وظیفه شرعی دفن یک مسلمان کوتاهی کرده است، یا اساسا عثمان در جایگاهی قرار نداشته که حضرت خود را موظف به مداخله در تجهیز او بداند. سبط بن جوزی که از یک سو علی (علیه السلام) را خلیفه برحق و از سوی دیگر عثمان را نیز دارای مقام خلافت می پنداشت، برای گریز از این بن بست کلامی به مغالطه روی آورد و با تخریب شخصیت پرسشگر گفت: «ای زن! اگر با اجازه شوهرت از خانه بیرون آمده ای و در برابر نامحرمان این گونه بحث می کنی، لعنت خدا بر شوهرت باد؛ و اگر بدون اجازه او آمده ای، خدا تو را لعنت کند!»
اما آن بانوی دانا، بی درنگ استدلال دوم را بر مدار همان منطق خطیب استوار ساخت و پرسید: «آیا عایشه که برای جنگ جمل در برابر امیرالمومنین (علیه السلام) بیرون آمد، با اجازه شوهرش پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) بیرون آمده بود یا بدون اجازه؟» این قرینه سازی ویرانگر، راه را بر هرگونه توجیهی بست؛ چراکه تایید اجازه، به معنای تخطئه امیرالمومنین (علیه السلام) بود و نفی آن، عایشه را زیر سوال می برد. در نتیجه، فروپاشی هیمنه علمی خطیب رقم خورد و او سرافکنده از منبر فرود آمد و به خانه پناه برد.
مهندسی فرهنگی امویان؛ از ترور شخصیت تا اختناق جامعه
در پی این تاملات، پرسشی بنیادین در ساحت تحلیل تاریخ رخ می نماید: چرا جامعه اسلامی حقیقت نورانی علی بن ابی طالب (علیه السلام) را وانهاد، تا بدان جا که سال ها بعد، افرادی چون سبط بن جوزی بر منبر پیامبر تکیه زنند و ادعای گزاف کنند؟ انزوای امیرالمومنین (علیه السلام) معلول یک تصادف نبود، بلکه برآیند یک مهندسی فرهنگی، سیاسی و اعتقادی شوم بود که توسط معاویه بن ابی سفیان پایه ریزی شد. معاویه برای دورکردن مردم از اهل بیت (علیهم السلام)، تحمیق جامعه و خاموش کردن نور امامت، پروژه ای چندلایه را به اجرا درآورد که نخستین اقدام ویرانگر آن، «ترور شخصیت امیرالمومنین (علیه السلام)» بود. او دستور داد تا به طور رسمی در سراسر قلمرو اسلامی بر فراز منابر به ساحت حضرت جسارت کنند. ابعاد این جریان تخریب تا بدان جا گسترش یافت که زمخشری، مفسر نام آور اهل سنت، تصریح می کند: «انه کان فی ایام بنی امیه اکثر من سبعین الف منبر یلعن علیها علی بن ابی طالب بما سنه لهم معاویه من ذلک» (در زمان بنی امیه، بیش از هفتاد هزار منبر وجود داشت که در آن ها علی علیه السلام به پیروی از سنتی که معاویه بنا کرده بود، لعن می شد).
در برابر این استبداد فراگیر، امیرالمومنین (علیه السلام) با بصیرتی الهی، مومنان را به راهبرد «توریه» در شرایط اکراه رهنمون ساختند. حاکم نیشابوری در «المستدرک علی الصحیحین» (ج ۲، ص ۳۹۰) روایت می کند که حضرت خطاب به حجر بن قیس مدری فرمودند: «انکم ستعرضون علی سبی فسبونی، فان عرضت علیکم البراءه منی، فلا تبرءوا منی...» (در آینده، شما را وادار می کنند که مرا سب کنید، پس سب کنید؛ ولی اگر دستور دادند که از من بیزاری بجویید، نپذیرید؛ زیرا من بر اسلام هستم...). بر پایه همین مبنا و با استناد به آیه شریفه «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان»، حجر مدری توانست جان خود را حفظ کند. طاووس نقل می کند که چون احمد بن ابراهیم اموی دستور داد تا حجر را در مسجد جامع وادار به لعن کنند، حجر با استفاده از ایهام کلامی گفت: ان الامیر احمد بن ابراهیم امرنی ان العن علیا فالعنوه لعنه الله «ای مردم! امیر به من دستور داده است تا علی را لعنت کنم، اینک او را لعنت کنید که لعنت خدا بر او باد». این بیان دوپهلو، مصداقی از دفاعیات پیچیده مومنان بود که به تعبیر طاووس، خداوند گوش دل مخالفان را از فهم حقیقت آن کر ساخت.
با این وجود، جریان سرکوب اموی و عباسی، کسانی را که از تن دادن به این جریان امتناع می ورزیدند یا به نقل فضائل می پرداختند، با بی رحمانه ترین شیوه ها قلع وقمع می کرد. انباشت مستندات تاریخی نشان از خشونت عریان این مهندسی دارد:
- نسائی (صاحب صحاح سته) در دمشق به جرم نگارش فضائل علی و امتناع از نگارش فضائل معاویه کشته شد (المنتظم، ج ۱۳، ص ۱۵۶)؛
- دست ظهیرالدین اردبیلی (عالم حنفی) به جرم بیان عدم وجوب مدح صحابه بر منبر قطع گردید (شذرات الذهب، ج ۱۰، ص ۱۴۰)؛
- ابن ابی لیلی به دستور حجاج و به جرم امتناع از سب علی (علیه السلام) شلاق خورد (سیر اعلام النبلاء، ج ۴، ص ۲۶۷)؛
- ابن السقاء به جرم املای حدیث طیر، با هجوم عوام مواجه و جایگاهش آب کشی شد (تذکره الحفاظ، ج ۳، ص ۱۱۷)؛
- نصر بن علی به دستور متوکل هزار تازیانه خورد، تنها به جرم روایت فضیلت حسنین (تهذیب التهذیب، ج ۱۰، ص ۳۸۴)؛
- حاکم نیشابوری به جرم امتناع از نقل فضائل معاویه محاصره و منبرش شکسته شد (سیر اعلام النبلاء، ج ۱۷، ص ۱۷۵)؛
- و عطیه بن سعد به دستور حجاج، به جرم امتناع از لعن، چهارصد ضربه شلاق خورد و سر و ریشش تراشیده شد (الطبقات الکبری، ج ۶، ص ۳۰۶).
این جریان تحریفی سازمان یافته که قریب به شصت سال تا زمان منع آن توسط عمر بن عبدالعزیز بی وقفه استمرار یافت، چنان لایه های ادراکی جامعه را مسخ کرد که مردم آن روزگار می گفتند: «هر جا رفتیم، جز لعن علی چیزی نشنیدیم.» عمق این فاجعه معرفتی و زوال عقلانیت جمعی زمانی به غایی ترین شکل خود آشکار می شود که با رسیدن خبر شهادت امیرالمومنین (علیه السلام) در محراب مسجد کوفه به شام، شامیان گرفتار در تار و پود این مهندسی شوم، در نهایت ناباوری پرسیدند: «مگر علی نماز هم می خواند؟!»؛ پرسشی که تجسم عینی مسلخ حقیقت در پیشگاه تبلیغات مسموم تاریخ است.
