مصادره خواص و فریب عوام؛ نقش تطمیع و تزویر در تثبیت خلافت اموی
بسم الله الرحمن الرحیم
«این یادداشت علمی، مستخرج از سلسله گفتارهای تحلیلی-تاریخی است که توسط نگارنده در ایام محرم الحرام در مصلای دشتستان (برازجان) ایراد گردیده و با رویکردی پژوهشی برای انتشار مکتوب، تنظیم شده است.»
بر سر هفتاد هزار منبر، لعن امیرالمومنین می شد. این فقط یک شعار پراکنده نبود؛ پشت آن، یک سازوکار سیاسی و تبلیغی حساب شده قرار داشت. معاویه با انحاء متعدد، افراد خاص جامعه و چهره های مهم را یا در سیر تبلیغ برای بنی امیه قرار می داد، یا دست کم به سکوت در برابر بنی امیه می کشاند. یک جا ابزار کار، ترس بود؛ مثل قتل عمرو بن حمق خزاعی که صحابی بود، و تهدید افرادی مهم مثل ابن ابی لیلی نسائی و غیره. یک جا ابزار کار، پول بود؛ عده ای را می خریدند. هرچند کسانی چون ابوذر و ابو الاسود دوئلی تن نمی دادند، اما عده عمده خریداری می شدند.
وقتی این منطق در سطح خواص جا افتاد، پرسش های بعدی نیز روشن تر می شود: چگونه جامعه، نجاشی را دوباره قبول می کند و انصار از نعمان بن بشیر راضی می شوند؟ چگونه حاکم نیشابوری، صاحب المستدرک، به جرم امتناع از نقل فضائل معاویه، به شکستن منبر و محاصره در خانه مبتلا می شود؟ منبع: ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج17، ص175.
و چگونه مورخ می گوید هر جا رفتم دیدم همه بر سر قنوت لعن علی بن ابی طالب را می کنند، و بعد فردی را دیدم که فرزندش را صدا می زد و می گفت: «تعال یا علی»؛ با خود گفتم: «خدایا الحمد الله، کسی محب امیرالمومنین هست»؟ عوام چگونه فریب خوردند و همراه شدند؟ و چگونه کار به جایی رسید که مردم، قبل از صفین، چهارشنبه نماز جمعه می خوانند؟ این ها حوادث جدا از هم نیست؛ اجزای یک فضای ساخته شده اند.
از اصحاب امیرالمومنین: سقوط نجاشی و شکار او توسط معاویه
قیس بن عمرو، معروف به «نجاشی»، از شاعران بزرگ قبیله حارث بن کعب و از حامیان رسانه ای امام علی (ع) در جنگ صفین بود. اشعار او در میدان جنگ، روحیه سپاه کوفه را تقویت می کرد. اهمیت ماجرا از همین جا آغاز می شود: سخن از یک فرد عادی نیست، سخن از یک «رسانه» است؛ از کسی که زبان و شعرش در میدان نبرد کار می کرد.
۱. لغزش شاعر و اجرای عدالت توسط امام علی (ع)
در روزهای ماه رمضان، نجاشی در کوفه مرتکب خطای بزرگی شد و علنا روزه خواری کرد و شراب نوشید. او را نزد امام علی (ع) آوردند. امام، برخلاف حاکمان آن زمان که به خاطر منافع سیاسی روی خطای خواص چشم پوشی می کردند، فرمود: «قانون خدا تعطیل بردار نیست.» امام بر او حد شرعی، یعنی ۸۰ ضربه شلاق، جاری کرد و به خاطر حرمت شکنی ماه رمضان، چند ضربه هم اضافه زد.
همین جا فاصله دو منطق آشکار می شود: در منطق علوی، موقعیت رسانه ای و سیاسی فرد، قانون را معلق نمی کند؛ اما در منطق اموی، همین موقعیت، سرمایه ای برای معامله است.
۲. قهر شاعر و فرار به شام
نجاشی که انتظار نداشت به خاطر موقعیت رسانه ای اش شلاق بخورد، رنجیده خاطر شد. قبیله او نیز به امام اعتراض کردند، اما امام فرمود او هم مثل یک مسلمان عادی باید مجازات می شد. نجاشی که غرورش شکسته بود، شبانه به شام، یعنی مرکز حکومت معاویه، فرار کرد.
معنا روشن است: عدالت، اگرچه حق است، همیشه برای خواص عادت کرده به امتیاز، شیرین نیست. همین جاست که معاویه فرصت پیدا می کند.
۳. استقبال رسانه ای معاویه با کیسه های زر
معاویه که منتظر چنین فرصت طلایی بود، متوجه شد که «یک رسانه پرقدرت» از جبهه دشمن به سمت او آمده است. معاویه شخصا به استقبال نجاشی رفت، او را در کاخ خود در صدر مجلس نشاند، خطایش را بخشید و دستور داد کیسه های متعدد طلا و لباس های گران قیمت به او بدهند. معاویه به او گفت: «علی تو را خوار کرد، ولی ما تو را بالا بردیم.»
این تعبیر، صرفا یک تعارف سیاسی نبود؛ برگرداندن کامل معیار بود. آن جا قانون، این جا کرم خریدنی؛ آن جا عدالت، این جا نوازش هدفمند.
۴. چرخش ۱۸۰ درجه ای رسانه ای
نجاشی تحت تاثیر این تطمیع و استقبال بی نظیر، بلافاصله قلم خود را در خدمت بنی امیه قرار داد. او که تا دیروز در وصف عدالت علی (ع) شعر می گفت، شروع به سرودن اشعار تند در هجو کوفیان و ستایش شام کرد. یکی از ابیات معروف او در شام این بود:
«من علی و عدل او را رها کردم و به سوی معاویه آمدم، جایی که بخشش و کرم مانند باران می بارد...»
این جا دیگر فقط سخن از سقوط یک شاعر نیست؛ سخن از خریدن یک زبان اثرگذار و تبدیل آن به ابزار ضد همان جبهه ای است که پیش تر برایش می سرود.
ماجرای استخدام «اخطل» و ترور شخصیت انصار
غیاث بن غوث، معروف به «اخطل»، شاعری مسیحی از قبیله بنی تغلب بود. او به دلیل مهارت بی نظیرش در هجو، یعنی تخریب و مسخره کردن افراد با شعر، زبان تند و تیزی داشت. این جا نیز مسئله، صرف شعر نیست؛ مسئله، استفاده سازمان یافته از شعر به مثابه سلاح شخصیت کش است.
۱. جرقه ماجرا؛ انتقاد انصار از امویان
پس از صلح امام حسن (ع) و تثبیت حکومت معاویه، «عبدالرحمن بن حسان»، فرزند حسان بن ثابت، شاعر معروف پیامبر، اشعاری در نقد زیاده خواهی های امویان و بی عدالتی های یزید، پسر معاویه، سرود. این اشعار به سرعت در میان مردم چرخید و آبروی بنی امیه را نشانه گرفت.
یعنی همان ابزار شعر که می توانست آبروی اموی را ببرد، باید با شعر متقابل خاموش می شد.
۲. وحشت یزید و پیشنهاد یک ماموریت کثیف
یزید بن معاویه که به شدت عصبانی شده بود، خواست عبدالرحمن و قبیله اش، یعنی انصار مدینه، را با شعر نابود کند. او به سراغ «کعب بن جعیل»، شاعر رسمی امویان، رفت و گفت: «انصار را هجو کن.» کعب ترسید و گفت: «من هرگز کسانی را که به پیامبر پناه دادند و اسلام را یاری کردند، هجو نمی کنم. اما تو را به جوانی مسیحی هدایت می کنم که زبانش مثل شمشیر بران است و پروای دین هم ندارد: اخطل!»
این پاسخ، خود پرده ای از ماجرا را کنار می زند: حتی شاعر رسمی دستگاه می فهمد که هجو انصار، عبور از یک حرمت روشن است؛ پس کار به کسی سپرده می شود که همان قید را ندارد.
۳. معامله معاویه و یزید با شاعر مسیحی
یزید، اخطل را احضار کرد و ماموریت را به او سپرد. اخطل که می دانست انصار در میان مسلمانان محترم هستند و هجو آن ها خطر جانی دارد، گفت: «من می ترسم نعمان بن بشیر، از بزرگان انصار و فرماندار معاویه، مرا بکشد.»
یزید به او تضمین داد و ماجرا را با معاویه در میان گذاشت. معاویه نه تنها مانع نشد، بلکه با پشتیبانی مادی و قضایی، به اخطل چراغ سبز نشان داد تا کار را تمام کند.
پس هجو، این جا یک رفتار فردی شاعرانه نیست؛ ماموریتی است که ضمانت سیاسی، مالی و قضایی حکومت پشت آن ایستاده است.
۴. شلیک رسانه ای؛ قصیده معروف اخطل
اخطل با گرفتن پاداش کلان، قصیده ای بسیار تند و کوبنده سرود که در تاریخ ثبت شده است. او در این شعر، انصار، یعنی یاران مدینه ای پیامبر، را به شدت تحقیر کرد و گفت:
«قریش (بنی امیه) تمام بزرگی و کرامت را به دست آوردند، اما انصار در زیر سایه فرومایگی باقی ماندند... برو به انصار بگو که شما اهل جنگ و شرافت نیستید، بلکه کار شما فقط کشاورزی و کاشتن خرما در مدینه است!»
چنین هجایی، در حقیقت، ترور شخصیت یک سابقه تاریخی بود؛ نه فقط حمله به یک قبیله، بلکه تحقیر جایگاه کسانی که به پیامبر پناه دادند و اسلام را یاری کردند.
خریداری دوباره یکی از انصار در همین جریان
خشم انصار و ورود نعمان بن بشیر به کاخ معاویه
وقتی متن این شعر به مدینه رسید، موجی از خشم و انزجار مردم را فرا گرفت. نعمان بن بشیر انصاری، که در آن زمان شخصی متنفذ و مورد احترام بود، به عنوان نماینده و بزرگ انصار، سریعا عازم شام شد و بدون تشریفات وارد مجلس معاویه شد.
نعمان بن بشیر با خشم شدید رو به معاویه کرد و گفت: «ای معاویه! آیا ما فرومایه ایم؟ آیا پستی زیر عمامه های ماست؟»
سپس در اوج عصبانیت، و برای نشان دادن نهایت جراحت روحی قبیله اش، عمامه خود را از سر برداشت و با قدرت به زمین کوبید و گفت: «آیا یک کافر مسیحی باید به یاران و پناه دهندگان رسول خدا (ص) این گونه اهانت کند و تو در کاخت به او پناه دهی؟»
مکر معاویه و راضی کردن نعمان با پول
معاویه که می دانست تحریک یا شورش انصار در مدینه می تواند حکومت او را به خطر اندازد، طبق سیره همیشگی خود، سیاست «تطمیع و تسکین مالی» را در پیش گرفت.
نخست، تبرئه خود را مطرح کرد؛ بلافاصله قیافه حق به جانب گرفت و گفت: «به خدا سوگند من از این شعر بی خبرم و این کار یزید بوده است.»
سپس دستور صوری مجازات داد؛ برای آرام کردن نعمان، دستور داد زبان اخطل را ببرند. اما یزید بلافاصله پادرمیانی کرد و گفت اخطل تحت حمایت من است.
و در نهایت، حق السکوت و بخشش سکه ها در میان آمد؛ معاویه برای اینکه نعمان بن بشیر را کاملا راضی کند و او را دست خالی و عصبانی به مدینه نفرستد، دستور داد کیسه های متعدد سکه طلا، دینار، به نعمان بدهند و مواجب و سهم اموال انصار را افزایش داد تا خشم آن ها فروکش کند.
اینجا الگو کامل می شود: توهین رسمی، انکار رسمی، تهدید نمایشی، و در آخر، پول. همین ترکیب است که اعتراض جمعی را به رضایت ظاهری تبدیل می کند.
از خرید خواص تا همراهی عوام
وقتی شاعر صفین، پس از اجرای حد، به شام می گریزد و با کیسه های زر به بلندگوی بنی امیه بدل می شود؛ وقتی اخطل مسیحی با تضمین حکومت، انصار را هجو می کند؛ و وقتی نعمان بن بشیر نیز با دینار و افزایش مواجب آرام می شود، دیگر این سوال که چگونه جامعه دوباره نجاشی را می پذیرد و چگونه انصار از نعمان بن بشیر راضی می شوند، سوال بی پاسخی نیست. پاسخ، در خود این صحنه ها نهفته است.
همین جا روشن می شود که چه می شود حاکم نیشابوری، صاحب المستدرک، به جرم امتناع از نقل فضائل معاویه، به شکستن منبر و محاصره در خانه مبتلا می شود؛ چه می شود که مورخ می گوید هر جا رفتم دیدم همه بر سر قنوت لعن علی بن ابی طالب را می کنند و بعد فردی را دیدم که فرزندش را صدا می زد و می گفت: «تعال یا علی»، و با خود گفتم: «خدایا الحمد الله، کسی محب امیرالمومنین هست»؛ و چه می شود که عوام فریب می خورند و همراه می شوند. حتی این که مردم، قبل از صفین، چهارشنبه نماز جمعه می خوانند، در همین فضا قابل فهم می شود: نخست خواص را با ترس، تهدید، پول و آبرو می شکنند؛ سپس منبر، شعر و فضای عمومی، توده را با خود می برد.
ظاهرداری حکام بنی امیه
این همه، فقط با ترس و پول پیش نمی رفت. ضلع دیگر کار، ظاهرداری بود؛ ساختن چهره ای دین دار، اشک ریز، زاهدنما و مدافع «ابهت اسلام»، تا خشونت و انحراف، در پوشش دینداری عرضه شود.
۱. داستان گریه شدید هنگام شنیدن حدیث اخلاص و ریا
این ماجرا در منابع حدیثی شیعه و اهل سنت نقل شده و پایگاه های علمی در مقالات مربوط به «ریا» و «نفاق معاویه» به آن استناد می کنند.
جزئیات ماجرا چنین است: شفی الاصبحی، راوی حدیث، نقل می کند که وارد مسجد مدینه شد و دید مردم دور ابوهریره جمع شده اند. ابوهریره حدیثی از پیامبر (ص) خواند که نخستین دوزخیان، یک عالم، یک شجاع و یک ثروتمند ریاکار هستند. وقتی شفی بن ماتی این حدیث را بعدا در شام برای معاویه نقل کرد، معاویه چنان گریه کرد که نزدیک بود هلاک شود و بیهوش شد. وقتی به هوش آمد، اشک هایش را پاک کرد و گفت: «خدا و رسولش راست گفتند» و آیه ۱۵ و ۱۶ سوره هود را تلاوت کرد.
متن روایت چنین آمده است:
«2382 حدثنا سوید بن نصر اخبرنا عبد الله بن المبارک اخبرنا حیوه بن شریح اخبرنی الولید بن ابی الولید ابو عثمان المدائنی ان عقبه بن مسلم حدثه ان شفیا الاصبحی حدثه انه دخل المدینه فاذا هو برجل قد اجتمع علیه الناس فقال من هذا فقالوا ابو هریره فدنوت منه حتی قعدت بین یدیه وهو یحدث الناس فلما سکت وخلا قلت له انشدک بحق وبحق لما حدثتنی حدیثا سمعته من [ ص: 511 ] رسول الله صلی الله علیه وسلم عقلته وعلمته فقال ابو هریره افعل لاحدثنک حدیثا حدثنیه رسول الله صلی الله علیه وسلم عقلته وعلمته ثم نشغ ابو هریره نشغه فمکث قلیلا ثم افاق فقال لاحدثنک حدیثا حدثنیه رسول الله صلی الله علیه وسلم فی هذا البیت ما معنا احد غیری وغیره ثم نشغ ابو هریره نشغه اخری ثم افاق فمسح وجهه فقال لاحدثنک حدیثا حدثنیه رسول الله صلی الله علیه وسلم وانا وهو فی هذا البیت ما معنا احد غیری وغیره ثم نشغ ابو هریره نشغه اخری ثم افاق ومسح وجهه فقال افعل لاحدثنک حدیثا حدثنیه رسول الله صلی الله علیه وسلم وانا معه فی هذا البیت ما معه احد غیری وغیره ثم نشغ ابو هریره نشغه شدیده ثم مال خارا علی وجهه فاسندته علی طویلا ثم افاق فقال حدثنی رسول الله صلی الله علیه وسلم ان الله تبارک وتعالی اذا کان یوم القیامه ینزل الی العباد لیقضی بینهم وکل امه جاثیه فاول من یدعو به رجل جمع القرآن ورجل یقتتل فی سبیل الله ورجل کثیر المال فیقول الله للقارئ الم اعلمک ما انزلت علی رسولی قال بلی یا رب قال فماذا عملت فیما علمت قال کنت اقوم به آناء اللیل وآناء النهار فیقول الله له کذبت وتقول له الملائکه کذبت ویقول الله بل اردت ان یقال ان فلانا قارئ فقد قیل ذاک ویوتی بصاحب المال فیقول الله له الم اوسع علیک حتی لم ادعک تحتاج الی احد قال بلی یا رب قال فماذا عملت فیما آتیتک قال کنت اصل الرحم واتصدق فیقول الله له کذبت وتقول له الملائکه کذبت ویقول الله تعالی بل اردت ان یقال فلان جواد فقد قیل ذاک ویوتی بالذی قتل فی سبیل الله فیقول الله له فی ماذا قتلت فیقول امرت بالجهاد فی سبیلک فقاتلت حتی قتلت فیقول الله تعالی له کذبت وتقول له الملائکه کذبت ویقول الله بل اردت ان یقال فلان جریء [ ص: 512 ] فقد قیل ذاک ثم ضرب رسول الله صلی الله علیه وسلم علی رکبتی فقال یا ابا هریره اولئک الثلاثه اول خلق الله تسعر بهم النار یوم القیامه وقال الولید ابو عثمان فاخبرنی عقبه بن مسلم ان شفیا هو الذی دخل علی معاویه فاخبره بهذا قال ابو عثمان وحدثنی العلاء بن ابی حکیم انه کان سیافا لمعاویه فدخل علیه رجل فاخبره بهذا عن ابی هریره فقال معاویه قد فعل بهولاء هذا فکیف بمن بقی من الناس ثم بکی معاویه بکاء شدیدا حتی ظننا انه هالک وقلنا قد جاءنا هذا الرجل بشر ثم افاق معاویه ومسح عن وجهه وقال صدق الله ورسوله من کان یرید الحیاه الدنیا وزینتها نوف الیهم اعمالهم فیها وهم فیها لا یبخسون اولئک الذین لیس لهم فی الآخره الا النار وحبط ما صنعوا فیها وباطل ما کانوا یعملون قال ابو عیسی هذا حدیث حسن غریب»
الترمذی - محمد بن عیسی بن سوره الترمذی، جزء 4، صفحه 511.
از حیث دلالت تاریخی، محققان تاریخ در ویکی فقه اشاره دارند که معاویه، با وجود استفاده از این احادیث برای زهدنمایی، در عمل خود دست به تحریف احادیث و پایه گذاری بدعت ها می زد. پس گریه، در این جا اگر در رفتار سیاسی سنجیده شود، در کنار همان زهدنمایی قرار می گیرد، نه در برابر آن.
۲. ماجرای گفتگو با ضرار بن ضمره و گریه بر امام علی (ع)
این واقعه یکی از مشهورترین گزارش های تاریخ اسلام است که متن کامل آن در حکمت ۷۴ نهج البلاغه، و در برخی نسخه ها حکمت ۷۷، آمده و در دانشنامه های حوزوی ذیل مدخل «ضرار بن ضمره» به طور تفصیلی ثبت شده است.
مستند تاریخی آن نیز روشن است: این ماجرا توسط شریف رضی در نهج البلاغه، ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، جلد ۱۸، و شیخ صدوق در امالی نقل شده است.
جزئیات ماجرا چنین است: ضرار بن ضمره ضبابی از یاران خاص و باوفای امیرالمومنین (ع) بود. پس از شهادت حضرت، او در شام بر معاویه وارد شد. معاویه به او گفت: «علی را برایم توصیف کن». ضرار، اوصاف عجیبی از زهد شبانه، گریه های محراب، لباس وصله دار و عدالت بی نظیر امام علی (ع) بیان کرد. در این هنگام، معاویه شروع به گریستن کرد؛ به طوری که اشک هایش بر محاسنش جاری شد و با آستینش آن ها را پاک می کرد و گفت: «خدا ابوالحسن را رحمت کند، به خدا قسم او همین گونه بود».
در تحلیل های تاریخی ویکی شیعه آمده است که این گریه سیاسی و ظاهرسازی، در حالی رخ داد که معاویه هم زمان دستور رسمی به «سب و لعن علنی علی (ع)» بر منابر داده بود، و این تضاد، اوج تظاهر و بازیگری مذهبی او را نشان می دهد.
۳. تجمل کاخ سبز، خضراء، و توجیه «ابهت اسلام»
این موضوع در مقالات مربوط به «بدعت های معاویه»، «کاخ خضراء» و «سیره حکومتی امویان» در ویکی فقه و متون تاریخی بررسی شده است.
مستند تاریخی بحث به گزارش های کتاب تاریخ طبری، البدایه و النهایه ابن کثیر و کتاب مروج الذهب مسعودی برمی گردد.
جزئیات ماجرا چنین است: معاویه در دمشق کاخی بسیار مجلل و باشکوه به نام «قصر الخضراء»، کاخ سبز، بنا کرد که معماری ملوکانه و قیصری داشت. خلیفه دوم، عمر بن خطاب، در سفر خود به شام، وقتی این تجملات، پرده های حریر، حاجبان و نگهبانان فراوان را دید، به معاویه خرده گرفت و گفت: «این کارها شبیه رفتار کسری و قیصر است!» معاویه زیرکانه پاسخ داد: «شام مرز ما با امپراتوری روم است؛ جاسوسان رومی در اینجا حضور دارند و ما باید ابهت، قدرت و جلال اسلام را به رخ دشمنان بکشیم؛ اما در درون به سادگی اسلام پایبندیم». عمر، با شنیدن این توجیه مذهبی سیاسی، سکوت کرد و گفت: «تو اگر در این پاسخ راستگو باشی، این نظر خوبی است و اگر فریبکاری باشد، این خدعه توست.»
منابع مدخل های تاریخی تاکید دارند که معاویه در مدینه لباس ساده می پوشید تا نظر صحابه را جلب کند، اما در شام با تجملاتی شاهانه زندگی می کرد، و این توجیه مذهبی، یعنی «ابهت اسلام»، ابزاری برای مشروعیت بخشی به استبداد اموی بود.
مطرف بن مغیره می گوید:
پدرم مغیره، به دربار معاویه رفت و آمد داشت و کشورداری و درایت او را همواره می ستود. شبی از نزد معاویه آمد و غمگین بود. از ناراحتی غذا نخورد و من گمان می کردم که حادثه ای روی داده است. پرسیدم: چرا امشب شما را غمگین می بینم؟ مگر چه شده است؟ گفت: به معاویه گفتم: تو به آرزو رسیدی، ای کاش بساط مهر و عدل می گستردی چون سن تو زیاد شده است و کاش به بنی هاشم هم رحم و محبت می کردی چون دیگر در نزد آنان چیزی نمانده است. وقتی که معاویه سخنان مرا شنید، گفت:
«هیهات، هیهات، ابوبکر، حکومت کرد و رفت و با این که نیکی کرد ولی پس از مرگ نامش هم مرد. عمر حاکم شد و رفت و عثمان حاکم شد و رفت و چیزی از آنان نماند ولی محمد هر روز نامش پنج نوبت در مناره ها ذکر می شود. پس با این حساب، چه چیزی برای ما می ماند. نه، من هرگز راحت نمی شوم مگر این نام هم دفن شود.»
منبع: الصحیح من سیره النبی (ص)، ج اول، ص 24، چاپ ده جلدی، به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 5، ص 129 و ص 130، و مروج الذهب، ج 3، ص 454، الموفقیات، ص 577، کشف الغمه، ج 2، ص 44، قاموس الرجال، ج 9، ص 20. شیخ عباس قمی در تتمه المنتهی، ص 52، این تاریخ را آورده است.
این نقل، اگر کنار شواهد پیشین گذاشته شود، لایه درونی آن سیاست را روشن می کند. وقتی آن همه منبر، آن همه شعر، آن همه خریدن اشخاص، آن همه ظاهرسازی و آن همه دشمنی با یاد و نام علی (ع) کنار هم می نشیند، دیگر پراکندگی حوادث به چشم نمی آید؛ یک جهت واحد از دل آن بیرون می زند.
حاصل این مجموعه، با همان داده هایی که گذشت، روشن است: بنی امیه فقط با زور شمشیر پیش نرفتند. ارعاب خواص، تطمیع خواص، استخدام رسانه، خریدن معترض، ساختن چهره ای زاهدانه از حاکم، و تبدیل منبر و شعر به ابزار مهندسی افکار، همه در کنار هم قرار گرفت. با همین ترکیب است که هم نجاشی دیروز به شاعر شام تبدیل می شود، هم اخطل به ابزار ترور شخصیت انصار، هم نعمان بن بشیر با زر آرام می گیرد، هم حاکم نیشابوری به جرم امتناع از نقل فضائل معاویه تحت فشار قرار می گیرد، و هم فضای عمومی چنان دگرگون می شود که قنوت به لعن علی بن ابی طالب آلوده می گردد و عوام نیز، به تدریج، در همان مسیر همراه می شوند. این، منطق منبر لعن است؛ منبری که پیش از آن که بر چوب و سنگ بنا شود، بر ترس، پول و تظاهر بنا شده بود.
