ایل بهمئی در دوره پهلوی: تحلیلی جامعه شناختی از قدرت، مقاومت و تحول

21 تیر 1405 - خواندن 15 دقیقه - 65 بازدید

مقدمه

ایلات و عشایر همواره یکی از ارکان مهم ساختار اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران بوده اند و در شکل گیری بسیاری از تحولات تاریخی، از دوره قاجار تا ایران معاصر، نقشی تعیین کننده ایفا کرده اند. مطالعه جامعه شناختی ایلات، افزون بر روشن ساختن شیوه های زیست و سازمان اجتماعی آنان، امکان فهم رابطه میان قدرت مرکزی، ساختارهای محلی و سازوکارهای مقاومت و سازگاری را فراهم می کند. از این منظر، بررسی تجربه ایلات در دوره پهلوی، که با اجرای سیاست های تمرکزگرایانه و نوسازی دولت همراه بود، اهمیت ویژه ای در تحلیل تاریخ اجتماعی ایران دارد.

ایل بهمئی، به عنوان یکی از ایلات بزرگ حوزه زاگرس و ساکن در گستره استان های کهگیلویه و بویراحمد، خوزستان و بخش هایی از فارس و چهارمحال و بختیاری، از پیشینه ای تاریخی و فرهنگی برخوردار است که در آن پیوندهای خویشاوندی، اقتدار بزرگان، همبستگی ایلی و اقتصاد مبتنی بر دامداری، کشاورزی و کوچ، مهم ترین ارکان نظم اجتماعی را تشکیل می داد. این ساختار ایلی، افزون بر سامان دهی روابط اجتماعی، در حفظ امنیت، حل منازعات، توزیع منابع و بازتولید هویت جمعی نقش اساسی ایفا می کرد و سرمایه اجتماعی نیرومندی را در میان اعضای ایل پدید آورده بود.

با استقرار حکومت پهلوی، رابطه دولت و ایلات وارد مرحله ای تازه شد. سیاست هایی همچون تمرکز قدرت، خلع سلاح ایلات، تضعیف اقتدار خوانین، استقرار نیروهای نظامی، اسکان تدریجی عشایر و اجرای برنامه های نوسازی، بسیاری از بنیان های سنتی جامعه ایلی را با دگرگونی روبه رو ساخت. در این میان، ایل بهمئی نیز همانند دیگر ایلات زاگرس، هم تجربه مقاومت در برابر برخی سیاست های دولت، از جمله قیام سال ۱۳۱۶ و هم تجربه سازگاری با شرایط جدید را پشت سر گذاشت. ازاین رو، مسئله اصلی این مقاله آن است که دولت پهلوی چگونه ساختار اجتماعی و سیاسی ایل بهمئی را متحول ساخت و این ایل چه الگوهایی از مقاومت، سازگاری و تحول را در مواجهه با دولت مدرن تجربه کرد. اهمیت این پژوهش از آن جهت است که با وجود جایگاه تاریخی ایل بهمئی در جنوب غرب ایران، مطالعات جامعه شناختی مستقلی که تجربه این ایل را در دوره پهلوی با رویکردی تحلیلی بررسی کرده باشند، همچنان محدود است و بازخوانی این تجربه می تواند به فهم عمیق تر تعامل میان دولت متمرکز و جوامع ایلی در تاریخ معاصر ایران کمک کند.

سیاست های دولت پهلوی و مواجهه با ایل بهمئی

با روی کار آمدن حکومت پهلوی، به ویژه در دوره رضاشاه، دولت ایران سیاست تمرکزگرایی و ایجاد دولت مدرن را با هدف گسترش اقتدار مرکزی، یکپارچه سازی نظام اداری و پایان دادن به مراکز قدرت محلی دنبال کرد. در این چارچوب، ایلات و عشایر که از ساختار سیاسی، نظامی و اقتصادی مستقلی برخوردار بودند، به عنوان یکی از مهم ترین موانع استقرار دولت متمرکز تلقی شدند. ازاین رو، سیاست هایی چون خلع سلاح ایلات، کاهش نفوذ خوانین، استقرار نیروهای ژاندارمری و ارتش در مناطق عشایری، محدود کردن کوچ و گسترش کنترل اداری در دستور کار دولت قرار گرفت. ایل بهمئی نیز به عنوان یکی از ایلات مهم زاگرس، به طور مستقیم تحت تاثیر این سیاست ها قرار گرفت.

اجرای این برنامه ها، اقتدار سنتی سران و بزرگان ایل را با چالش مواجه ساخت و بسیاری از کارکردهای سیاسی و امنیتی آنان را به نهادهای دولتی منتقل کرد. حضور نیروهای نظامی در منطقه، کنترل مسیرهای ارتباطی و نظارت بر فعالیت های ایلی، بخشی از سیاست دولت برای جایگزینی اقتدار محلی با اقتدار مرکزی بود. این روند، اگرچه موجب افزایش نفوذ دولت در مناطق ایلی شد، اما هم زمان زمینه بروز نارضایتی و مقاومت را نیز فراهم کرد.

یکی از مهم ترین جلوه های این مقاومت، قیام سال ۱۳۱۶ ایل بهمئی بود که در واکنش به سیاست های سخت گیرانه حکومت رضاشاه، به ویژه خلع سلاح، فشارهای اداری و محدود شدن استقلال سنتی ایل، شکل گرفت. این قیام را نمی توان صرفا یک اعتراض نظامی دانست، بلکه باید آن را واکنشی اجتماعی به دگرگونی نظم تاریخی جامعه ایلی و تضعیف نهادهای سنتی قدرت تلقی کرد. هرچند این مقاومت با برتری نظامی دولت سرکوب شد، اما خاطره آن در حافظه تاریخی مردم بهمئی به نمادی از دفاع از استقلال، کرامت و هویت ایلی تبدیل شد.

از منظر جامعه شناسی تاریخی، سیاست های دولت پهلوی بیانگر تلاش برای جایگزینی اقتدار بوروکراتیک به جای اقتدار سنتی بود. دولت می کوشید نظام اداره جامعه را بر پایه قوانین رسمی، نهادهای اداری و تمرکز قدرت سامان دهد، درحالی که نظم ایلی بر روابط خویشاوندی، مشروعیت بزرگان، اعتماد اجتماعی و عرف محلی استوار بود. این تقابل، صرفا رویارویی دو نیروی سیاسی نبود، بلکه برخورد دو الگوی متفاوت از سازمان اجتماعی و اعمال قدرت به شمار می رفت؛ یکی مبتنی بر دولت مدرن و دیگری بر نظم ایلی. اگرچه سیاست های پهلوی بخشی از ساختار قدرت سنتی را دگرگون ساخت، اما نتوانست سرمایه اجتماعی، حافظه تاریخی و هویت فرهنگی ایل بهمئی را از میان ببرد و همین عوامل، زمینه تداوم انسجام ایلی را در دهه های بعد فراهم کردند.

مقاومت ایلی و بازتولید هویت اجتماعی

مقاومت در جامعه ایلی بهمئی صرفا به معنای رویارویی نظامی با قدرت سیاسی نبود، بلکه مجموعه ای از کنش های اجتماعی، فرهنگی و هویتی را در بر می گرفت که هدف آن حفظ انسجام، استقلال نسبی و ارزش های بنیادین ایل بود. در ساختار سنتی بهمئی، اقتدار بر پایه پیوندهای خویشاوندی، منزلت اجتماعی بزرگان و مشروعیت عرفی شکل می گرفت؛ ازاین رو، هرگونه مداخله دولت در این ساختار، نه تنها تغییر در مناسبات سیاسی، بلکه تهدیدی برای نظم اجتماعی و هویت جمعی ایل تلقی می شد. به همین دلیل، مقاومت مردم بهمئی را باید واکنشی به دگرگونی شیوه زیست ایلی و تضعیف نهادهای سنتی دانست، نه صرفا مخالفت با یک سیاست حکومتی.

در این فرایند، ریش سفیدان، کدخدایان، سران طوایف و معتمدان محلی نقشی اساسی در هدایت افکار عمومی، ایجاد همبستگی و سازمان دهی مقاومت ایفا کردند. اقتدار آنان بیش از آنکه بر ابزارهای اجبار استوار باشد، بر اعتماد اجتماعی، تجربه، مشروعیت اخلاقی و جایگاه خویشاوندی تکیه داشت. شبکه های گسترده خویشاوندی نیز امکان انتقال سریع اخبار، هماهنگی میان طوایف و بسیج نیروهای محلی را فراهم می کرد و سرمایه اجتماعی ایل را در مواجهه با فشارهای بیرونی به نمایش می گذاشت.

در کنار این مقاومت عینی، فرهنگ شفاهی ایل بهمئی نقش مهمی در حفظ و بازتولید هویت جمعی ایفا کرد. روایت های تاریخی، اشعار حماسی، منظومه های محلی، خاطرات بزرگان و داستان های مربوط به قیام ها و ایستادگی های ایل، حافظه تاریخی جامعه را زنده نگه داشت و ارزش هایی چون شجاعت، غیرت، وفاداری و دفاع از کرامت ایلی را به نسل های بعد منتقل کرد. این روایت ها، افزون بر ثبت گذشته، چارچوبی نمادین برای تفسیر تحولات سیاسی و تقویت احساس تعلق به ایل فراهم ساختند و موجب شدند که حتی با تضعیف ساختارهای سنتی قدرت، هویت ایلی همچنان تداوم یابد.

از منظر جامعه شناسی تاریخی، مقاومت ایل بهمئی را باید فراتر از یک تقابل نظامی با دولت پهلوی تحلیل کرد. هرچند رویارویی های مسلحانه، از جمله قیام سال ۱۳۱۶، نمود آشکار این مقاومت بود، اما اشکال پایدارتر آن در عرصه فرهنگ، حافظه جمعی و بازتولید هویت اجتماعی شکل گرفت. استمرار آیین های بومی، حفظ پیوندهای خویشاوندی، انتقال تاریخ شفاهی و پاسداشت نمادهای فرهنگی، نوعی مقاومت فرهنگی و هویتی در برابر یکسان سازی دولتی به وجود آورد. ازاین رو، تجربه ایل بهمئی نشان می دهد که دولت توانست بخش هایی از ساختار سیاسی و اداری ایل را دگرگون کند، اما نتوانست بنیان های فرهنگی و اجتماعی هویت ایلی را از میان ببرد؛ بنیان هایی که همچنان در حافظه تاریخی و زندگی اجتماعی مردم بهمئی تداوم یافته اند.

تحولات اجتماعی و اقتصادی ایل بهمئی در دوره پهلوی

سیاست های نوسازی حکومت پهلوی، به ویژه از دهه ۱۳۲۰ و با شتاب بیشتر در دهه ۱۳۴۰، تغییرات عمیقی در ساختار اجتماعی و اقتصادی ایل بهمئی پدید آورد. یکی از مهم ترین این تحولات، اسکان تدریجی عشایرو محدود شدن کوچ های فصلی بود که شیوه سنتی زندگی ایلی را با دگرگونی مواجه ساخت. استقرار دائمی خانوارها در روستاها و شهرهای کوچک، ضمن کاهش تحرک جغرافیایی، زمینه تغییر در الگوهای تولید، روابط اجتماعی و سازمان قدرت محلی را فراهم کرد. هم زمان، اجرای اصلاحات ارضی بخشی از مناسبات سنتی مالکیت و اقتدار خوانین را دگرگون ساخت و به کاهش نفوذ ساختارهای سنتی در اداره جامعه ایلی انجامید.

در پی این تحولات، الگوی معیشت مردم نیز به تدریج تغییر کرد. اگرچه دامداری و کشاورزی همچنان جایگاه مهمی در اقتصاد خانوارهای بهمئی داشت، اما گسترش مشاغل خدماتی، استخدام در نهادهای دولتی و افزایش وابستگی به اقتصاد پولی، تنوع بیشتری به منابع درآمدی خانواده ها بخشید. از سوی دیگر، توسعه مدارس و گسترش آموزش رسمی، نسل جدید را بیش از گذشته با ساختار اداری و فرهنگی دولت آشنا کرد و فرصت های تازه ای برای تحرک اجتماعی فراهم آورد. همچنین، افزایش مهاجرت به شهرها در جست وجوی اشتغال، تحصیل و امکانات رفاهی، موجب گسترش ارتباط مردم بهمئی با جامعه شهری و تغییر در سبک زندگی آنان شد.

این دگرگونی ها، ساختار خانواده و نظام اقتدار سنتی را نیز تحت تاثیر قرار داد. اقتدار ریش سفیدان و سران طوایف، که پیش تر بر تنظیم روابط اجتماعی، حل اختلافات و هدایت تصمیم های جمعی استوار بود، به تدریج بخشی از کارکردهای خود را به نهادهای رسمی دولت واگذار کرد. در مقابل، نقش آموزش، قوانین رسمی و سازمان های اداری در سامان دهی زندگی اجتماعی افزایش یافت و خانواده گسترده به تدریج جای خود را به الگوهای کوچک تر و مستقل تر داد.

از منظر جامعه شناسی، این تحولات را می توان گذار تدریجی از جامعه ایلی به جامعه ای نیمه مدرندانست؛ گذاری که در آن بسیاری از نهادهای سنتی با ساختارهای جدید همزیستی یافتند. هرچند برخی از کارکردهای سنتی ایل، مانند اقتدار سیاسی خوانین یا نقش اقتصادی کوچ، تضعیف شد، اما سرمایه اجتماعی، شبکه های خویشاوندی، آیین های همیاری و احساس تعلق ایلی همچنان به حیات خود ادامه دادند. ازاین رو، تجربه ایل بهمئی در دوره پهلوی نه بیانگر گسست کامل از سنت، بلکه نمونه ای از بازتعریف و سازگاری تدریجی ساختارهای ایلی با الزامات جامعه مدرن بود؛ فرآیندی که آثار آن هنوز در فرهنگ و روابط اجتماعی مردم بهمئی قابل مشاهده است.

تداوم فرهنگ ایلی در برابر نوسازی دولتی

اگرچه سیاست های نوسازی دولت پهلوی بسیاری از ابعاد ساختار سیاسی و اقتصادی ایل بهمئی را دستخوش تغییر کرد، اما فرهنگ ایلی از انعطاف و پویایی قابل توجهی برخوردار بود و توانست بخش مهمی از عناصر هویتی خود را حفظ و بازتولید کند. آیین هایی همچون «گوگری» به عنوان نظام سنتی همیاری، «هیبله»به مثابه سازوکار فراخوان جمعی در شرایط بحران، و دیگر اشکال همکاری و مسئولیت پذیری اجتماعی، همچنان در زندگی روزمره مردم استمرار یافتند. این آیین ها تنها بازمانده هایی از گذشته نبودند، بلکه به عنوان نهادهایی کارآمد در حل مسائل اقتصادی، اجتماعی و امنیتی، جایگاه خود را در جامعه ایلی حفظ کردند. همچنین، نظام خویشاوندی پدرتباری و روابط گسترده میان طایفه ها، علی رغم کاهش برخی کارکردهای رسمی، همچنان مهم ترین بستر اعتماد، حمایت متقابل و همبستگی اجتماعی باقی ماند.

در کنار این عناصر، دیننیز نقش اساسی در حفظ انسجام فرهنگی ایل ایفا کرد. آیین های مذهبی، مراسم محرم، اعیاد دینی، مجالس قرائت قرآن و حضور روحانیون محلی، ضمن تقویت باورهای دینی، به استمرار ارزش هایی چون ایثار، عدالت خواهی، تعاون و احترام به بزرگان کمک کردند. پیوند میان فرهنگ ایلی و باورهای دینی، سبب شد که هویت مردم بهمئی نه در تقابل، بلکه در تعامل با ارزش های اسلامی بازتولید شود و ظرفیت بیشتری برای سازگاری با شرایط جدید پیدا کند.

از سوی دیگر، حافظه تاریخی و فرهنگ شفاهی نقش مهمی در انتقال هویت ایلی از نسلی به نسل دیگر بر عهده داشتند. روایت قیام ها، خاطرات بزرگان، اشعار محلی، ضرب المثل ها و داستان های مربوط به شجاعت، همبستگی و مقاومت، گذشته مشترک ایل را زنده نگه می داشت و احساس تعلق به جامعه بهمئی را تقویت می کرد. این حافظه جمعی، علاوه بر حفظ میراث فرهنگی، مبنایی برای تفسیر تحولات جدید و استمرار هویت اجتماعی در شرایط دگرگون شده فراهم ساخت.

از منظر جامعه شناسی، تجربه ایل بهمئی نشان می دهد که نوسازی الزاما به معنای حذف فرهنگ ایلی نبود. هرچند دولت پهلوی توانست ساختارهای اداری، اقتصادی و سیاسی جدیدی را جایگزین بخشی از نهادهای سنتی کند، اما نتوانست بنیان های فرهنگی جامعه ایلی را از میان ببرد. در مقابل، بسیاری از عناصر فرهنگ بومی با بازتعریف کارکردهای خود، در قالبی متناسب با شرایط جدید به حیات ادامه دادند. آیین های همیاری، شبکه های خویشاوندی، ارزش های دینی و حافظه تاریخی، سرمایه اجتماعی ایل را حفظ کردند و زمینه بازتولید هویت بهمئیرا در بستر جامعه در حال گذار فراهم آوردند. ازاین رو، تجربه ایل بهمئی را می توان نمونه ای از سازگاری خلاق سنت با تحولات مدرن دانست؛ فرآیندی که در آن تغییرات ساختاری با تداوم عناصر بنیادین فرهنگ ایلی هم زمان شده و مانع از گسست کامل هویت تاریخی این جامعه گردیده است.

نتیجه گیری

تحلیل جامعه شناختی تجربه ایل بهمئی در دوره پهلوی نشان می دهد که سیاست های تمرکزگرایانه این دوره، نقطه عطفی در مناسبات میان دولت مرکزی و جامعه ایلی به شمار می رفت. دولت پهلوی با هدف استقرار اقتدار بوروکراتیک و ایجاد دولت مدرن، کوشید ساختارهای سنتی قدرت را از طریق خلع سلاح ایلات، محدود کردن اقتدار خوانین، اسکان عشایر و گسترش نهادهای اداری و نظامی دگرگون سازد. این سیاست ها هرچند تغییرات مهمی در سازمان سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایل بهمئی ایجاد کرد، اما به حذف کامل نظام فرهنگی و هویتی آن منجر نشد.

یافته های پژوهش نشان داد که ایل بهمئی در برابر این تحولات، الگوهای متنوعی از مقاومت، سازگاری و بازتولید اجتماعی را تجربه کرد. مقاومت های محلی، به ویژه قیام سال ۱۳۱۶، تنها بخشی از واکنش جامعه ایلی بود؛ در کنار آن، استمرار شبکه های خویشاوندی، آیین های همیاری، فرهنگ شفاهی، باورهای دینی و حافظه تاریخی، زمینه حفظ انسجام اجتماعی و تداوم هویت ایلی را فراهم ساخت. ازاین رو، تجربه بهمئی را باید نمونه ای از تعامل پیچیده میان سنت و مدرنیته دانست؛ تعاملی که در آن، تغییرات ساختاری با حفظ بخش مهمی از سرمایه اجتماعی و فرهنگی ایل همراه بود.

در نتیجه، رابطه میان دولت پهلوی و ایل بهمئی را نمی توان صرفا در قالب تقابل دولت و عشایر تفسیر کرد، بلکه این رابطه فرآیندی چندبعدی از تعارض، انطباق و بازسازی نظم اجتماعی بود. سیاست های تمرکزگرایانه اگرچه بخشی از اقتدار سنتی را تضعیف کرد، اما نتوانست هویت فرهنگی، احساس تعلق ایلی و سرمایه اجتماعی جامعه بهمئی را از میان ببرد. از همین رو، تاریخ شفاهی، روایت های محلی، اسناد ایلی، خاطرات بزرگان و منابع بومی، از مهم ترین ابزارهای بازسازی این مقطع از تاریخ معاصر ایران به شمار می روند و ثبت و تحلیل نظام مند آن ها می تواند به فهم دقیق تر تعامل میان دولت مدرن و جوامع ایلی، به ویژه ایل بهمئی، یاری رساند.