«نسل های قبل به عقب ماندگی خود افتخار میکنند»

21 تیر 1405 - خواندن 4 دقیقه - 13 بازدید
«نسل های قبل به عقب ماندگی خود افتخار میکنند»


بزرگترین فریب نسل های پیشین، نه در اشتباهاتشان، که در «تقدیس» همان اشتباهات نهفته است. آن ها با چنان ولعی به «عقب ماندگی» خود چسبیده اند که گویی در حال حمل گنجینه ای مقدس اند؛ نه یک بار اضافه. این تراژدی زیستن در سایه ی گذشتگان است؛ آنجایی که «جمود»، نام «وقار» می گیرد و «جهل»، ردای «سادگی» بر تن می کند.

آن ها به عقب می نگرند و از آن «کوه رنج» و «فقر آگاهی»، قله ای از افتخار می سازند. این یک مکانیسم دفاعی بی رحمانه است: برای اینکه اعتراف نکنند که عمرشان در چرخه ی تکرار و فرسایش تلف شده، آن را به عنوان «اصالت» قاب گرفته اند. اما مشکل اینجاست که این قاب طلاکاری شده، حالا دیوارهای خانه ی ما را سد کرده است.

جامعه ی امروز، نه از کمبود امکانات، که از «بار اضافه» ی همین ذهنیت های فسیل شده رنج می برد. ما در میان ماشینی زندگی می کنیم که بدنه و ظاهرش، نقاب مدرنیته به صورت زده، اما موتور محرکش همان تفکرات پوسیده ی دهه های پیشین است. این تضاد، این «تغییر نکردن جلد جامعه»، زخمی است که هر روز دهان باز می کند. چطور می توان انتظار پرواز داشت، وقتی هر بار که می خواهیم از زمین بلند شویم، دستی از تاریخ، پایمان را به همان خاک سرد و سفت گذشته می کشد؟

ترکش های این افکار، در هر گوشه ی زندگی امروز ما منفجر می شود. وقتی تغییر، «بی ریشگی» تلقی می شود و پرسشگری،«گستاخی»؛ یعنی ما همچنان گروگان همان نسلی هستیم که به جای شکستن بت هایشان، آن ها را به ارث گذاشته اند. آن ها به «سختی» خود افتخار می کنند، اما نمی بینند که آن سختی، نه از سر اراده، که از سر ناتوانی در تغییر وضعیت بود. آن ها «نداشتن» را «پاکدامنی» نامیدند و ما را در برزخی میان خواستن جهانی نو و ماندن در قفس کهنگی، تنها گذاشتند.

جامعه، پوست نمی اندازد؛ چون ترس از برهنگی حقیقت، وحشتناک تر از ماندن در این جلد مندرس است. ما در دنیایی زندگی می کنیم که در آن، «عقلانیت» باید زیر سایه ی سنگین «احترام به سنت» نفس بکشد. این افتخار کاذب به عقب ماندگی، سدی است که راه تنفس هر ایده ی نویی را بریده است. تا زمانی که نتوانیم بدون احساس گناه، به «گذشته» به عنوان یک تجربه ی ناقص نگاه کنیم، نه «اصالت»، نه «پیشرفت»، و نه حتی «آرامش»، هیچ کدام سهم ما نخواهد بود. ما نه وارث تمدن، بلکه زندانی خاطراتی هستیم که خود زندان بانانش، آن را «افتخار» می نامند.

این مسیر، راهی جز شکستن این بت های کهن سال ندارد. اگر قرار است از این گرداب «نرسیدن» خارج شویم، باید شهامت آن را داشته باشیم که به عقب برگردیم، نه برای پرستش، که برای آتش زدن ریشه هایی که مانع رشد ما هستند. حقیقت تلخ این است: ما تا زمانی که نپذیریم آنچه آن ها «اصالت» می نامند، در واقع «انجماد اندیشه» بوده است، در همین جلد کهنه و پوسیده، تا ابد محبوس خواهیم ماند.