zahra soleymanpour
13 یادداشت منتشر شدهاز گچ تا گلوله؛ استحاله هویت از علم به دفاع در افق تمدنی شهادت
مقدمه
در طبقه بندی متعارف کارکردهای اجتماعی، گچ نماد کنش آموزشی و گلوله نماد کنش نظامی است. اولی در قلمرو مدرسه جای می گیرد و دومی در سنگر. این دو، ذیل دو نقش و دو نهاد متفاوت تعریف می شوند. اما واقعه مدرسه میناب (استان هرمزگان، 9 اسفندماه 1404) این مرز مفهومی را فرو ریخت. در این رویداد، معلمان و دانش آموزان یک مدرسه، به طور همزمان هدف حمله هوایی دشمن صهیونی و آمریکا قرار گرفتند و همگی به شهادت رسیدند. در این حادثه، نه معلمی تفنگ به دست گرفت، نه دانش آموزی به سنگر رفت. بااین حال، در لحظه اصابت گلوله، گچ در دست معلم – که نماد کنش علمی–تربیتی است – در پیوند با خون شهید، دچار استحاله ای نمادین شد و از یک ابزار صرفا آموزشی به نشانه ای از افق تمدنی شهادت بدل گشت.
این نوشتار با بهره گیری از سه چارچوب نظری – فلسفه کنش (با تاکید بر وضعیت های حدی)، جامعه شناسی هویت (با تمرکز بر استحاله نقش ها) و عرفان اسلامی (با تکیه بر مفهوم جهاد و شهادت) – به تحلیل این پدیده می پردازد. پرسش محوری آن است که چه نسبتی میان «ماندن معلم در جایگاه خود (پای تخته)» و «کنش دفاع از تمدن» وجود دارد؟ فرضیه اصلی آن است که در وضعیت های بحرانی، تلاقی ابزارها – یعنی تلاقی گچ و گلوله در یک بستر زمانی و مکانی – می تواند زمینه ساز زایش معنایی تازه باشد که فراتر از کارکردهای اولیه هر ابزار عمل می کند.
1. فروپاشی مرز نقش ها
بر خلاف نظریه ای کلاسیک هویت که تاکید بر بازتعریف نقش ها دارند، در اینجا استحاله از راه تداوم کنش رخ می دهد؛ به این ترتیب که هر نقش اجتماعی ابزار نمادین خود را دارد؛ معلم با گچ، سرباز با اسلحه. در وضعیت عادی، این دو نقش جدا هستند. اما در وضعیت حدی– آن گاه که مرگ ناگهانی بر سر یک مدرسه فرود می آید – این مرزها فرو می ریزد. معلمان میناب نه اسلحه برداشتند، نه سنگر ساختند. آنها همان جایگاه خود را حفظ کردند؛ پای تخته. اما همین «ماندن در جای خود»، در آن شرایط، تبدیل به یک کنش دفاعی تمام عیار شد.
از نگاه فلسفه اخلاق، «چهره دیگری» ما را به مسئولیتی بی پایان فرامی خواند. آن معلمان، چهره های دانش آموزانشان را چنان جدی گرفتند که ترک آنها را مساوی با خیانت دانستند. پس ماندند و آن گچ در دست که دیگر فقط یک ابزار نوشتن نبود؛ تبدیل شد به نماد «عهد با علم و وطن». گلوله که از آسمان آمد، این عهد را نشکست؛ بلکه آن را در ابدیت ثبت کرد. گچ آن مدرسه، در حافظه جمعی جهانیان، نه به عنوان ابزار، بلکه به عنوان گواه تلاقی علم و شهادت باقی خواهد ماند.
2. استحاله هویت از راه «ماندن»، نه از راه «تغییر یافتن»
در روانشناسی هویت، استحاله معمولا از طریق بحران و بازتعریف نقش رخ می دهد. اما در واقعه میناب، معلمان نقش خود را بازتعریف نکردند – به همان نقش معلمی وفادار ماندند تا آخرین نفس. این نوعی استحاله نادر است؛ استحاله از طریق «تداوم کنش» نه «تغییر کنش». هویت معلم، بدون اینکه به هویت رزمنده تبدیل شود، در لحظه شهادت به هویت «معلم شهید» ارتقا یافت. و این ارتقا، گچ همراه او را نیز در برگرفت.
از منظر نظریه «عاملیت توزیع شده» (برونو لاتور)، ابزارها نیز بخشی از شبکه کنش هستند. گچ معلم میناب، در تمام روزهای تدریس، همراه او بود. در لحظه شهادت، این همراهی به اوج رسید؛ گچ نیز در شهادت سهیم شد. نه به این معنا که جان داشت، بلکه به این معنا که به نمادی فعال از مقاومت بدل گشت. این همان «تبدیل گچ به گلوله» است؛ نه از طریق تغییر ماهیت فیزیکی، بلکه از طریق تغییر جایگاه وجودی در پیوند با شهادت.
عرفان اسلامی این معنا را با بیانی ساده بازگو می کند: «اشهد انک قد جاهدت فی الله حق جهاده» – جهاد تنها با شمشیر نیست؛ نوشتن با گچ، اگر تا پای جان ادامه یابد، خود جهاد است. گچ آن معلم، وسیله جهاد بود؛ چه پیش از شهادت، چه پس از آن.
3. افق تمدنی در امتداد یکی شدن مزار و کلاس درس
«افق تمدنی مدرسه» در اسناد بالادستی آموزش و پرورش، معمولا به معنای مدرسه ای است که بتواند جامعه را متحول کند. اما مدرسه میناب این افق را واژگون ساخت؛ تمدن زایی پس از شهادت. آن مدرسه دیگر یک بنای آموزشی معمولی نیست؛ به یک «زیارتگاه تربیتی» تبدیل شده است. هر دانش آموزی که بعدا وارد آن مدرسه می شود (اگر بازسازی شود) یا هر انسانی که از دور نام آن را می شنود، با معنایی فراتر از آموزش روبروست؛ معنای آمادگی و نثار خود برای علم، برای وطن، برای دین.
از منظر جامعه شناسی دین (دورکیم، صور ابتدایی حیات دینی)، امر مقدس زمانی پدید می آید که یک شیء یا مکان، به واسطه جدایی از زندگی روزمره و پیوند با باورهای جمعی، قدرتی فراتر از خود پیدا کند. مدرسه میناب، با خون معلمان و دانش آموزانش، از یک مدرسه به یک «مکان مقدس ملی» استحاله یافت. گچ، تخته، نیمکت هایش، همه تبدیل به نشانه هایی از یک «تمدن ایثار» شدند.
افق تمدنی در این معنا، یعنی مدرسه چنان در حافظه جمعی نقش خواهد بست که هر سال، در مراسم یادبود، همان گچ نمادین، دوباره زنده خواهد شد. گویی گلوله ای که بر آن مدرسه فرود آمد، نه آن را نابود که آن را به آسمان شهرت پرتاب کرد و این همان تحقق «از گچ تا گلوله» در مقیاس تمدنی است.
انتظار دولت کریمه، انتظار تمدنی است که با خون شهدا آبیاری می شود. مدرسه میناب، یک جرعه از آن خون ها را در کام خود چشید. به همین دلیل، افق تمدنی آن روشن تر از هر مدرسه ای است که تنها با برنامه های آموزشی سعی در تحول دارد.
نتیجه گیری
مدرسه شهید میناب یک نظریه تربیتی جدید رقم زد؛ کارآمدترین ابزار آموزشی در افق تمدنی، آن است که بتواند با مرگ خود، معنای زندگی را دگرگون کند. گچ آن مدرسه، دیگر نماد نوشتن صرف نیست؛ نماد گسستن از دنیا و پیوستن به حقیقتی است که گلوله نیز فقط نشانه ای از آن حقیقت است. معلمان آن مدرسه، پیش از شهادت با گچ می نوشتند؛ در لحظه شهادت، گچ آن ها با خونشان به گلوله ای بدل شد که نه در زمان، که در ابدیت اصابت کرد.
از منظر علمی، این واقعه را می توان ذیل نظریه «زایش معنا در بطن فاجعه» تحلیل کرد. از نگاه عرفان، «فناء فی الله» در قالب شهادت جمعی یک مدرسه به ظهور رسید. اما مهم تر از هر تحلیلی، این حقیقت است که «از گچ تا گلوله» در میناب نه یک استعاره، که یک واقعه عینی بود؛ واقعیتی که مرزهای علم، دفاع و تمدن را در هم آمیخت و افق تمدنی مدرسه ای که چنین گچی را دیده و چنین گلوله ای را چشیده، هرگز افق معمولی نیست؛ افقی است که تا بی نهایت ادامه خواهد داشت.