غروب صدایم کنید
نامم را غروب بگذارید شاید وقتی نام مرا صدا زدید، یادم برود که در شهرم با طلوع خورشید و با اذان صبح و به نام خدا و دین، عمر انسانی پایان می یابد و انسانیت تمام می شود.
غروب که صدایم زدی شاید یادم برود که اینجا قاضیانی دیندار!!! احکامی صادر می کنند تا با آن خورشید که قرار بود با طلوع خود نورافشانی کند؛ پرتو مرگ را به بام و برزن این شهر بتاباند.
غروب که صدایم کردید شاید یادم برود دادگاهی که باید ادله و شواهدش، همچون خورشید روشن باشد، در دادگاه های فله ای و غیرعلنی، خورشید را هم مضحکه دست خود می کند؛ خورشید را هم مانند دین قربانی اجرای خشن ترین احکام می کند.
غروب که صدایم زدید شاید یادم برود همانها که با دنیا سر جنگ داشتند و آن قدر بر طلب جنگ کوبیدند، تا جنگ را سرآخر مهمانمان کردند ؛ همانها که حتی جنگ را هم دستاویزی برای مظلوم نمایی خود کردند؛ همانها که فسانه ها سرودند از دشمن و خود روی دشمن را با ریختن خون و به دار آویختن جوانان همین حوالی که وطن می نامندش، سفید کردند؛ در روشنایی خورشید چه جنایت ها که نکردند. یادم برود در تیغ نور خورشید، وقاحت چنان عریان شد که خورشید هم شرمش شد.
غروب صدایم بزنید شاید یادم برود در این حوالی، نه فقط جان جوانان را؛ خدا را، دین را ،خورشید را هم قربانی کردند و سرمستانه چونان ضحاک ماردوش، خنده شیطانی سر دادند.
غروب صدایم کنید چراکه شاید به حرمت غروب سیاهی ها؛ آنانکه انسانیت را کشتند روزی در دادگاهی عادلانه محاکمه شوند و نه بر چوبه داری در طلوع خورشید!
غروب صدایم بزنید چراکه طلوع اگر برای جوانی غروب باشد برای من غروب تر ...
غروب صدایم کنید چرا که طلوع همیشه زیبا نیست؛ گاهی غروب پایان طلوعی سیاه است.